Archive for the Category »دنیای آزاد «

هالیوود چگونه به کمک ساستمداران آمریکایی می‌آید؟

کمپانی برادران وارنر دو سریال پربیننده در شبکه‌ی CW دارد که شخصیت‌های آنها از قهرمانان داستان‌های دی سی کمیک گرفته شده‌اند. Arrow و The Flash. در دو قسمت اخیر این سریال‌ها یک اتفاق جالب رخ داد. اولیور کوئین قهرمان سریال Arrow به شهر بری آلن قهرمان The Flash رفت تا به او کمک کند و بعد در یک قسمت از سریال Arrow هم بری آلن به دیدار اولیور رفت تا بازدیدِ آن دیدار را به جا آورد. از ابتکارِ جالب سازندگان این دو سریال در به اشتراک گذاشتن طرفداران و افزایش محبوبیت سریال‌ها که بگذریم نکته‌ای دیگر در داستان این دو سریال اتفاق افتاد که شاید ربط دادن آن به سیاست بدبینانه بوده و همه چیز کاملاً تصادفی رخ داده باشد اما باز هم مرور آن خالی از لطف نخواهد بود. اولیور کوئین زندگی سخت تری نسبت به بری آلن داشته. او در مقابل تبه‌کاران خشن تر رفتار می‌کند. چیزی که بری آلن با آن مخالف است. بری وقتی با صحنه‌ی شکنجه‌ی یک تبه‌کار توسط اولیور مواجه می‌شود به او اعتراض می‌کند. اولیور معتقد است باید هرچه سریع‌تر اطلاعات لازم برای پیدا کردن یک تروریست را از دهان آن تبه‌کار بیرون می‌کشید و به همین دلیل شکنجه تنها راه بود. در ادامه با یک فلش بک می‌بینیم که اولیور در گذشته‌اش یک بار برای شکنجه‌ی یک تروریست ِ تحت بازجویی دچار تردید شده بود و نتیجه‌اش این شد که انفجار یک بمب چندین نفر را به قتل رساند.

