Tag-Archive for » کلمه «

احساس می کنم کلمات از مغزم آویزان شده اند. نه می افتند نه یک جای امن می نشینند که نگران بی موقع افتادنشان نباشم. می ترسم ناگهان خسته شوند و سقوط آزاد را بر این صبر طاقت سوز ترجیح دهند و بدون سنجیدن شرایط جایی زمین بخورند که حضار لیاقتشان را نداشته باشند. همین است که گاه و بیگاه هنگام حرف زدن به خودم نهیب می زنم «احمق! اینجا جایش نبود. چرا گفتی؟ این حرف به چه درد این آدم می خورد؟» یا حرفم را می فهمند یا نمی فهمند. اگر می فهمند که با افزودن دانسته هاشان فقط رنج هاشان بیشتر می شود و اگر نمی فهمند، به حرفهایت می خندند و چه چیزی دردناکتر از این که «پاره های بودنت»* را پیش پای کسی بریزی و چیزی که در نگاه او می بینی تمسخر(دلسوزی؟) باشد؟

مشکل اما اینجاست که نمی شود نگفت. تا یک حدی آویزان بودنشان قابل تحمل است اما روز به روز سنگین و سنگین تر می شوند تا که کمرت را بشکنند. اوایل دنبال یک گوش لایق می گردی اما از یک جایی به بعد فقط دنبال گوش می گردی، حتی شنوا بودنش هم دیگر مهم نیست، اسمش گوش باشد و با شنیدن اولین کلمات عذرت را نخواهد کافیست. اما باز هم کسی را پیدا نمی کنی و… اینجاست که وبلاگ نویس می شوی.

______________________

* این عبارت را از دکتر شریعتی قرض گرفته ام! خیلی دوستش دارم. پاره ی بودنِ آدمی، بهترین تعبیری است که، تا به حال در یک زبان انسانی، برای «کلمه» خوانده ام.

پ.ن: این نوشته می توانست ادامه داشته باشد، اما ندارد. فقط به اندازۀ سبک شدنِ بارم نوشتم! به قدری که بی خوابی دست از سرم بردارد!