Tag-Archive for » شادی «

۰۸
فروردین
۹۰

دلم برای خدا می سوزد؛ فقط وقت هایی که غصه داریم صدایش می زنیم. یادم باشد این بار که خندیدم صدایش بزنم بیاید تماشا! دستش را بگیرم بیاورمش کنار خودم بنشانم. بگویم می بینی؟ ما گاهی می خندیم حتی!

آخر می دانید؟ خوبیت ندارد خدا یادش برود بنده هایش چگونه می خندد. می دانم… خودش هم بی تقصیر نیست. حتماً یک کاری کرده که به مجالس شادی راهش نمی دهند. اما چه کنم؟ دلم برایش می سوزد. اگر او هم مثل ما خنده را بیشتر از گریه دوست داشته باشد، اگر دلش بخواهد گاهی کنارمان بنشیند به جک های ما بخندد، اگر از این وضعی که درست کرده پشیمان باشد چه؟

رفقا! وقتش رسیده خدا را ببخشیم.

 

پیش نوشت: مینی مال خوان های عزیزی که عجله دارند، همین یک جمله ی زیر را بخوانند، اگر خوششان آمد لایکشان را بزنند و بروند! بقیه بمانند؛ کارشان دارم!

«شادی چیزی نیست که به راحتی در زندگی در جست و جویش باشیم و به همین خاطر بهتر است شادی را در دسته ی «عوارض جانبی مثبت» زندگی قرار دهیم و خیلی هم برایش برنامه ریزی نکنیم. اگر رسیدن به شادی تنها هدف ما در زندگی باشد، به شدت سرخورده خواهیم شد.»

از اینکه ماندید تا بقیه اش را هم بخوانید متشکرم! جمله ی بالا از یک آقایی است به نام آدام فیلیپز. نمی دانم نامش را شنیده اید یا نه. احتمالاً نه! فیلیپز یک روانکاو انگلیسی است که به خاطر نظریاتش درباره ی شادی، مدتی است اسمش سر زبانها افتاده. بگذارید مختصر بگویم؛ او معتقد است اینکه دنبال راهی برای شاد شدن بگردیم، نه تنها ما را شاد نمی کند بلکه باعث غمگین تر شدنمان می شود. فیلیپز در باره ی استقبال مردم از کتابهایی با عناوینی مثل «چگونه شاد باشیم؟»، می گوید: «فرهنگی که وسواس شادی داشته باشد حتماً در وضع نا امیدکننده ای گرفتار شده است. علت توجه بیش از اندازه مردم به شادی این است که اصولاً هیچ کس شاد نیست و کتاب ها می خواهند با تکرار کلمه ی شادی حس آن را در مردم القا کنند. این جور کتاب ها به جای اینکه راه حل باشند بخشی از خود مشکل به شمار می روند… زندگی مردم پر شده از ایده آل های غیر ممکن. آنها از صداقت محض، علم زیاد، شادی مطلق و عشق های جاودانی حرف می زنند آن هم در حالی که می دانند ناکامی بزرگی از بابت همین مقولات نصیبشان می شود… وقتی می گویم وسواس شادی نباید جزئی از زندگی مردم باشد، منظورم این نیست که مردم باید احساس بدبختی کنند. اما در عین حال معتقدم که اگر ارتباط انسان با واقعیت قطع نشده باشد، نمی تواند چنین وسواس عجیبی برای شادی در زندگانی را قبول کند. هر کس که اخبار روز دنیا را بخواند و بشنود نمی تواند چنین دیدگاهی داشته باشد!»

پایانِ نقلِ قول! از اینجا به بعد چون نظر شخصی نگارنده را می خوانید، شاید مطلب کمی رادیکال تر به نظر برسد. راستش این تنها موردی است در افکارم که رادیکال بودنش را انکار نکرده و هیچ تلاشی هم برای تعدیلش نمی کنم. یک جورهایی خط قرمزم به حساب می آید. همانطور که فیلیپز می گوید، واقعیت اصولاً چیزی برای شاد کردن ما آدمها در چنته ندارد. نمی شود هم منطقی فکر کرد، هم شاد بود. نمی شود همه ی دو دو تا ها، چهارتا بشوند و باز همه چیز بر وفق مراد باشد. نمی شود محدودیت های فیزیکی و ادراکی انسان بودن را پذیرفت و باز از زندگی راضی بود. شاید این طرز فکر به نظر احمقانه برسد اما این روزها طرفدارانش دارند مثل باکتری تکثیر می شوند. نمونه اش همین کریستوفر نولان خودمان. اینسپشن (تلقین/القاء/سرآغاز) را که دیده اید؟ (اگر ندیده اید، به درد نمی خورید! بروید ببینید!) این فیلم یک جورهایی تبدیل شده به مانیفست من. مهم ترین پیام  فیلم اولاً این است که اگر به دنیای خیال نزدیک شوید، واقعیت دیگر هیچ جذابیتی برایتان نخواهد داشت و ثانیاً هر لحظه از زندگی ما می تواند بخشی از یک رؤیای طولانی باشد. اصلاً شاید وقتی می میریم، در واقع از یک خواب (کابوس/رؤیا) بیدار شده ایم. واقعیت، مقوله ای است که در رابطه با ادراک مفهوم پیدا می کند. در این صورت اگر ادراک ما به سطح بالاتری برسد، باید چیزهایی بیشتر (واقعی تر؟؟) را درک کنیم. چیزی شبیه مدیتیشن (هالوسینیشن؟ =توهم). همه ی اینها را گفتم که بگویم واقعیت اصولاً چیز خاصی نیست. شخصاً در اصل وجودش شک دارم. قرار نیست چیزی که حتی نمی دانم وجود دارد یا نه، باعث رنج کشیدنم شود. غیر از این است؟!


پ.ن: مشروح نظریه آقای فیلیپز را می توانید در شماره ی ششم «مهرنامه» یا اگر انگلیسی تان خوب است، اینجا بخوانید.