شش روز پس از پخش این قسمت از سریال Arrow یک گزارش جنجالی از سوی کمیته‌ی اطلاعات سنای امریکا منتشر شد. ۵۲۵ صفحه از گزارشی ۶هزار صفحه‌ای که تهیه‌ی آن پنج سال به طول انجامیده، ۴۰ میلیون دلار هزینه برداشته و هشت ماه پیش سنا به انتشار بخش‌هایی از آن رأی داده بود. اگرچه بخش‌هایی از گزارش اولیه به دلایل ناگفته –اما قابل حدس- منتشر نشده‌اند اما افشای برنامه‌ای که به برنامه‌ی بازدادشت و بازجویی سازمان سیا معروف شده کافی بود تا یک جنجال رسانه‌ای بزرگ اتفاق شکل بگیرد. این برنامه که به گفته‌ی کمیته‌ی اطلاعات سنا از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ و پس از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر برای یافتن تروریست‌های بین‌المللی و اطلاع از نقشه‌های تروریستی علیه ایالات متحده انجام می‌شده به علت استفاده از روش‌های وحشیانه و غیرانسانی بازجویی و شکنجه مورد توجه قرار گرفته‌است. جمهوری‌خواهان معتقدند این گزارش با حمایت دولت اوباما و برای تخریب چهره‌ی آنها با هدف پیروزی دموکرات‌ها در انتخابات بعدی ریاست جمهوری اتفاق افتاده‌است. از سوی دیگر انتشار این گزارش در روزهای اوج تظاهرات خیابانی علیه پلیس‌های آمریکایی توانست توجه رسانه‌ها را از آن حوادث دور کرده و به موضوع شکنجه‌های انجام شده توسط مأموران سیا جلب کند. چیزی که آن‌قدرها هم برای مردم دنیا عجیب نبود. بدین ترتیب آمریکایی‌ها با یک حرکا هوشمندانه شاه را پشت چند سرباز مخفی کرده و با فدا کردن اسبی که پیش‌تر از دست رفته بود، از کیش و مات گریختند! به‌ هر حال شنیدن اینکه یک پلیس امریکایی یک سیاه‌پوست بیگناه را کشته باشد به مراتب تکان دهنده‌تر از شنیدن خبر شکنجه‌ی تروریست‌ها توسط مأموران سیا است. چرا؟ چون قبلاً هم این خبر را شنیده‌ایم؟ درست یادمان نمی‌آید کجا اما اطمینان داریم این خبر جدید نیست. بله! هالییوود ذهن ما را برای شنیدن این خبر آماده کرده‌بود. آنقدر صحنه‌های شکنجه‌ی موجه دیده‌ایم و آن‌قدر از شکنجه نشدن یک تبه‌کار عصبانی شده‌ایم که حالا وقتی می‌گویند این شکنجه‌ها با هدف توقف حملات تروریستی بوده بی برو برگرد می‌پذیریم. همانطور که وقتی پس از ماجرای ادوارد اسنودن می‌گفتند شنود تلفن‌ها و ای‌میل‌ها برای برقراری امنیت ملی بوده، افکار عمومی دنیا پذیرفتند و فراموش کردند (به عنوان نمونه سریال Person of Interest قبلاً در چهار فصل به این موضوع پرداخته بود). آنها یاد گرفته‌اند در دنیایی که نمی‌شود اطلاعات را بیش از چند ماه یا حداکثر چند سال مخفی کرد، چگونه دستِ پیش را بگیرند.  هالیوود نه تنها ما را با مفاهیمی چون شکنجه، تجاوز به حریم خصوصی، دروغ شنیدن از سیاستمداران و فساد سیاسی آنها آشنا کرده که به مرور سعی می‌کند برای هریک از آنها یک توجیه اخلاقی هم به خوردمان بدهد. در عصری که اطلاعات با سرعت نور منتشر می‌شوند، برای اینکه از تاریخ عقب نمانی باید همیشه چند قدم جلوتر از زمان حرکت کنی.

نکته‌ی جالب سخنرانی‌اش این است که برخلاف سیاستمداران زیاد به کاغذهایش وابسته نیست. تمام متن را مثل یک مونولوگ طولانی و تأثیرگذار حفظ کرده‌است. از همان مونولوگ‌هایی که مسیر یک فیلم را عوض می‌کنند و دیکاپریو چند نمونه‌ی شاهکارش را در کارنامه دارد.  فارغ از اینکه بپرسیم حرف‌هایی را که می‌زند قبول دارد یا نه، به وضوح می‌بینیم دارد نقش بازی می‌کند. نقش بازی کردن نه به معنای دروغ گفتن یا ادای کسی را درآوردن بلکه به معنای سینمایی رفتار کردن و سینمایی کلمات را ادا کردن. این ویدیو بیش از آنکه به ما درباره‌ی تغییرات اقلیمی هشدار دهد، درباره‌ی ورود کسانی به فضای عمومی هشدار می‌دهد که حالا بیش از هر گروه دیگری رگِ خواب مردم دنیا را می شناسند. آنها همان‌قدر که می‌توانند نسبت به موضوعی حساسمان کنند، می‌توانند حواسمان را از موضوع دیگری هم پرت کنند. آنها از روی نوشته حرف نمی زنند. باورپذیرند. و لازم نیست ساعت‌ها وقت صرف معرفی خود به مردم کنند تا اعتمادها به آنها جلب شود. هالیوود یک هیولا نیست. مجموعه‌ای از آدم‌های باهوش و با استعداد است که توسط آدم‌های باهوش و ثرتمندی هدایت می‌شوند. مجموعه‌ای که سالهاست درون ذهن‌های ما زندگی کرده. آنقدر در ما نفوذ کرده که حالا حتی خواب‌هایمان را هالیوودی می‌بینیم. عشق‌هایمان را هالیوودی می‌بوسیم و آرزوهایمان را هالیوودی در سر می‌پرورانیم. فیلم دیدن مثل رؤیاست چون برای ساعتی ارتباطت را با دنیای واقعی قطع کرده و قواعد طبیعت را به اندازه‌ی قدرت خیال فیلمساز -و نه بیننده- بسط می‌دهد. در حین دیدن این رؤیا می توان بذر هر ایده‌ای را در ذهن مخاطب کاشت. این کار هم اسم دارد. یک اسم هالیوودی؛ اینسِپشن!
نترسید! اما مواظب باشید.

