Tag-Archive for » خیال «

می‌توانم کتابی بنویسم از محاسن زندگی با خیال. از آزادی هایش، آرامش‌اش، سکوت‌اش و اعتدال‌اش. ولی بدون واقعیت نمی شود خیالبافی کرد. نمی شود بدون اینکه بدانی آب چیست، خواب شنا کردن ببینی. می‌شود برای راهی که نمی‌دانی کجاست هر مقصدی دلت خواست تصور کنی ولی باید از یک جای راه شروع کرد. بگذارید دقیق تر بگویم. برای ورود به خیال لازم است از یک نقطه در واقعیت شروع کرد. یک دست آویز. به قول ِ فیزیکدان‌ها یک اصل ِ موضوع. اما مشکل اینجاست که اگر بیش از حد غرق در خیال باشی، پس از مدتی همان یک نقطه هم برایت دردناک و ناخوشایند است. سعی می‌کنی از همان هم بگذری ولی شدنی نیست. یعنی مغز انسان این توانایی را ندارد که بدون حضور بخشی از واقعیت خیالبافی کند. پس بر می‌گردی به دنیای واقعی تا چیز دیگری پیدا کنی. چیزی که هم واقعی باشد و هم خوشایند. ممکن است پیدایش هم کنی اما باز موقتی است و این دور تا ابد تکرار خواهد شد. اینها را نگفتم که بگویم زندگی در واقعیت بهتر از دنیای فانتزی است. اگر در دنیای خیال یک موضوع ناخوشایند وجود دارد، واقعیت پر است از این چیزها. هدفم از نوشتن این پست فقط این بود که بگویم حتی وقتی سخن از خیال و فانتزی باشد هم نمی‌شود آرمان‌گرا بود.

دلم می‌خواهد این پست را ادامه دهم ولی تا همین‌جایش هم زیاده‌روی کرده‌ام. بعضی حرف‌ها بهتر است ناگفته بمانند. هم به نفع نویسنده است، هم مخاطب.

پیش نوشت: مینی مال خوان های عزیزی که عجله دارند، همین یک جمله ی زیر را بخوانند، اگر خوششان آمد لایکشان را بزنند و بروند! بقیه بمانند؛ کارشان دارم!

«شادی چیزی نیست که به راحتی در زندگی در جست و جویش باشیم و به همین خاطر بهتر است شادی را در دسته ی «عوارض جانبی مثبت» زندگی قرار دهیم و خیلی هم برایش برنامه ریزی نکنیم. اگر رسیدن به شادی تنها هدف ما در زندگی باشد، به شدت سرخورده خواهیم شد.»

از اینکه ماندید تا بقیه اش را هم بخوانید متشکرم! جمله ی بالا از یک آقایی است به نام آدام فیلیپز. نمی دانم نامش را شنیده اید یا نه. احتمالاً نه! فیلیپز یک روانکاو انگلیسی است که به خاطر نظریاتش درباره ی شادی، مدتی است اسمش سر زبانها افتاده. بگذارید مختصر بگویم؛ او معتقد است اینکه دنبال راهی برای شاد شدن بگردیم، نه تنها ما را شاد نمی کند بلکه باعث غمگین تر شدنمان می شود. فیلیپز در باره ی استقبال مردم از کتابهایی با عناوینی مثل «چگونه شاد باشیم؟»، می گوید: «فرهنگی که وسواس شادی داشته باشد حتماً در وضع نا امیدکننده ای گرفتار شده است. علت توجه بیش از اندازه مردم به شادی این است که اصولاً هیچ کس شاد نیست و کتاب ها می خواهند با تکرار کلمه ی شادی حس آن را در مردم القا کنند. این جور کتاب ها به جای اینکه راه حل باشند بخشی از خود مشکل به شمار می روند… زندگی مردم پر شده از ایده آل های غیر ممکن. آنها از صداقت محض، علم زیاد، شادی مطلق و عشق های جاودانی حرف می زنند آن هم در حالی که می دانند ناکامی بزرگی از بابت همین مقولات نصیبشان می شود… وقتی می گویم وسواس شادی نباید جزئی از زندگی مردم باشد، منظورم این نیست که مردم باید احساس بدبختی کنند. اما در عین حال معتقدم که اگر ارتباط انسان با واقعیت قطع نشده باشد، نمی تواند چنین وسواس عجیبی برای شادی در زندگانی را قبول کند. هر کس که اخبار روز دنیا را بخواند و بشنود نمی تواند چنین دیدگاهی داشته باشد!»

