Tag-Archive for » آزادی «

۱۰
اردیبهشت
۹۱

وقتی می‌خواهی خودسانسوری کنی، اول حرفت را بنویس بعد پاک کن یا خط بزن. اگر اصلا ننویسی‌اش و به چشم خود کلماتش را نبینی، پس از مدتی تبدیل به آدم ِ دیگری می‌شوی که حتی فکر کردن به موضوع ِ سانسور شده را هم از یاد برده.

بی‌خود گفته‌اند نمی‌شود آزادی را از عرصه‌ی اندیشه و ذهن ِ آدم‌ها سلب کرد.

 

با تو ام جناب ِ زندانبان!

یادت باشد نانِ زن و بچه‌ات را از صدقه سریِ وجود آزادی داری، نه اسارت

و بترس

از روزی که لذت ِ آزادی از یاد ِ آدم‌ها رفته باشد.

 

پرنده که جان داد،
قفس از خوشحالی بال در آورد.

 

دسته: شعر  یک نظر

آزادی مانند ِ اکسیژن می ماند؛ وجودش در هوا ضروری‌ست، ولی از آن ضروری تر این است که درونِ خونِ انسان هم وجود داشته باشد.


۰۶
فروردین
۹۰

ما آدم‌های آزادی‌خواهی هستیم!

فقط نمی‌دانم چرا

از گیسوی پریشان سبزه‌ها

و معرفی رودخانه به ماهی

می‌ترسیم.

ما

آدم‌های آزادیخواهی هستیم که هرسال

روبان ِ سرخ به جان سبزه،

و جای ماهی های قرمز

سبزه را به رودخانه می‌اندازیم.

 


Firefox Download Button

۰۵
فروردین
۹۰

حتی در شهری که هیچ کوچه‌ای بن‌بست نیست، خانه ها همیشه بن‌بست‌ اند.




Firefox Download Button

منطق، بزرگترین دشمن ِ آزادی است.

 

پ.ن: هر گزاره‌ی منطقی الزاماً درست نیست.

Wikileaks logo

۱. فرانسیس فوکویاما نظریه ای دارد به نام «پایان تاریخ». این نظریه پرداز نومحافظه کار(نئوکان) امریکایی در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان خود، رسماً اعلام می کند از نظر او لیبرال دموکراسی شکل نهایی تمامی حکومت های بشری خواهد بود و پس از لیبرال دموکراسی دیگر گزینه ی جدیدتری برای حکومت داری قابل تصور نیست. تقریباً همه ی جنگ های خارجی ایالات متحده پس از دوران جنگ سرد بر اساس این نظریه سیاسی اتفاق افتاده اند تا تاریخ بشریت را هرچه سریعتر به سرانجام شیرینش برسانند! فوکویاما مدعی است نگاهی تکامل گرایانه به تاریخ دارد و در کتابش به وضوح بر این ادعا تأکید می کند اما…

۲. در زمان انسانهای اولیه، هرکس لباس ضخیم تر و سلاح سخت تر و تیزتری برای شکار داشت، قوی تر بود. پس از انقلاب کشاورزی، قدرت در اختیار کسی بود که به رودخانه نزدیکتر بود، زمین حاصلخیزتری داشت و ابزارهای بهتری برای کشاورزی. در دوره های بعدی هم هر دوره ای چیزی وجود داشت که می توانست قدرت را تضمین کند. زمانی حیوانات اهلی بهتر، زمانی برده های بیشتر، زمانی دیگر چرخ، کشتی، کارخانه و کارگر، ارتش، نفت، انرژی، سلاح هسته ای و … اطلاعات! تا همین چهار پنج سال پیش می شد گفت هر انسانی اطلاعات بیشتر و دقیق تری داشته باشد، قدرتمندتر است.

تاریخ بشریت را به هر چند دوره که بخواهیم تقسیم کنیم، بهتر است یکی از آنها ها نامش دوران بعد از وب (یا دقیق تر اگر بخواهبم بگوبیم، بعد از وب ۲.۰) باشد. مهم ترین تفاوت دوران پیش از وب۲.۰ با بعد از آن هم این است که دیگر نمی شود به سادگی گذشته دروغ گفت. دیگر پنهان کردن اطلاعات تقریباً غیرممکن شده است. اوج گرفتن شبکه های اجتماعی بیش از هر چیز تعریف حریم خصوصی را دچار دگرگونی کرده است. حال دیگر می توان گفت حقیقت حتی اگر به زبان بیاید همچنان حقیقت است!