سانسورچی که باشی، قبل از هر چیز مجبوری ماهیت خودت را سانسور کنی.

۱٫ سالها پیش فیلمی دیدم (نامش یادم نیست) که در آن مادری برای کودک یتیمش نامی انتخاب نکرده بود و به او گفته بود تا وقتی انتقام پدرت را از قاتلش نگیری نامی بر تو نخواهم گذاشت. کودک بزرگ شد و هروقت کسی نامش را می پرسید، می گفت: «بی اسم»! طبعاً در انتهای داستان پسر انتقام ِ پدر را می گیرد اما شاید چیزی که برای او از خون ِ پدرش با ارزش تر است، رسیدن به یک نام باشد. مادر با این کارش می خواسته خیال خود را از بابت پایمال نشدن خون همسر راحت کند چرا که این بدون ِ نام بودن انگیزه پسرش را برای یافتن قاتل پدر  (و نام ِ خودش) صدبرابر می کرد. پاسخ به این پرسش که «من» کیست، هویت ِ انسان را شکل می دهد و بدون ِ وجود یک نام، هویت مانند اندیشه ای است که در ظرف ِ زبان جاری نشده باشد.

۲٫ روزی یکی-دو نفر از دوستانم در فیس بوک نام هایشان را از ترس ِ از کار بیکار شدن، اخراج از دانشگاه، استخدام نشدن در آینده و … به شکل های عجیب و غریبی تغییر می دهند. بعضی ها به هجاهایی از نام ِ کوچکشان اکتفا می کنند و برخی به سراغ اسامی ِ مستعار می روند؛ ایرانی، پرشین، آریایی، آزاد، سبز و مزخرفاتی از این دست که هیچ یک هم نیستند.

نمی خواهم بگویم این ترس از بریدن ِ نان توسط صاحبان ِ سفره ی نفتی، منطقی و حقیقی است یا توهمی برآمده از حکومت هراسی مردم ِ مشرق زمین. کسی را هم نمی خواهم به خاطر تلاش برای دفع ِ خطر ِ احتمالی، که عقلاً -و فقط عقلاً- واجب است، نکوهش کنم. شاملو خیلی پیش از این تکلیف را روشن کرده است که «غم ِ نان» نخواهد گذاشت… . پرسش ِ من فقط این است که بعد از ناممان -بخوانید هویت- نوبت ِ چیست؟ فقط می خواهم هشدار بدهم هیچ می دانید به جاهای حساس ِ داستان رسیده ایم؟ می خواهم بپرسم کسی می داند با گذشتن از نام هایمان بعد از آن چه داریم که برای حفظش مقاومت کنیم؟ خبر داریم که بدون ِ وجود ِ چیزی که لازم باشد برای حفظش بکوشیم، زنده نیستیم؟ هیچ می دانیم «آزادی ِ حقیقی همان رنج و مقاومتی است که یک ملت برای رسیدن به آزادی متحمل می شوند»؟ (نیچه +)

۳٫ به من حق بدهید از آدم های جامعه ام بپرسم بعد از نام و هویت‌شان چه خواهند داشت؟

شماها نمیتونید از یه نفر خوشتون بیاد بدون اینکه بپرستیدش؟ خب استیو جابز چیزهایی درست کرده که به هر حال یه عده از شما خوشتون اومده ازش. حالا این خوش اومدن میتونه سلیقه ای بوده باشه یا به دلیل نا آگاهی شما به مسائل فنی مرتبط با تکنولوژی روز یا به دلیل کیفیت بالای محصولات. اما باید بدونید که همیشه از استیو جابز انتقاد می شده. انتقاداتی که خیلی از مشتری های اپل اصلاً از وجودش خبر ندارن. بذارید یه سوال ازتون بپرسم:

فرض کنید یه ماشین گرون قیمت و خیلی لوکس خریدین اما کارخونه ی سازنده به شما میگه اجازه ندارید آهنگ هایی رو که از جایی غیر از فروشگاه ما می خرید، توی این ماشین گوش کنید (iTunes) اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

همچنین اجازه ندارید تغییری توی سیستم کنترل ماشین، فرمون و… داشته باشین (iOS, Bootloader Lock) اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

ضمناً فقط توی جاده هایی که ما میگیم اجازه دارید رانندگی کنید (AT&T)  اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

ماجرا همین جا تموم نمیشه! این ماشین گرون قیمت این امکان رو هم به شما نمیده که وقتی در حال حرکته کولر یا بخاری رو روشن کنید(No multitasking) اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

با این وجود بازم دوستش دارید و دلتون میخواد و پولش هم دارید و می خرید و ازش راضی هستید؟ نوش جونتون. گوشت بشه به تنتون! اما من نمی فهمم چرا ما هم مجبوریم مثل شما معتقد باشیم آیفون بهترین گوشی دنیاست و از مرگ استیو جابز ناراحت باشیم و اگر بگیم مرگ عمو استیو ِ شما به ما هیچ ربطی نداره باید خجالت بکشیم؟ شما ناراحتین؟ خدا صبرتون بده! ولی ما نیستیم! نه اینکه از مرگ کسی خوشحال باشیم اما روزانه صدها هزار نفر نفر توی دنیا کله پا میشن! باید برای همه شون چله بشینیم؟

راستی تا یادم نرفته یه سوال! چند نفر از شمایی که توی ایران رندگی می کنید و آیفون دارید و از دیروز تا حالا ما رو کچل کردین که عمو استیوتون مرده، گوشی آیفونتون جیل‌بریک نشده؟؟!

پ.ن: مهم ترین انگیزه ی نگارش این پست، کامنت های عجیب و غریب نوشته ای به نقل از گودر در فیس بوک بود.

Wikileaks logo

۱. فرانسیس فوکویاما نظریه ای دارد به نام «پایان تاریخ». این نظریه پرداز نومحافظه کار(نئوکان) امریکایی در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان خود، رسماً اعلام می کند از نظر او لیبرال دموکراسی شکل نهایی تمامی حکومت های بشری خواهد بود و پس از لیبرال دموکراسی دیگر گزینه ی جدیدتری برای حکومت داری قابل تصور نیست. تقریباً همه ی جنگ های خارجی ایالات متحده پس از دوران جنگ سرد بر اساس این نظریه سیاسی اتفاق افتاده اند تا تاریخ بشریت را هرچه سریعتر به سرانجام شیرینش برسانند! فوکویاما مدعی است نگاهی تکامل گرایانه به تاریخ دارد و در کتابش به وضوح بر این ادعا تأکید می کند اما…

۲. در زمان انسانهای اولیه، هرکس لباس ضخیم تر و سلاح سخت تر و تیزتری برای شکار داشت، قوی تر بود. پس از انقلاب کشاورزی، قدرت در اختیار کسی بود که به رودخانه نزدیکتر بود، زمین حاصلخیزتری داشت و ابزارهای بهتری برای کشاورزی. در دوره های بعدی هم هر دوره ای چیزی وجود داشت که می توانست قدرت را تضمین کند. زمانی حیوانات اهلی بهتر، زمانی برده های بیشتر، زمانی دیگر چرخ، کشتی، کارخانه و کارگر، ارتش، نفت، انرژی، سلاح هسته ای و … اطلاعات! تا همین چهار پنج سال پیش می شد گفت هر انسانی اطلاعات بیشتر و دقیق تری داشته باشد، قدرتمندتر است.

