Tag-Archive for » چارلز داروین «

خوشبختی یعنی شب تا دیروقت بیدار و باشی صبح زود با صدای ساعت از خواب پریده باشی و صبحانه نخورده باشی و ساعت ۸صبح کلاس داشته باشی و کلاست دیر شده باشد و اتوبوس دیر آمده باشد و کنفرانس هم داشته باشی و برای کنفرانست آماده نباشی، بعد همین که می خواهی سرت را به شیشه اتوبوس بچسبانی و وارد عوالم خیال (توهم؟؟) شوی، صدایی گوش خراش خواب روزانه را به چشمت حرام کند! (اینها همه ش یک جمله بودها!) صدای گریه ی بچه. البته گریه که چه عرض کنم، داشت چیزش را پاره می کرد، حنجره اش را! (شماها کی می خواهید این افکار پلید بی تربیتی را از ذهنتان بیرون بریزید. حداقل جنبه داشته باشید به روی خودتان نیاورید. نیش ها بسته! ادامه ی ماجرا…)  خلاصه جانم برایتان بگوید این صدای بچه به شدت روی مخ راقم این سطور (یعنی من؟) بود، مخصوصاً وقتی جیغش مثل اعماق حلقش بنفش می شد! البته من اعماق حلق این بچه را ندیده ام اما فکر می کنم باید بنفش باشد. راستی اعماق حلق شما چه رنگی است؟ ای بابا! عزیزجان صبر کن این چند خط را بخوان بعد برو هرچقدر دلت خواست اعماقت را بررسی کن ببین چه رنگی است! خدا را شکر نه آینه کنتور دارد نه حلق شما. (فکر کن حلق آدم کنتور داشته باشد! بعد قبضش بیاید ببینی ۵۰هزار تومانش را دولت محترم از طریق یارانه پرداخت کرده و فقط  ۸هزار تومانش را شما باید بپردازید. فکر کنم پولش هم برود به حساب صدا و سیما که مسئولیت ریختن چیزهای مختلف به حلقمان را دارد!)

کجا بودیم؟ آهان، صدای جیغ بچه که از حلقش بیرون می زد دلم می خواست پس گردن آن آقایی که صندلی جلوی من نشسته بود را، بجوم. یا حد اقل یک گاز بزنم دیگر! داشتم به پس گردن همان آقای مذکور نگاه می کردم و بر پدر و مادر نوزاد گریان درود می فرستادم که ناگهان این لامپ بالای سرم روشن شد! یک سوال! چرا اینقدر از صدای بچه عصبی می شوم و نمی توانم به آن بی تفاوت باشم؟ (از اینجا به بعد بحث جدی است. سبک بازی بماند برای بعد!) از آنجا که از نظر من هر رفتار بیولوژیکی ریشه در تکامل دارد و باید بتوان آن را از طریق نظریه داروین توجیه کرد، نظریه ای در این زمینه از خودم در کردم بدین شرح:

آن قدیم ندیم ها در زمان انسان های اولیه پدر و مادرها بر دو نوع بودند: گروه اول وقتی  صدای گریه ی بچه شان را می شنیدند نمی توانستند تحمل کنند و به سرعت به سراغ بچه شان می رفتند تا ببیند چه مرگش است و ساکتش کنند. گروه دومِ والدین، آدم (شمپانزه)های باحالی بودند و توانایی جالبی داشتند. آنها از تکنولوژی دایورت برخوردار بوده و می توانستند صدای ضجه های نوزاد بیچاره را دایورت کنند روی یک جای خاصی از بدنشان و سرشان را بگذارند بخوابند. پس از مدتی نوزاد این پدر و مادر دایورتگر آنقدر گریه می کرد تا دچار پارگی از ناحیه حلق یا حتی جاهای دیگر شده و جانش از یکی از همین نواحی پاره شده در برود. بنابراین پس از گذشت چند نسل، چون اکثر فرزندان این پدر و مادرهای بی خیال در نوزادی جانشان در می رفت، روند تولید مثلشان به کلی متوقف می شد و بدین ترتیب ژنی که مسئول امر خطیر دایورت بود، از جمعیت حذف می شد. بنابراین ژن مذکور در قرون اخیر به شدت نایاب شد. البته اگر هنوز پدر و مادرهایی هستند که توانایی دایورت کردن صدای بچه هایشان را دارند، باید بدانند که اولاً حاصل یک جهش ژنتیکی هستند و ثانیاً به احتمال زیاد نسلشان زیاد دوام نخواهد آورد. قصه ی ما به سر رسید نی نیه به ممه ش نرسید!

.

پ.ن: این مطلب گرچه زیاد سر و ته نداشت اما تلاشی برای ادای دین به چارلز داروین بود و نظریه طلایی انتخاب طبیعی اش که نگاهم را به دنیا تغییر داد.

دسته: طنز  یک نظر