۳. این روزها همه جا سخن از ویکی لیکس است. سایتی که مدعی است رسانه ای معمولی است. رسانه ای که تلاش می کند تمام انسانهای دنیا را به یکی از حقوق اولیه شان یعنی آگاهی از دنیای اطراف، برساند. ویکی لیکس کار عجیب و غریبی نمی کند. یک رسانه ی خبری است که برخلاف تمام رسانه های «دهکده ی جهانی» برایش هیچ مصلحتی جز حقیقت وجود ندارد. برای ویکی لیکس فقط یک عمل غیراخلاقی تعریف شده و آن پنهان کاری است. ویکی لیکس هم مثل ویکی پدیا و سایر سایت های وابسته به جنبش اپن سورس برای منافع اقتصادی ارزشی قاذل نیستند. (بالاخره گربه هایی پیدا شده اند که برای رضای خدا موش می گیرند!) آنها فقط معتقدند میزان آزادی که لیبرال دموکراسی به انسانها می دهد باز هم کافی نیست. هر گونه مانعی برای آزادی مثل این است که پایانی برای بی نهایت متصور شویم که در این صورت آزادی دیگر آزادی نیست. اسارت است. اسارت در یک زندان بزرگ. چه فرقی می کند نام این موانع چه باشد؟ مصالح ملی، کپی رایت، طبقه بندی های امنیتی و نظامی یا حتی جان سربازان امریکایی در عراق و افغانستان. آنچه مهم است، این است که عده ای را از حق دانستن محروم کرده ایم. مثل اینکه به انسان بگوییم حق ندارد از کره زمین خارج شود. آیا در این صورت انسان می تواند بگوید کاملاً آزاد است؟

۴. فوکایاما مدعی است باید تاریخ را با نگاه تکاملی دید و بعد با نگاه تکاملی به این نتیجه می رسد که لیبرال دموکراسی مقصد پایانی تاریخ بشریت است. فوکویاما اگر تکامل را فهمیده بود، می دانست که مهم ترین خاصیت پروسه های تکاملی توقف ناپذیر بودن آنهاست.  تکامل پروسه ای است که هرگز متوقف نشده و نخواهد شد. تکامل در واقع این گونه عمل نمی کند که خوب ها را گلچین کند، بلکه خطاها را خط می زند. (این روش تمام پدیده های طبیعی است. حتی مغز انسان هم در یادگیری به همین شکل عمل می کند.) لیبرال دموکراسی هم هر جا خطا کند یا اصلاح می شود یا حذف. این روزها لیبرال دموکراسی دوران سختی را می گذراند.

۵. در حال نوشتن این پست بودم که شنیدم حکم تعقیب مؤسس سایت ویکی لیکس از سوی دادگاهی در سوئد صادر شده. ظاهراً به خاطر ارتکاب یک جرم جنسی! اما نگران نباشید. مدیر ویکی لیکس را می شود بازداشت کرد. ویکی لیکس را می شود تعطیل کرد. اما همچنان میلیون ها خبرنگار ویکی لیکس «آزاد» هستند!

پ.ن: هنگام نگارش این پست، سایت ویکی لیکس در سلامت کامل به سر می برد اما ظاهراً در حال حاضر داون شده و صفحه ی اصلی سایت باز نمی شود.باور کنید من بی تقصیرم!! فقط امیدوارم دست W3 (سازمان جهانی وب) به مصالح سیاسی آلوده نشده باشد. در واقع امیدوارم نمک نگندیده باشد.

آخرش همونی شد که می ترسیدم بشه. یکیشون زودتر رفت. حالا اون یکی باید بال بال بزنه. دور تا دور تنگ بلور(سیاه؟)ش باید طواف کنه. آخه احمق! الاغ! به چه امیدی زنده ای؟ که چی بشه؟ بپر بیرون خودتو راحت کن! منتظر چه اتفاق هیجان انگیزِغیرمنتظره ای هستی؟ دنیای تو همینه. همین تنگ که گنجایش آبش تا ابد یه لیتره. نه کسی قرار بیاد نه جای جدیدی قراره بری. دلت به چی خوشه پشت این دیوار شیشه ای که حتی اندازه ی واقعی موجودات اون طرفش رو صادقانه بهت نمیگه؟ اینو کاملاً جدی می پرسم. لطفاً یکی جواب بده… ماهی تنهای تنگ بلور چرا دل نمی کنه از آب؟ بی عرضه اس؟ بزدله؟ ضعیفه؟ یا… کاری جز شنا کردن بلد نیست؟ نمیدونم. فقط اینو میدونم که اگه یه بار بیرون بپره و نجاتش بدی، بازم این کارو میکنه. حس پرواز فراموش شدنی نیست. مخصوصاً اگه تجربه ش کرده باشی وسوسه ش تا آخر عمر دست از سرت برنمیداره. کافیه یه بار، فقط یه بار، تنها که شدی، جای دیوار دروغگوی بلورین، چشم به آسمون بدوزی و …

دستم که به قلم برود و چشمم که به گوشه ای سفید از کاغذی بیافتد ناخودآگاه این جمله را می نویسم :  My Name is Gladiator. آنقدر نوشته ام که دیگر برایم جا افتاده که باید مثل گلادیاتورها زندگی کنم و از زندگی نباید چیزی بیش از آن انتظار داشته باشم. کمتر کسی است که فیلم گلادیاتور (ریدلی اسکات – با بازی راسل کرو) را ندیده باشد. پس لازم نیست بگویم جمله ی بالا بخشی از دیالوگ ماکسیموس در کلوزیوم و در برابر امپراطور است آنجا که امپراطور نام گلادیاتور را می پرسد…

