Tag-Archive for » نوستالژی «

یکی از سرگرمی هایم این است که بنشینم به روزهای تقویم خیره شوم. گذشته و آینده اش زیاد مهم نیست. یک وقت هایی دیدن بعضی اعداد تقویم خاطره است. چه فرقی می کند اتفاق افتاده باشد یا نه؟ مهم این است که دیدنش، فکرش، یادش، خیالش، حسی به آدم می دهد شبیه نوستالژی.* می نشینم نگاه می کنم به روزهایی گذارنده ام بدون اینکه قدرشان را بدانم. و جای اینکه حسرت بخورم سعی می کنم دوباره از آن لذت ببرم. به جای اینکه بگویم کاش قدرش را می دانستم، همین الآن سعی می کنم قدرس را بدانم. مهم نیست درد دارد یا نه. مهم نیست سخت باشد یا آسان. مهم نیست این گونه مرور کردن خاطرات اصلاً عاقلانه هست یا نه. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که وقتی به عددی از تقویم خیره می شوم دیگر اینجا نیستم. از قید زمان و مکان ** آزاد می شوم و حتی می توان بوهای آن روز را هم حس کنم. باز تأکید می کنم این روز ممکن است در زمانی باشد که ممکن است نامش را گذشته  یا آینده نهاده باشیم. البته معمولاً سراغ بوها نمی روم چون با بعضی از آنها هم خاطرات شیرین دارم هم تلخ.*** مزه ی خیالم خراب می شود. خیال بافی یک اصولی دارد که نباید زیر پا گذاشته شوند. مهم ترین اصل این است که بباید به چیزهای خوب فکر کرد (+). فکرهای بد و خاطرات بد هم گاهی می توانند شیرین باشند. چیزی که مهم است این است که وقتی قدم به سرزمین رؤیاهایت می گذاری باید کاری کنی که از زندگی لذت ببری. کاری کنی که دردهای رئالیتی را فراموش کنی. اصلاً کسی هدفی غیر از این دارد وقتی خیالبافی می کند؟ اگر بنا لذت نبردن باشد که دنیای رئال هم دردناکتر است و هم دردهایش ملموس تر در دسترس تر. نیازی به فعالیت سلول های خاکستری هم ندارد.

انگار از بحث دور شدم. داشتم می گفتم سراغ بوها نمی روم چون حس دوگانه دارند و من اصولاً دلِ خوشی از حس های دوگانه ندارم. هر وقت به سراغم می آیند یک زنگ خطر هستند. ترس و اشتیاق. مقابله و فرار. راست و دروغ. سکوت و فریاد. خنده و گریه. مخصوصاً ای آخری: خنده و گریه! همیشه وقتی این دو را با هم قاطی می کنم یعنی قرار است یک اتفاق بد بیافتد. هرجا شک می کنم، هرجا دودل می شوم، خراب می کنم. (بله! خراب می کنم یعنی دقیقاً همین که گفتم. از همان خراب کردن هایی که آدم باید برود یک شلوار نو بخرد!) مثل پنالتی زدن است. قبلش مهم نیست اما از لحظه ای که به سمت توپ حرکت می کنی باید باید تصمیمت را گرفته باشی وگرنه… باید به فکر یک شلواره تازه باشی!

نخیر! امروز حالم خوش نیست! ببینید از کجا به کجا رسیدم؛ از تقویم بازی به شلوار سوزی! تا کار به جاهای باریک نکشیده دست به قیچی می شوم و رشته ی کلامم را می چینم برود پی کارش. ادامه اش باشد برای یک روز دیگر…

_____________________

پانویس:

* همیشه الزاماً نوستالژی نیست. چون نوستالژ مربوط به گذشته ی آدم می شود فقط. اینجا اما به لحاظ مفهومی بین گذشته و آینده سرگردان می شوید.

** هیچ دقت کرده اید چه هنرمندانه در دستور زبان فارسی زمان و مکان را قید دانسته اند؟ این یعنی زمان و مکان تو را به بند می کشند و باید خود را از شرشان خلاص کنی تا طعم آزادی را بچشی!

*** تلخی و شیرینی به شدت نسبی هستند. اگر منظورم را متوجه نمی شوید بفرمایید اینجا. (همان پاراگراف اول)

۰۸
خرداد
۸۹

۰. لاست تمام شد و همانطور که نویسنده وبلاگ تنها یک کلیک نوشته، «فکر می‌کنم سالها طول می‌کشد تا چنین سریالی در چنین سطحی دوباره ساخته شود.» تازه ایشان خوشبین بوده اند. از من بپرسید می گویم هرگز چنین سریالی تکرار نخواهد شد. برای این ادعا دلایل زیادی دارم که شاید روزی جایی نوشتمشان.

