Archive for the Category »شعر «

چه فرقی می کند؟
آدم های خوب
و اتفاق های بد
به هر حال،
همه می افتند.

 

باید نماز آیات بخوانم؛

دوباره لبخند زده‌ای!

 

قضای ما

همیشه بلا بود.

 

تو به من نگاه می‌کنی،

هایزنبرگ می خندد؛

مشاهده‌گر مشاهده‌شونده را به آتش می‌کشد.

 

پ.ن: اصل عدم قطعیت هایزنبرگ: عمل ِ مشاهده، باعث تغییر در وضعیتِ مشاهده‌شونده می‌شود.

برای کسی که آرزوی مرگ می‌کند

پزشک، جلاد

و جلاد، پزشک است.

 

چوپان دروغگو داد زد:

جبرئیل! جبرئیل!

گروهی آمدند،

و چوپان دروغگو ادعای پیامبری کرد!

جبرئیل آمده بود برای ابراهیم گوسفند ببرد.

_____________________

پ.ن: خواب نوشت فیلتر شد! البته فکر نمی کنم این اتفاق مشکل خاصی برای خوانندگان وبلاگ ایجاد کند، اما از آنجا که آدرس کنونی (به دلیل .ir بودن) دیگر تمدید نخواهد شد، لطفاً برای اطلاع از آدرس جدید، خواب نوشت را فقط از طریق این فید دنبال کنید.

http://feeds.feedburner.com/daydreamer7

می خواهم خودم را بُر بزنم؛
شاید این دست
تو بیایی

پرنده که جان داد،
قفس از خوشحالی بال در آورد.

 

دسته: شعر  یک نظر
۲۹
اردیبهشت

اول: شعر

گفته بودم نباشی شعر↓
می شوم سپید و بی وزن و تباه
نیستی و نمی دانم چه می گویم
وزن کم می کنم از غزل های سیاه
گفته بودم نباشی کمی کمتر↓
می شوم کمتر از سهم ِ نانمان حتی
گفته بودم ولی تو هم که کری
چون وزیر ِ اقتصادمان و خدا

 

دوم: سفرناله

معمولاً شعرهای -به اصطلاح کلاسیک- ام را در وبلاگ نمی گذارم. دلیلش هم این است که هنوز خودم هم قبولشان ندارم. بیش از آنکه بشود شعرشان نامید ایراد دارند. این بار هم استثنائاً این شعر ِ کوتاه را گذاشتم صرفاً جهت ِ خالی نبودن ِ عریضه! این روزها هوای نوشتن نیست. این بیست و چند روزی که از  شیراز دور شده ام فقط دو-سه مطلب کوتاه، آن هم فقط برای اینکه وبلاگ متروکه نشود، نوشته ام. نه اینکه وقتش نباشد و سرم شلوغ باشد و از این حرف ها، نه! نمی نویسم چون نمی شود نوشت. انگار این پایتحت ِ سرب و گوگرد، تمام خلاقیتم را در ِ همان عوارضی اولش گرفته. در این شهر حرفی برای گفتن ندارم… و فقط یک هفته ی دیگر مانده که «بازگردم و تا مُلک ِ سلیمان بروم!»


سوم: مردی که خودش ماند

دلم می خواهد درباره ی سخنرانی ِ اخیر ِ خاتمی بنویسم اما فعلاً به همان دلیل بالا حسش نیست. فقط به طور خلاصه و در یک جمله ی کوتاه می توانم بگویم «یاد بگیرید!»


۰۹
اردیبهشت

۱

پرنده در اوج خداحافظی کرد.

با اوج!

 

۲

سر روی شانه های ریل گذاشت و آرام پرسید:

تا قطار ِ بعدی چند ایستگاه می شود گریه کرد؟

 

۳

زدم به سیم ِ آخر،

برق نداشت!