Tag-Archive for » انتظار «

برخوردهای سرد، آدمها را سرد می کنند؛
مجبوری برای اینکه منجمد نشوی، زیر پایت آتش روشن کنی.
از روی آتش ایستادن، کفِ پایت می سوزد. تاول می زند. اما سردی، نمی فهمی تا آن وقت که دست دراز می کند و می گوید یک قدم پیش تر بیا…
قدم اول را که بر می داری، تازه می فهمی دیگر پای رفتن نیست؛
فکر می کند سرد شده ای،
می رود!


یادش بخیر… اینباکس دوازده دوصفرم هر روز پر می شد و مغرور و سرمسست و گستاخانه دم به ساعت پیغام می داد: فضا برای پیام جدید نیست!

پیام های جدید اما صف کشیده بودند پشت دیوار این کلبه ی چند کیلو بایتی. پیام هایی که منتظر بودند جایی باز شود تا فرود آیند. من می ماندم و تردید میان دل کندن از پاک کردنی ها و سوا کردن نگاه داشتنی ها.

یادش بخیر آن روزها…

حالا هر بار که به دوازده دوصفرم نگاه می کنم شرم را و درد را از چهره اش که مثل پیرمردهای صد ساله شده از بس انتظار مرگ را دیده و کشیده، می خوانم. هر بار که چیزی حذف می شود، با نگاه ناامیدش می گوید: پیامی برای فضای جدید نیست!

و این یعنی یک قدم نزدیکتر می شوی به مرگ. زندگی چیزی نیست جز انتظار و هر کلمه ای که از زبانی سرازیر نمی شود، تیری است بر پیکر امیدی و هر امیدی که می میرد، انتظاری به پایانش نزدیک تر می شود. پایانی که همیشه خوش است… زندگی چیزی نیست جز انتظار و پایانی برای انتظار نیست جز مرگ. آی اهالی انتظارآباد! کلماتتان را سرازیر کنید. سوگند به انتظار که وقت تنگ است!