۱. برای آدمی که تمام زندگی اش با فلاش بک های تلخ وشیرین می گذرد، هرچیزی که او را یاد گذشته اش می اندازد می تواند طعم نوستالژیا(*) داشته باشد. طعمی که صرفنظر از تلخی و شیرینی اش، دوری و نزدیکی اش، وضوح و ابهام اش و حتی راست و دروغ اش (**) دوست داری بارها و بارها تجربه اش کنی.

۲. آخرین قسمت لاست پر بود از فلاش بک به تمام فصل های گذشته ی این سریال. هر بار که یکی از شخصیت ها دستان عشقش (یا گم شده اش؟) را لمس می کرد (هوگو ولیبی، دزموند و پنی، سعید و شانن، کیت و آرن، جان لاک و پاهایش، چارلی و کلیر، سایر و جولیت و سرانجام جک و تابوت پدرش) فلاش بک های سریع و متعدد بیننده را هم با شخصیت ها به گذشته می بُرد. تمام آن تلخی و شیرینی هایی که همرا با مسافران پرواز اوشنیک ۸۱۵ در این صد و سی-چهل قسمت دیدیم، در ذهنمان نقش می بست. نوستالژی که حتماً نباید آدم را ببرد بی بیست سال پیش؛ چیزی که باعث شود طعم چهار-پنج ماه پیشتر را به وضوح زیر دندان هایت حس کنی هم می تواند به اندازه ی موسیقی متن مدرسه ی موشها نوستالژیک باشد. برای کسی مثل من که با لاست زندگی کرده، لذت بخش ترین نکته ی قسمت های آخر سریال همین فلاش بک ها بود که به یادم می آورد روزهایی را «هم» زندگی کرده ام. این مهم ترین دلیلی است که برای تشکر از سازندگان لاست دارم. حس زنده بودن وزندگی کردن! راست و دروغش مهم نیست!!

۳. درباره ی خط داستان سریال و پیام هایی که داشت به اعتقاد من بهتر است صحبت نکنیم. لاست را به عمد طوری ساخته اند که هرکس با توجه به جهان بینی خودش برداشتی خاص از داستان داشته باشد. از آنجا که شدیداً معتقدم جهان بینی هر کس کاملاً شخصی است و نباید سعی کند آن را برای دیگران توضیح دهد، حرف زدن درباره ی پیام های لاست هم عملاً وقت تلف کردن است. (گرچه اعتراف می کنم واقعاً لذت بخش است.)

۴. خوبی های لاست باعث نمی شود بدی هایش را نگویم: مشخص بود قسمت های آخر با عجله ساخته شده اند و سازندگان سعی دارند هرطور که شده داستان را جمع کنند. مثلاً وقتی جک به جزیره بر می گشت ، مادر فارادی از او خواست کفش های پدرش را به پای جسد جان لاک بپوشاند. کاری که هرگز نفهمیدیم دلیلش چه بود. از سوی دیگر در پایان سریال هیچ خبری از مایکل و والت نبود و به نظر می رسد سازندگان به کلی فراموش کرده اند این پدر و پسر هم جزء مسافران بوده اند. کسانی که اتفاقاً نقش کم رنگی هم در داستان نداشته اند. ای کاش اصالت با صرفه ی اقتصادی نبود و مالکیت معنویِ شاهکاری چون لاست را پول تهیه کننده تعیین نمی کرد تا پرونده ی محبوب ترین سریال تلویزیونی جهان با دقت و آرامش بیشتری بسته می شد.(***)

________________________

پانویس:

* آیا این آلژیایِ آخرِ نوستالژیا همان آلژیایی است که در لاتین به معنای pain (درد) است؟

** بعضی خاطره ها حقیقت ندارند. خیالی بوده اند که تبدیل به خاطره شده اند. اینها در عین حال که در حافظه ثبت شده اند، دروغ  اند. در این باره بعداً بیشتر خواهم نوشت.

*** قابل توجه آنها که فکر می کنند فن آوری هایی نظیر بیت تورنت و به طور کلی اندیشه ی «دنیای آزاد» مغایر با  حق مالکیت معنوی و اصول لیبرالیسم است: به نظر شما مالک معنوی لاست فقط تهیه کننده ی آن است؟!!

.