تاریخ بشریت را به هر چند دوره که بخواهیم تقسیم کنیم، بهتر است یکی از آنها ها نامش دوران بعد از وب (یا دقیق تر اگر بخواهبم بگوبیم، بعد از وب ۲٫۰) باشد. مهم ترین تفاوت دوران پیش از وب۲٫۰ با بعد از آن هم این است که دیگر نمی شود به سادگی گذشته دروغ گفت. دیگر پنهان کردن اطلاعات تقریباً غیرممکن شده است. اوج گرفتن شبکه های اجتماعی بیش از هر چیز تعریف حریم خصوصی را دچار دگرگونی کرده است. حال دیگر می توان گفت حقیقت حتی اگر به زبان بیاید همچنان حقیقت است!

۳. این روزها همه جا سخن از ویکی لیکس است. سایتی که مدعی است رسانه ای معمولی است. رسانه ای که تلاش می کند تمام انسانهای دنیا را به یکی از حقوق اولیه شان یعنی آگاهی از دنیای اطراف، برساند. ویکی لیکس کار عجیب و غریبی نمی کند. یک رسانه ی خبری است که برخلاف تمام رسانه های «دهکده ی جهانی» برایش هیچ مصلحتی جز حقیقت وجود ندارد. برای ویکی لیکس فقط یک عمل غیراخلاقی تعریف شده و آن پنهان کاری است. ویکی لیکس هم مثل ویکی پدیا و سایر سایت های وابسته به جنبش اپن سورس برای منافع اقتصادی ارزشی قاذل نیستند. (بالاخره گربه هایی پیدا شده اند که برای رضای خدا موش می گیرند!) آنها فقط معتقدند میزان آزادی که لیبرال دموکراسی به انسانها می دهد باز هم کافی نیست. هر گونه مانعی برای آزادی مثل این است که پایانی برای بی نهایت متصور شویم که در این صورت آزادی دیگر آزادی نیست. اسارت است. اسارت در یک زندان بزرگ. چه فرقی می کند نام این موانع چه باشد؟ مصالح ملی، کپی رایت، طبقه بندی های امنیتی و نظامی یا حتی جان سربازان امریکایی در عراق و افغانستان. آنچه مهم است، این است که عده ای را از حق دانستن محروم کرده ایم. مثل اینکه به انسان بگوییم حق ندارد از کره زمین خارج شود. آیا در این صورت انسان می تواند بگوید کاملاً آزاد است؟

۴. فوکایاما مدعی است باید تاریخ را با نگاه تکاملی دید و بعد با نگاه تکاملی به این نتیجه می رسد که لیبرال دموکراسی مقصد پایانی تاریخ بشریت است. فوکویاما اگر تکامل را فهمیده بود، می دانست که مهم ترین خاصیت پروسه های تکاملی توقف ناپذیر بودن آنهاست.  تکامل پروسه ای است که هرگز متوقف نشده و نخواهد شد. تکامل در واقع این گونه عمل نمی کند که خوب ها را گلچین کند، بلکه خطاها را خط می زند. (این روش تمام پدیده های طبیعی است. حتی مغز انسان هم در یادگیری به همین شکل عمل می کند.) لیبرال دموکراسی هم هر جا خطا کند یا اصلاح می شود یا حذف. این روزها لیبرال دموکراسی دوران سختی را می گذراند.

۵. در حال نوشتن این پست بودم که شنیدم حکم تعقیب مؤسس سایت ویکی لیکس از سوی دادگاهی در سوئد صادر شده. ظاهراً به خاطر ارتکاب یک جرم جنسی! اما نگران نباشید. مدیر ویکی لیکس را می شود بازداشت کرد. ویکی لیکس را می شود تعطیل کرد. اما همچنان میلیون ها خبرنگار ویکی لیکس «آزاد» هستند!

پ.ن: هنگام نگارش این پست، سایت ویکی لیکس در سلامت کامل به سر می برد اما ظاهراً در حال حاضر داون شده و صفحه ی اصلی سایت باز نمی شود.باور کنید من بی تقصیرم!! فقط امیدوارم دست W3 (سازمان جهانی وب) به مصالح سیاسی آلوده نشده باشد. در واقع امیدوارم نمک نگندیده باشد.

