Archive for the Category »شعر «

قرار اگر این است
که هرگز نیایی،
پس چرا من نمی‌میرم؟

 

 

به چه نگاه می‌کنید؟
نه شما بیشتر از نیوتون می‌فهمید،
نه من آنقدر از حضورتان خوش‌حالم
که بال در بیاورم!
اینجا همه چیز عادی است.
جز اینکه شما g را ۱۰ فرض خواهید کرد
و من
چند ثانیه بیشتر از محاسبات ِ شما
فریاد می‌کشم.

 

دلم شیشه‌ای بود
شکستیش
شیشه‌ای‌ شد!
تا ترک نخورده بیا
و ترکش نکن
تا ترک کند.

دسته: شعر  ۲ نظر

یک کاغذ برداشتم
و یک خودکار بیک
تا برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم…
اما این خودکارها زپرتی‌اند
هنوز نیم ساعت نشده
جانش بالا آمد.
خودکار هم همان بیک های قدیم.
چه می‌دانم؟
شاید هم مشکل از خودکار نیست
شایدمصرف من بالاست
راستی!
با یک خودکار ِ بیک
چند بار نام تو را می‌شود نوشت؟

 

۱۴
اردیبهشت

دیشب خواب دیدم
شعر شده‌ام
و آقای ممیزی رویم خط کشیده!
در راهروهای ارشاد می‌دویدی و جیغ می‌کشیدی
صدایت زدم
برگشتی؛
داشتم ادای آقای ممیزی را در می‌آوردم:
«اینجا جیغ کشیدن ممنوع است!»
نگاهم کردی،
از همان نگاه های سرکش
که آقای ممیزی دوست نداشت.
از همان‌ها که اگر نداشتی
رویم خط نمی‌کشیدند.

سکوت کردی و رفتی
من ماندم و یک خط ِ قرمز
و آقای ممیزی
که داشت به غزلیاتِ سعدی حشره‌کش می‌زد…

 

قصه‌ات را برای من بگو!
منی که قصه‌ای برای گفتن ندارم.
قصه‌ات را برای من بگو
تا قصه‌اش را برای عالم و آدم بگویم:
که قصه‌اش را برایم گفت.
همین یک شب
-که هزار شب نمی‌شود-
شهرزادم باش
تا هزار و یک عضو از خاندان ِ لعنتی ِ بنزودیازپین‌ها را
بی‌خانمان کنی.
قصه‌ات را برای من بگو؛
وقت ِ خواب ِ من سال‌هاست که گذشته!

 

دسته: شعر  ۳ نظر

و مارگزیده را
با رسیمانی سپید و سیاه
بر دار کشیدند.

مقصد

پایان ِ سفر است نه جاده؛

پایان ِ جاده آنجاست

که بدانی

به جایی نمی‌رسی.

 

۱

هیچ راهی بیراهه نیست،

مقصد که نداشته‌باشی.

 

۲

برای کسی که عادت دارد پشت سرش را نگاه کند،

هرجای جاده که ایستاده باشد،

همان‌جا دوراهی است.

 

۳

کوره راه را از نروییدنِ گیاهان در آن می شناسیم؛

مسیرِ عبورِ آدم‌ها ترسناک است.

 

انگشتانم

برای نوشتن حروف ِ نام ِ تو

با هم رقابت می کنند.