Tag-Archive for » خدا «

۱۲
فروردین
۹۰

خدایا!

کاش گاهی حقیقت داشتی.


۰۸
فروردین
۹۰

دلم برای خدا می سوزد؛ فقط وقت هایی که غصه داریم صدایش می زنیم. یادم باشد این بار که خندیدم صدایش بزنم بیاید تماشا! دستش را بگیرم بیاورمش کنار خودم بنشانم. بگویم می بینی؟ ما گاهی می خندیم حتی!

آخر می دانید؟ خوبیت ندارد خدا یادش برود بنده هایش چگونه می خندد. می دانم… خودش هم بی تقصیر نیست. حتماً یک کاری کرده که به مجالس شادی راهش نمی دهند. اما چه کنم؟ دلم برایش می سوزد. اگر او هم مثل ما خنده را بیشتر از گریه دوست داشته باشد، اگر دلش بخواهد گاهی کنارمان بنشیند به جک های ما بخندد، اگر از این وضعی که درست کرده پشیمان باشد چه؟

رفقا! وقتش رسیده خدا را ببخشیم.

 

…یک لباس سربازی تنش می کردم، می نشاندمش روی صندلی یکی از ساندویچی های  کنار ترمینال مسافربری (ترجیحاً ترمینال جنوب!)، یک ساندویچ همبر معمولی (بدون هرگونه مخلفات) می دادم دستش، می گفتم همینطور که به رهگذرها نگاه می کنی کوفت کن.

همین قدر کافیست تا بفهمد چه گندی بالا آورده. می دانم! می دانم! خیلی زود و مهربانانه رهایش کردم. می توانستم ۵۰۰۰ تومان بدهم دستش و بفرستمش داخل ترمینال بلیط یک جایی را بگیرد که قیمتش چهار هزار و هشتصد تومان است تا وقتی بین راه مثانه اش در حال انفجار بود ۱۰۰ تومانش را بدهد برای برای توالت بین راهی و حتی پول یک چای هم برایش نماند. می شد از ۱۰ شب تا ۲ بعد از نصف شب بنشیند یک گوشه ای در ترمینال و از سرما به خود بلرزد تا موقع حرکت اتوبوسش برسد. می توانستم با همان ساک سنگین مجبورش کنم از فرط سرما چهار پنج بار گذرش به بیت الخلأ بیافتد. حتی می توانستم نشانش بدهم نگاه مترحّم و متعفّن عابران را بر حال و روزش… می توانستم نشانش بدهم چه کار خفنی می کند اگر وقتی اتوبوس برای نماز می ایستد، از خوابش بزند، در همان سرما با آب سردِ وضوخانه ی بوگندوی مسجد بین راهی، سراپایش را آب مالی کند و مثل پیکان مدل چهل و هشتی که صبح زود روشنش کرده اند بلرزد و برود منی راکه این همه بلا به سرش آورده ام عبادت کند! مخصوصاً خیلی حال می کنم وقتی با همان صدای لرزان و خواب آلوده بگوید «اهدناالصرات المستقیم!»

نه! از من نخواهید همه ی این کارها را با او بکنم. من مثل او نیستم!

______________

پ.ن۱:ان فی ذلک لآیه لقوم یتفکرون (نحل-۱۱)

پ.ن۲: قرار نیست همه ی اینها را تجربه کرده باشم تا بنویسمشان. اصلاً مگر جی کی رولینگ در هاگوارتز درس خوانده؟ یا مگر جیمز کامرون با ناوی ها زندگی کرده؟!

پ.ن۳: احمق هایی که فکر می کنند من با نوشتن این پست سنگ می شوم می توانند ای میل بزنند شماره حسابم را بگیرند. قصد دارم مجسمه ی سنگی ام را به بالاترین قیمت پیش فروش کنم!!