Archive for the Category »داستان «

خسته شدم. گفتم خودم را بگذارم داخل یک بطری، بیاندازم توی آب. برسم به جزیره ای که در آن هیچ کس نباشد. وزارت امور اتباع ِ خارجی ِ جزیره پیدایم کند. طبعاً جزیره ای که هیچ کس در آن نباشد، فقط همین یک وزارتخانه را دارد دیگر. آن هم البته سالهاست که هیچ ارباب رجوعی نداشته. بروم آنجا تقاضای پناهندگی بدهم.

خودم را لوله کردم. دهانه ی بطری خیلی تنگ بود. یک بار دیگر خودم را باز کردم، دوباره لوله کردم. این بار با هزار زور وارد بطری شدم. درب بطری هنوز باز بود. احتمالاً می گویید هاها! فکر اینجایش را نکرده بودی که وقتی رفتی داخل بطری، درش باز می ماند! اما کور خوانده اید! یک چوب پنبه را از وسط سوراخ کرده بودم. یک نخ بسته بودم به آن. همان نخی که وقتی خودم را لوله کرده بودم، دورم پیچیده بودم که وسط کار باز نشوم! داخل بطری که رفتم، نخ را کشیدم، چوب پنبه آمد و روی دهانه ی بطری مستقر شد و از همان بالا یک چشمک زد که یعنی حله، بریم! گفتم: جان؟ گفت در بسته شد! بزن بریم! دیدم راست می گوید. دیگر ماندن جایز نیست. باید دل به دریا بزنیم! اما چطوری؟ احتمالاً می گویید من فکر اینجایش را هم کرده ام! اما کور خوانده اید! من هیچ فکری برای اینجایش نکرده بودم! به چوب پنبه گفتم حالا چکار کنیم؟ چوب پنبه گفت حرف نزن که اعصاب ندارم. گفتم با من درست صحبت کن! گفت خفه شو! گفتم نشوم چکار می کنی؟ گفت نه! ببین! این یک مغلطه ی قدیمی ست که شما آدم ها در دعوا از آن استفاده می کنید. به این شکل که می آیید از طرف دعوا می پرسید اگر فلان کار را نکنم، تو چکار می خواهی بکنی؟ این یک مغلطه ی آشکار است! چون داری سلبی برخورد می کنی، نه ایجابی. مثلاً می گویی اگر خفه نشوم تو چکار می کنی. خب باید دقیقاً بگویی اگر خفه نشوی، به جایش می خواهی چه بگویی. اصلاً شاید بخواهی از من تعریف کنی! شما آدم ها وقتی وارد جر و بحث می شوید، منطقتان کلاً تعطیل می شود. اما ما چوب پنبه ها دعواهای به مراتب منطقی تری داریم. دیدم حق با اوست! گفتم به جهنم! تو درست می گویی. حالا چطوری برویم توی دریا. گفت به من چه؟ من که همینجا راحتم. گفتم اما من باید زودتر خودم را به وزارت امور اتباع خارجی جزیره ی فوق الذکر برسانم.

***

نمی دانم چند وقت است داخل این بطری هستم. من و بطری روی یکی از صخره های کنار ساحل نشسته ایم و منتظریم بالاخره یک روز یکی پیدا شود لگدی به ما بزند و ما را روانه ی سفر دریایی مان کند…

فکرش را هم نمی کردم یک روز به جایی برسم که بزرگترین آرزویم این باشد یکی از آدم هایی که از کنارم می گذرند، به من لگد بزنند.

***

حالا می فهمم چرا بعضی ها از دنیای بی کودک می ترسند! آدم بزرگ ها یک لگد ِ ناقابل هم بخواهند بزنند باید برایش صدتا دلیل ِ منطقی داشته باشند.


دسته: داستان  ۶ نظر

از این همه چنگ زدن های بی حاصل خسته شده بود؛ خر که نبود، پلنگ بود! می فهمید تمام حیوانات به حماقت چنگالهایی که سودای لمس ماه دارند، می خندند. نه می توانست از ماه دست بکشد، نه می توانست تحمل کند یک مشت حیوان ضعیفِ احمق مسخره اش کنند. میمون که نبود، پلنگ بود!

در همان حال که به سمت قله‌ی کوه می دوید، با خود می گفت: «دیگر چنگ نمی کشم. مرگ یک بار، شیون یک بار. این همه بالا رفتم، یک بار یک قدم پایین نیامد. این بار مقابل چشمان ماه از پرتگاه می پرم پایین و خلاص.» خودکشی بهترین راه بود، نباید تردید می کرد. داشت با سرعت به لبه‌ی پرتگاه نزدیک می شد و می دانست که اگر بایستد دیگر نمی تواند بپرد. پس بدون اینکه سرعتش را کم کند، چشمانش را بست و  با تمام قدرت پرید. چشم که باز کرد،دید در آغوش ماه است. انگار به اندازه‌ی کافی بالا رفته.  یا چه کسی می داند؟ شاید هم ماه به اندازه‌ی کافی پایین آمده بود…

پلنگ، روی آن قمرِ بی آب و خالی از حیات، چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد.

پایان