Tag-Archive for » سال نو «

۰۶
فروردین
۹۰

ما آدم‌های آزادی‌خواهی هستیم!

فقط نمی‌دانم چرا

از گیسوی پریشان سبزه‌ها

و معرفی رودخانه به ماهی

می‌ترسیم.

ما

آدم‌های آزادیخواهی هستیم که هرسال

روبان ِ سرخ به جان سبزه،

و جای ماهی های قرمز

سبزه را به رودخانه می‌اندازیم.

 


Firefox Download Button

دستم که به قلم برود و چشمم که به گوشه ای سفید از کاغذی بیافتد ناخودآگاه این جمله را می نویسم :  My Name is Gladiator. آنقدر نوشته ام که دیگر برایم جا افتاده که باید مثل گلادیاتورها زندگی کنم و از زندگی نباید چیزی بیش از آن انتظار داشته باشم. کمتر کسی است که فیلم گلادیاتور (ریدلی اسکات – با بازی راسل کرو) را ندیده باشد. پس لازم نیست بگویم جمله ی بالا بخشی از دیالوگ ماکسیموس در کلوزیوم و در برابر امپراطور است آنجا که امپراطور نام گلادیاتور را می پرسد…

***

گلادیاتورها غالباً برده اند و زندانی. یعنی آنها را در زندان نگه داشته اند تا هرچند وقت یک بار به کلوزیوم آورده به جان هم بیاندازند و مردم را سرگرم کنند. تنها لحظاتی که یک گلادیاتور احساس آزادی می کند همان لحاظات جنگیدن است. یک حس دوگانه. معجونی از لذت آزادیِ نسبی و ترس از مرگ. یا حداقل تلاش برای شکست نخوردن در مبارزه، اگر اسمش را نخواهیم ترس از مرگ بگذاریم. هر بار که درهای کلوزیوم گشوده می شوند، هر بار که صدای هیاهوی مردمِ مشتاق از سکوهای کلوزیوم به گوش می رسد، دو پیام به گلادیاتور می رسد. اول: زنجیرها از پایت گشوده خواهند شد و از قفس بیرون خواهی آمد. دوم: قرار است تا سر حد مرگ بجنگی و احتمال دارد جانت را از دست بدهی.

همۀ آنچه می خواهم بگویم در همین حس دوگانه خلاصه می شود. زندگی من همیشه همینطور بوده یا در قفسِ تنهایی و در غل و زنجیر، یا در کلوزیوم و جنگیدن با موجوداتی که گاهی اصلاً نمی شناسمشان. عده ای هم روی سکوهای سنگی نشسته اند و تماشا می کنند. گاهی هیجان زده می شوند و فریاد می زنند گاهی می ترسند و سکوت می کنند. لحظه ای فریاد بکُش بکُش و ساعتی بعد، نکُش نکُش! با تمام اینها اما شیرین است. همین دوگانه بودنش شیرینش می کند. همین حس آزادیِ ترسناک است که باعث می شود فراموشت نشود که زنده ای و زندگی می کنی. تمام لحظاتی که در قفس نشسته ای به مبارزه ی بعدی فکر می کنی. مبارزه ای که شاید آخرینش باشد. شاید این بار که درِ قفس باز شد دیگر هیچ وقت به درونش بر نگردی. شاید پیش چشم تماشاچیانِ هیجان زده برای آخرین بار به خاک بیافتی. شاید مبارزۀ بعدی مبارزۀ مرگ باشد. می ترسی… کاش درِ قفس را دیگر هیچ وقت باز نکنند. چرا باید بجنگم؟ چرا باید جانم را بدهم؟ تا دیگران سرگرم شوند؟ تا امپراطور به گلادیاتورهایش افتخار کند؟ کاش تا همیشه در قفس بمانم. زندانی و برده. اصلاً آزادی را می خواهم برای چه؟ نامش دوباره به زبانت آمده. آزادی! و حس شیرین آن لحظه ای که چشمت به آفتاب بالای کلوزیم روشن می شود. می دانی نامش آزادی نیست. آزادی جایی پشت دیوارهای بلند کلوزیوم است. جایی خارج از قصر امپراطور حتی. اما همین آزادی اندک هم، همین دیدن آفتاب هم، همین دیدن آسمان هم، همین ها غنیمتی است. همین ها کافیست تا دوباره وسوسه ات کنند برای جنگی دوباره. جنگی که شاید آخرین باشد… زندگی آدمها همین است. نه! زندگی آدمها را نمی دانم اما زندگی من یکی همیشه همین بوده. یک سیکل، ببخشید! چرخه ی تکراری میان حس شکست و شوق آزادی. شوق تکرار عملی که سرانجام یک روز از پا درت خواهد آورد.

***

یک سال دیگر از سالهای تکراری روزگار گذشت یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت با همه ی بدی ها و اندک خوبی هایش (اگر فکر می کنید ناشکری می کنم، فکر کنید. این یک سال نه تنها ناشکر، که کافرم کرد!) به پایان رسید. به جرأت می گویم در این بیست و چهار سالی که از عمرم می گذرد، هرگز سالی چنین پرحادثه و ترسناک و دوست داشتنی  تجربه نکرده بودم نمی دانم بعد از این تجربه اش تکرار خواهد شد یا نه؟ درهای کلوزیومِ ۸۸ در حال بسته شدن هستند و آنچه از این سال برایم می گذارند زخم هایی است که امیدوارم تجربه شان هرگز به کارم نیاید!

____________________________

پ ن۱: ببخشید که بهاریه ام (اگر بتوان به این نام صدایش کرد) تلخ است. گاهی میان تمام شیرینی خوران های این روزها کمی تلخی هم لازم است! و ببخشید که سال نو را تبریک نمی گویم. مفهوم این کار را نمی فهمم. فلسفه اش برایم مبهم است و گرچه انجام کارهایی که دلیلشان را نمی دانم، خیلی دوست دارم اما همان قدر هم برایم ترسناکند. مثل بوسیدن! که فلسفه وجودی اش را نتوانسته ام درک کنم…

پ ن۲: دیشب رفتم سینما! به رنگ ارغوان. برای اولین بار تنهایی به سینما رفتم. گفتم که دلتان بسوزد! هیچ وقت تا این حد از سینما رفتن لذت نبرده بودم هم فیلم خوب بود هم… (ادامه دارد! منتظر گزارش اختصاصی من از سینما رفتن خودم باشید!!)