پایانِ نقلِ قول! از اینجا به بعد چون نظر شخصی نگارنده را می خوانید، شاید مطلب کمی رادیکال تر به نظر برسد. راستش این تنها موردی است در افکارم که رادیکال بودنش را انکار نکرده و هیچ تلاشی هم برای تعدیلش نمی کنم. یک جورهایی خط قرمزم به حساب می آید. همانطور که فیلیپز می گوید، واقعیت اصولاً چیزی برای شاد کردن ما آدمها در چنته ندارد. نمی شود هم منطقی فکر کرد، هم شاد بود. نمی شود همه ی دو دو تا ها، چهارتا بشوند و باز همه چیز بر وفق مراد باشد. نمی شود محدودیت های فیزیکی و ادراکی انسان بودن را پذیرفت و باز از زندگی راضی بود. شاید این طرز فکر به نظر احمقانه برسد اما این روزها طرفدارانش دارند مثل باکتری تکثیر می شوند. نمونه اش همین کریستوفر نولان خودمان. اینسپشن (تلقین/القاء/سرآغاز) را که دیده اید؟ (اگر ندیده اید، به درد نمی خورید! بروید ببینید!) این فیلم یک جورهایی تبدیل شده به مانیفست من. مهم ترین پیام  فیلم اولاً این است که اگر به دنیای خیال نزدیک شوید، واقعیت دیگر هیچ جذابیتی برایتان نخواهد داشت و ثانیاً هر لحظه از زندگی ما می تواند بخشی از یک رؤیای طولانی باشد. اصلاً شاید وقتی می میریم، در واقع از یک خواب (کابوس/رؤیا) بیدار شده ایم. واقعیت، مقوله ای است که در رابطه با ادراک مفهوم پیدا می کند. در این صورت اگر ادراک ما به سطح بالاتری برسد، باید چیزهایی بیشتر (واقعی تر؟؟) را درک کنیم. چیزی شبیه مدیتیشن (هالوسینیشن؟ =توهم). همه ی اینها را گفتم که بگویم واقعیت اصولاً چیز خاصی نیست. شخصاً در اصل وجودش شک دارم. قرار نیست چیزی که حتی نمی دانم وجود دارد یا نه، باعث رنج کشیدنم شود. غیر از این است؟!


پ.ن: مشروح نظریه آقای فیلیپز را می توانید در شماره ی ششم «مهرنامه» یا اگر انگلیسی تان خوب است، اینجا بخوانید.


یکی از سرگرمی هایم این است که بنشینم به روزهای تقویم خیره شوم. گذشته و آینده اش زیاد مهم نیست. یک وقت هایی دیدن بعضی اعداد تقویم خاطره است. چه فرقی می کند اتفاق افتاده باشد یا نه؟ مهم این است که دیدنش، فکرش، یادش، خیالش، حسی به آدم می دهد شبیه نوستالژی.* می نشینم نگاه می کنم به روزهایی گذارنده ام بدون اینکه قدرشان را بدانم. و جای اینکه حسرت بخورم سعی می کنم دوباره از آن لذت ببرم. به جای اینکه بگویم کاش قدرش را می دانستم، همین الآن سعی می کنم قدرس را بدانم. مهم نیست درد دارد یا نه. مهم نیست سخت باشد یا آسان. مهم نیست این گونه مرور کردن خاطرات اصلاً عاقلانه هست یا نه. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که وقتی به عددی از تقویم خیره می شوم دیگر اینجا نیستم. از قید زمان و مکان ** آزاد می شوم و حتی می توان بوهای آن روز را هم حس کنم. باز تأکید می کنم این روز ممکن است در زمانی باشد که ممکن است نامش را گذشته  یا آینده نهاده باشیم. البته معمولاً سراغ بوها نمی روم چون با بعضی از آنها هم خاطرات شیرین دارم هم تلخ.*** مزه ی خیالم خراب می شود. خیال بافی یک اصولی دارد که نباید زیر پا گذاشته شوند. مهم ترین اصل این است که بباید به چیزهای خوب فکر کرد (+). فکرهای بد و خاطرات بد هم گاهی می توانند شیرین باشند. چیزی که مهم است این است که وقتی قدم به سرزمین رؤیاهایت می گذاری باید کاری کنی که از زندگی لذت ببری. کاری کنی که دردهای رئالیتی را فراموش کنی. اصلاً کسی هدفی غیر از این دارد وقتی خیالبافی می کند؟ اگر بنا لذت نبردن باشد که دنیای رئال هم دردناکتر است و هم دردهایش ملموس تر در دسترس تر. نیازی به فعالیت سلول های خاکستری هم ندارد.

انگار از بحث دور شدم. داشتم می گفتم سراغ بوها نمی روم چون حس دوگانه دارند و من اصولاً دلِ خوشی از حس های دوگانه ندارم. هر وقت به سراغم می آیند یک زنگ خطر هستند. ترس و اشتیاق. مقابله و فرار. راست و دروغ. سکوت و فریاد. خنده و گریه. مخصوصاً ای آخری: خنده و گریه! همیشه وقتی این دو را با هم قاطی می کنم یعنی قرار است یک اتفاق بد بیافتد. هرجا شک می کنم، هرجا دودل می شوم، خراب می کنم. (بله! خراب می کنم یعنی دقیقاً همین که گفتم. از همان خراب کردن هایی که آدم باید برود یک شلوار نو بخرد!) مثل پنالتی زدن است. قبلش مهم نیست اما از لحظه ای که به سمت توپ حرکت می کنی باید باید تصمیمت را گرفته باشی وگرنه… باید به فکر یک شلواره تازه باشی!

نخیر! امروز حالم خوش نیست! ببینید از کجا به کجا رسیدم؛ از تقویم بازی به شلوار سوزی! تا کار به جاهای باریک نکشیده دست به قیچی می شوم و رشته ی کلامم را می چینم برود پی کارش. ادامه اش باشد برای یک روز دیگر…

_____________________

پانویس:

* همیشه الزاماً نوستالژی نیست. چون نوستالژ مربوط به گذشته ی آدم می شود فقط. اینجا اما به لحاظ مفهومی بین گذشته و آینده سرگردان می شوید.

** هیچ دقت کرده اید چه هنرمندانه در دستور زبان فارسی زمان و مکان را قید دانسته اند؟ این یعنی زمان و مکان تو را به بند می کشند و باید خود را از شرشان خلاص کنی تا طعم آزادی را بچشی!

*** تلخی و شیرینی به شدت نسبی هستند. اگر منظورم را متوجه نمی شوید بفرمایید اینجا. (همان پاراگراف اول)