Archive for the Category »حرف نامربوط «

۰۲
فروردین

همه ساله با استفاده از سیب و گندم* در سفرۀ هفت سین، به خدا یادآوری می کنیم مهمترین میراث پدریِ ما عصیانگری‌ست، نه اطاعت.

 

* سبزه و سمنو

 

نقشِ اول زندگی‌تان را به دیگران نسپارید؛

آدمها بازیگران خوبی نیستند.


لجن ترین حس دنیا اینه بدونی کسی که داره مجبورت میکنه داروی سرماخوردگی بخوری اصلاً نگران سلامتیت نیست و فقط میخواد خیالش راحت باشه که «مرض» تو به اون سرایت نمی کنه و صدای عطسه ت مزاحم خوابش نمیشه. باشه، اصلاً من پارانوئید، اسکیزوئید پارانوئید یا هر کوفت و زهر ماری که شما بگید. اما این دارو مثل زهریه که می سوزونه و زورش نمی رسه بکُشه… لا اقل جای این ادالت کلدِ کثافت که ده پونزده ساله هیچ دردی رو دوا نکرده یه چیزی بذارین کف دستم که هم شما رو راحت کنه هم منو.

…یک لباس سربازی تنش می کردم، می نشاندمش روی صندلی یکی از ساندویچی های  کنار ترمینال مسافربری (ترجیحاً ترمینال جنوب!)، یک ساندویچ همبر معمولی (بدون هرگونه مخلفات) می دادم دستش، می گفتم همینطور که به رهگذرها نگاه می کنی کوفت کن.

همین قدر کافیست تا بفهمد چه گندی بالا آورده. می دانم! می دانم! خیلی زود و مهربانانه رهایش کردم. می توانستم ۵۰۰۰ تومان بدهم دستش و بفرستمش داخل ترمینال بلیط یک جایی را بگیرد که قیمتش چهار هزار و هشتصد تومان است تا وقتی بین راه مثانه اش در حال انفجار بود ۱۰۰ تومانش را بدهد برای برای توالت بین راهی و حتی پول یک چای هم برایش نماند. می شد از ۱۰ شب تا ۲ بعد از نصف شب بنشیند یک گوشه ای در ترمینال و از سرما به خود بلرزد تا موقع حرکت اتوبوسش برسد. می توانستم با همان ساک سنگین مجبورش کنم از فرط سرما چهار پنج بار گذرش به بیت الخلأ بیافتد. حتی می توانستم نشانش بدهم نگاه مترحّم و متعفّن عابران را بر حال و روزش… می توانستم نشانش بدهم چه کار خفنی می کند اگر وقتی اتوبوس برای نماز می ایستد، از خوابش بزند، در همان سرما با آب سردِ وضوخانه ی بوگندوی مسجد بین راهی، سراپایش را آب مالی کند و مثل پیکان مدل چهل و هشتی که صبح زود روشنش کرده اند بلرزد و برود منی راکه این همه بلا به سرش آورده ام عبادت کند! مخصوصاً خیلی حال می کنم وقتی با همان صدای لرزان و خواب آلوده بگوید «اهدناالصرات المستقیم!»

نه! از من نخواهید همه ی این کارها را با او بکنم. من مثل او نیستم!

______________

پ.ن۱:ان فی ذلک لآیه لقوم یتفکرون (نحل-۱۱)

پ.ن۲: قرار نیست همه ی اینها را تجربه کرده باشم تا بنویسمشان. اصلاً مگر جی کی رولینگ در هاگوارتز درس خوانده؟ یا مگر جیمز کامرون با ناوی ها زندگی کرده؟!

پ.ن۳: احمق هایی که فکر می کنند من با نوشتن این پست سنگ می شوم می توانند ای میل بزنند شماره حسابم را بگیرند. قصد دارم مجسمه ی سنگی ام را به بالاترین قیمت پیش فروش کنم!!

درست همان وقتی می رینی، که بیشتر زور می زنی.

البته به این سادگی هم نیست. اگر به موقع زور نزنید، ممکن است در زمان نامناسب تری اتفاق بیافتد. (ال نیمۀ پرِ لیوان!) به موقع زور زدن و به موقع ریدن هم شانس می خواهد هم تجربه هم مهارت هم قدرت هم استقامت هم شهامت هم… لیاقت! بعضی ها لیاقتش را ندارند. یا شانس یا شهامت یا قدرت یا… اصلاً بعضی ها واجد شرایط هیچ کاری نیستند، حتی ریدن! همین بی لیاقت ها اما، با پارادوکسی شاعرانه،  بیشتر از هر موجود دیگری در دنیا خواهند رید! بیشتر ازهر کس دیگری ادّعا دارند و بیشتر از هر کس دیگر بو می دهند. می بینید؟ ریدن نه شانس می خواهد نه تجربه نه مهارت نه قدرت نه استقامت نه شهامت و نه حتی لیاقت. کافیست ادّعا داشته باشی و کمی بو بدهی!

پ.ن: بی ادب خودتانید! ریدن، نام دیگر تمام فعل های دنیاست!

من اگر پدر شدم بچه ام را تربیت نمی کنم. اجازه می دهم همینطور مثل یابو بچرد هرجا خواست. به او نمی گویم کدام کار درست است و کدام غلط. برایش آدم ها را به دو دسته خوب و بد تقسیم نمی کنم. وقتی دروغ می گوید همانطور می بوسمش که وقتی احمقانه راستش را می گوید. وقتی فحش می دهد یا وقتی هم بازی هایش را گاز می گیرد، وقتی کتک می خورد، وقتی خودش را برای بزرگترها لوس می کند با شیرین زبانی اش، وقتی از در وارد می شوم و به سویم می دود، در تمام این موارد فقط و فقط نگاهش می کنم. هر بازخوردی، مثبت یا منفی، یا می شود تشویق یا تنبیه، و هرکدام از این دو، تنها یک رفتار شرطی به رفتارهایش اضافه می کند.

من اگر پدر شدم بچه ام را تربیت نمی کنم. می خواهم حیوان بماند فقط. انسانِ شرطی شده (=میمونِ تربیت شده) نمی خواهم.

.