مهران مدیری را به عنوان کارگردان/بازیگری که از همتایان ایرانی اش یک سر و گردن بالاتر است، دوست دارم و بیشتر از او به امیر مهدی ژوله به عنوان یک طناز خوش ذوق و یک چلچراغی قدیمی ارادت دارم. اما راستش را بخواهید هیچ یک از اینها نتوانسته مرا قانع کند که کپی راست(حواسم به املا هست!) را در مورد سریال قهوه ی تلخ رعایت کنم. احتمالاً بسیاری از طرفداران مدیری از همین جا تصمیمشان را گرفته اند که ادامه ی این مطلب را نخوانند چون مطمئن هستند قانعشان نخواهد کرد. برای این افراد درستی کپی راست (ای بابا! گفتم حواسم به املا هست. گیر داده اید ها!) و الزام به رعایت آن اظهر من الشمس است. من فقط می توانم به این دوستان توصیه کنم ادامه ی مطلب را بخوانند. شاید حرف های جدیدی به گوششان خورد. شنیدن و خواندن حرفی که تا به حال گوش انسان نخورده، حتی اگر با آن مخالف باشی، همیشه لذت بخش است. پس اجازه بدهید با هم دلایل این ادعای ظاهراً غیرمنطقی را مرور کنیم.

۱٫ حق مالکیت معنوی یعنی چه؟ در دنیایی که “وب ۲” حرف اول را می زند و آدم ها در شبکه ای غول آسا زندگی می کنند که هر یک به هزاران نفر دیگر متصل هستند، ادعای تملک یک فکر، فرهنگ، سلیقه یا بطور کلی یک مفهوم، فقط خیانت به آن مفهوم است. اینکه یک فکر را محصور کنیم چون نگران سودآوری مالی آن هستیم، ظالمانه ترین و پست ترین نوع سانسور است. حکومت های غیردموکراتیک اگر سخنی را سانسور می کنند برای آن است که ارزش و قدرت اثرگذاری آن حرف را فهمیده اند. اما طرفداران کپی راست فقط با هدف سود مالی دست به سانسور می زنند. بگذارید یک مثال قابل لمس بزنم. رسانه ی میلی اگر سریال مدیری را پخش نمی کند نگران انتشار طرز فکر مدیری است نه پرپول شدن جیب تهیه کنندگان. این در حالی است که کپی راست باعث می شود جمعیتی چند ده میلیونی از شنیدن این افکار محروم شوند فقط چون جیب تهیه کنندگان باید پر شود. از دید مخالفان کپی راست هر دو گروه جنایتکار اند.

۲٫ بسیاری از شما سریالهای لاست یا پریزن برک را دیده اید. از کدام یک از شما ریالی سود مالی به سازندگان این سریالها رسیده؟ تصور کنید اگر فن آوری بیت تورنت و مقاومت مخالفان قانون ظالمانه ی کپی راست(+) نبود، چه جمعیت عظیمی در سراسر دنیا از تماشای شاهکاری چون “لاست” محروم می ماندند؟ بی زحمت تکلیفتان را روشن کنید؛ یا پول تهیه کنندگان لاست را بدهید یا قبول کنید کپی رایت یک نوع مدرن سانسور و یکی از بزرگترین دشمنان آزادی است. چه سانسوری بزرگتر از محروم کردن میلیاردها  نفر -که من نامشان را پرولتاریای فرهنگی گذاشته ام- از آشنایی با آثار فرهنگی جهان معاصرشان؟

