Tag-Archive for » باد «

تو که رفتی،

باد می وزید.

من هم که ساده

فکر می کردم

باد

برای حال من آه می کشد.

به همان سادگی

که تو

و باد

می دانید،
عاشقش شدم.

هر چه داشتم

و نداشتم

تمام زندگی ام را

-که نداشتم-

همان روز که تو رفتی

به باد دادم.

همان روزِ کوفتی

که باد هم

مثل تو

با چمدانی پر از من رفت.

همان روز که من

مثل من

مثل تمام من های من

بر باد رفت.


پ.ن:

توضیحِ تیتر: فقط یک دروغگو می تواند از پس این همه حرف اضافه بر (در؟) بیاید!