Tag-Archive for » حسرت «

یادش بخیر… اینباکس دوازده دوصفرم هر روز پر می شد و مغرور و سرمسست و گستاخانه دم به ساعت پیغام می داد: فضا برای پیام جدید نیست!

پیام های جدید اما صف کشیده بودند پشت دیوار این کلبه ی چند کیلو بایتی. پیام هایی که منتظر بودند جایی باز شود تا فرود آیند. من می ماندم و تردید میان دل کندن از پاک کردنی ها و سوا کردن نگاه داشتنی ها.

یادش بخیر آن روزها…

حالا هر بار که به دوازده دوصفرم نگاه می کنم شرم را و درد را از چهره اش که مثل پیرمردهای صد ساله شده از بس انتظار مرگ را دیده و کشیده، می خوانم. هر بار که چیزی حذف می شود، با نگاه ناامیدش می گوید: پیامی برای فضای جدید نیست!

و این یعنی یک قدم نزدیکتر می شوی به مرگ. زندگی چیزی نیست جز انتظار و هر کلمه ای که از زبانی سرازیر نمی شود، تیری است بر پیکر امیدی و هر امیدی که می میرد، انتظاری به پایانش نزدیک تر می شود. پایانی که همیشه خوش است… زندگی چیزی نیست جز انتظار و پایانی برای انتظار نیست جز مرگ. آی اهالی انتظارآباد! کلماتتان را سرازیر کنید. سوگند به انتظار که وقت تنگ است!