***

گلادیاتورها غالباً برده اند و زندانی. یعنی آنها را در زندان نگه داشته اند تا هرچند وقت یک بار به کلوزیوم آورده به جان هم بیاندازند و مردم را سرگرم کنند. تنها لحظاتی که یک گلادیاتور احساس آزادی می کند همان لحاظات جنگیدن است. یک حس دوگانه. معجونی از لذت آزادیِ نسبی و ترس از مرگ. یا حداقل تلاش برای شکست نخوردن در مبارزه، اگر اسمش را نخواهیم ترس از مرگ بگذاریم. هر بار که درهای کلوزیوم گشوده می شوند، هر بار که صدای هیاهوی مردمِ مشتاق از سکوهای کلوزیوم به گوش می رسد، دو پیام به گلادیاتور می رسد. اول: زنجیرها از پایت گشوده خواهند شد و از قفس بیرون خواهی آمد. دوم: قرار است تا سر حد مرگ بجنگی و احتمال دارد جانت را از دست بدهی.

همۀ آنچه می خواهم بگویم در همین حس دوگانه خلاصه می شود. زندگی من همیشه همینطور بوده یا در قفسِ تنهایی و در غل و زنجیر، یا در کلوزیوم و جنگیدن با موجوداتی که گاهی اصلاً نمی شناسمشان. عده ای هم روی سکوهای سنگی نشسته اند و تماشا می کنند. گاهی هیجان زده می شوند و فریاد می زنند گاهی می ترسند و سکوت می کنند. لحظه ای فریاد بکُش بکُش و ساعتی بعد، نکُش نکُش! با تمام اینها اما شیرین است. همین دوگانه بودنش شیرینش می کند. همین حس آزادیِ ترسناک است که باعث می شود فراموشت نشود که زنده ای و زندگی می کنی. تمام لحظاتی که در قفس نشسته ای به مبارزه ی بعدی فکر می کنی. مبارزه ای که شاید آخرینش باشد. شاید این بار که درِ قفس باز شد دیگر هیچ وقت به درونش بر نگردی. شاید پیش چشم تماشاچیانِ هیجان زده برای آخرین بار به خاک بیافتی. شاید مبارزۀ بعدی مبارزۀ مرگ باشد. می ترسی… کاش درِ قفس را دیگر هیچ وقت باز نکنند. چرا باید بجنگم؟ چرا باید جانم را بدهم؟ تا دیگران سرگرم شوند؟ تا امپراطور به گلادیاتورهایش افتخار کند؟ کاش تا همیشه در قفس بمانم. زندانی و برده. اصلاً آزادی را می خواهم برای چه؟ نامش دوباره به زبانت آمده. آزادی! و حس شیرین آن لحظه ای که چشمت به آفتاب بالای کلوزیم روشن می شود. می دانی نامش آزادی نیست. آزادی جایی پشت دیوارهای بلند کلوزیوم است. جایی خارج از قصر امپراطور حتی. اما همین آزادی اندک هم، همین دیدن آفتاب هم، همین دیدن آسمان هم، همین ها غنیمتی است. همین ها کافیست تا دوباره وسوسه ات کنند برای جنگی دوباره. جنگی که شاید آخرین باشد… زندگی آدمها همین است. نه! زندگی آدمها را نمی دانم اما زندگی من یکی همیشه همین بوده. یک سیکل، ببخشید! چرخه ی تکراری میان حس شکست و شوق آزادی. شوق تکرار عملی که سرانجام یک روز از پا درت خواهد آورد.

***

یک سال دیگر از سالهای تکراری روزگار گذشت یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت با همه ی بدی ها و اندک خوبی هایش (اگر فکر می کنید ناشکری می کنم، فکر کنید. این یک سال نه تنها ناشکر، که کافرم کرد!) به پایان رسید. به جرأت می گویم در این بیست و چهار سالی که از عمرم می گذرد، هرگز سالی چنین پرحادثه و ترسناک و دوست داشتنی  تجربه نکرده بودم نمی دانم بعد از این تجربه اش تکرار خواهد شد یا نه؟ درهای کلوزیومِ ۸۸ در حال بسته شدن هستند و آنچه از این سال برایم می گذارند زخم هایی است که امیدوارم تجربه شان هرگز به کارم نیاید!

____________________________

پ ن۱: ببخشید که بهاریه ام (اگر بتوان به این نام صدایش کرد) تلخ است. گاهی میان تمام شیرینی خوران های این روزها کمی تلخی هم لازم است! و ببخشید که سال نو را تبریک نمی گویم. مفهوم این کار را نمی فهمم. فلسفه اش برایم مبهم است و گرچه انجام کارهایی که دلیلشان را نمی دانم، خیلی دوست دارم اما همان قدر هم برایم ترسناکند. مثل بوسیدن! که فلسفه وجودی اش را نتوانسته ام درک کنم…

پ ن۲: دیشب رفتم سینما! به رنگ ارغوان. برای اولین بار تنهایی به سینما رفتم. گفتم که دلتان بسوزد! هیچ وقت تا این حد از سینما رفتن لذت نبرده بودم هم فیلم خوب بود هم… (ادامه دارد! منتظر گزارش اختصاصی من از سینما رفتن خودم باشید!!)