۲٫ از نگاه هرمنوتیک اگر به مالکیت معنوی نگاه کنیم قضیه از این هم جالبتر می شود. باز هم لاست را مثال می زنم. این سریال چرا محبوب شد؟ غیر از این است که هر کس برداشت خود را از سریال داشت؟ در جاهایی داستان آنقدر پیچیده می شد که به جرأت می توان گفت نویسندگان هیچ پیامی در آن قرار نداده بودند و صددرصد برداشت را به سلیقه و نگاه بیننده سپرده بودند. در اینجا دیگر آنقدر معناهای برداشتی متنوع و متکثر می شوند که می توان ادعا کرد به تعداد مخاطبان اثر، مالک معنوی وجود دارد. چنین چیزی را در باره ی هر اثر دیگری هم می توان با شدت و ضعف های مختلف مطرح کرد. حتی درباره ی دیوان حافظ. پرسش اینجاست که چه کسانی موجبات شهرت لاست و حافظ را فراهم آورده اند؟ خالقان اثر؟ یا مخاطبان آن؟

۳٫ چند درصد بینندگان پرفروش ترین فیلم سینمای ایران قسمت اول آن فیلم را در سینما یا از نسخه ی اصلی دیده بودند؟ آیا کپی های قسمت اول “آن فیلم” به نفع سازنده تمام شدند یا به ضررش؟

۴٫ قبلاً هم در همین وبلاگ نوشته بودم که برخورد سلبی با مقوله ی فرهنگ نه تنها نتیجه ای نخواهد داشت که بسیار هم خطرناک است. این استدلال که چون رسانه ی میلی (ارث پدری جناب ضرغامی) حاضر به پخش سریال مهران مدیری نشده، “باید” برویم سریال را بخریم تا جگر ضرغامی بسوزد (فقط جگر؟!) فی نفسه استدلال خطرناکی است. اینکه چون تهیه کنندگان سریال برای ساخت آن هزینه ی زیادی متحمل شده اند هم نمی تواند دلیل قانع کننده ای برای خرید یک محصول فرهنگی باشد. فیلم های زیادی در این کشور ساخته می شوند که تهیه کنندگانشان بسیار بیشتر از حد توان خود خرج ساختش کرده اند و همین مردمی که امروز فریاد حمایت از اصحاب فرهنگ سر داده اند بی تفاوت از زیر تابلوی آنها عبور کرده اند. در همین کشور فیلم فوق العاده ای مثل “هیچ” ساخته و اکران می شود و مثل بعضی از سخنرانی های مجمع عمومی سازمان ملل، فقط صندلی های خالی تماشاگر ماجرا هستند! به ضرس قاطع می گویم با توجه به حملاتی که از سوی مدیران دولتی به این فیلم شده، “هیچ” هرگز از رسانه ی میلی پخش نخواهد شد. شما که دلسوز تهیه کنندگان هستید یک فکری هم به حال تهیه کننده این فیلم سینمایی و فیلم های مشابه کنید. با تشکر!

از ده سال فیلم نساختن بیضایی و فروش ناموفق “به رنگ ارغوان” و “وقتی همه خوابیم” در مقایسه با شاهکار استاد ده نمکی دیگر فکر نمی کنم لازم باشد حرفی بزنم. خلاصه اینکه وقتی برخورد با فرهنگ سلبی می شود و فیلم یک نفر را می بینیم “فقط” چون دشمنِ دشمنِ ماست، نباید تعجب کنیم آن فیلمی که نمی خواهم اسمش را بیاورم پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ما باشد. قبول دارم در این مملکت همه چیز سیاسی است اما بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. سریال مدیری اگر شایسته ی دیده شدن است باید به زبان بیست وچهار فریم بر ثانیه خود را ثابت کند نه با تطمیع مردم به برنده شدن “آپارتمان مبله” در قرعه کشی!

سخن آخر: هدف از نوشتن این پست منع افراد از خرید نسخه ی اصلی سریال قهوه تلخ یا دفاع از سودجویانی که برای منافع اقتصادی سریال را کپی می کنند و می فروشند، نیست. بی شک کسانی که توانایی مالی خرید سریال را دارند باید این کار را انجام دهند. اما کپی کردن آن برای دوستان و بدون انگیزه های اقتصادی نه تنها خیانت به سازندگان نیست که خدمتی بزرگتر از خرید آن است. حتی اگر خود سازندگان متوجه نباشند!