Archive for the Category »دانش و تکنولوژی «

«دوستان این روش خیلی داغه و در پیج های خارجی کلی سر و صدا کرده .فیسبوک هم فعلا نتونسته جلوشه بگیره ، تا تنور داغه پسورد دوستاتون رو بدست بیارید.»
 

دوستان! عزیزان! خوبید شما؟ جدی جدی فکر کرده‌اید به همین سادگی‌ست؟ یک دستورالعمل چهار مرحله‌ای را اجرا کنید و بعد از چند دقیقه پسورد فیس‌بوک هرکس را دلتان خواست به چنگ آورید؟ یعنی فکر می‌کنید فیس‌بوک با آن همه مهندس و برنامه‌نویس و هکر نشسته بر و بر نگاه می‌کند تا با کپی-پیست کردن چهارخط کد همه‌ی آحاد ملت تبدیل به هکرهای کلاه قهوه‌ای شوند؟
این ماجرا از اساس کلاهبرداری بوده و به زبان‌های مختلف و اخیراً هم فارسی در فضای مجازی منتشر شده‌است. اگر از آن کسانی هستید که دستورالعمل را مو به مو اجرا کرده اند که هیچ. کار شما از کار گذشته و کلاه شما برداشته شده است. تبریک می‌گویم! اما اگر هنوز از ماجرا باخبر نشده‌اید یا شده‌اید و وسوسه‌ی امتحان کردنش به جان‌تان افتاده، به این نکات توجه کنید. (جدی)
۱. رمزهای عبور در سایت‌هایی مثل فیس‌بوک بصورت یک‌طرفه رمزگذاری می‌شوند. یعنی خود مارک زاکربرگ هم نمی‌تواند رمز شما را ببیند. به همین خاطر است که وقتی رمزتان را فراموش می‌کنید سایت رمز قدیمی‌تان را به شما نمی‌دهد -چون ندارد که بدهد- بلکه آن را بازنشانی می‌کند (اینطوری نگاه نکنید! بازنشانی کردن کار بدی نیست) و از شما می‌خواهد یک رمز جدید وارد کنید. بنابراین با این چند خط کد نه تنها نمی‌شود به رمز کسی دست پیدا کرد که در ازای آن همبر شب‌چره هم به کسی نمی‌دهند.
۲. حتی من که برنامه نویسی بلد نیستم هم با انداختن نگاهی گذرا به کدهای مزبور (آخرش هم نفهمیدیم این مزبور یعنی چه!) متوجه شدم که با اجرای آن فقط چندتا پیج از طرف لایک می‌خورند، اسم چند نفر از دوستانتان در کامنت‌های یک پست خاص در فیس‌بوک از طرف شما منشن خواهد شد و یک تعدادی کوکی (برخلاف نامش اینجا چیز خوبی نیست) روی سیستم شما ذخیره می‌شود. حالا به نظرتان کدام یک از این کارها ربطی به پیدا کردن رمز فیس‌بوک عزیزانتان پیدا می‌کند؟! نه انصافاً. خدایی. وجداناً. بی‌شوخی. خب نکن دیگه آغاجان. نکن. چرا اعصاب منو به هم می‌ریزی؟ آدم به این باکمالاتی حیف نیست؟ همینطوری جوونای مردم معتاد میشن دیگه. بدبخت. [یک نفر وارد کادر می‌شود، با یک سیلی نگارنده را آرام کرده از کادر خارج می‌شود.]
۳. باور کنید پیدا کردن ِ رمز دیگران، وارد شدن به حریم خصوصی آنها و سرک کشیدن به درون ارتباطات عزیزانتان، آنقدرها هم هیجان انگیز نیست. شخصاً -با کمال تأسف و ندامت- در دوره‌هایی سیاه از زندگی ِ خود به رمزهای عبور زیادی دست پیدا کرده‌ام. به ای‌میل و فیس‌بوک و یاهو مسنجر آدم‌های زیادی سرک کشیده‌ام. باور کنید هیچ اتفاق هیجان انگیزی در انتظار شما نیست. آدم‌ها همین‌اند که می‌بینید. اگر به پروفایل دخترها می‌روید که جز تعدادی پیشنهاد کسل کننده‌ی دوستی و ازدواج و ابراز انواع ِ علاقه، هیجان انگیزترین چیزی که خواهید یافت غر زدن‌های دخترخانم با دوست جونش است در گلایه از ناملایمت‌های روزگار و بی‌مهری ِ یار و نهایتاً هم چندتا اسمایلی ِ ابر بهار. اگر هم سوژه‌ی مورد نظر پسر است که یافته‌ها بر دو نوع اند: نوع ِ اول همان پیام‌های عاشقانه‌ای‌ست که پیش‌تر در بررسی پروفایل خواهران ِ هک شده بدان پرداختیم. منتها این بار داریم از این طرف به قضیه نگاه می‌کنیم که فرقی هم نمی‌کند. لاس را از هر طرف بخوانی لاس است! نوع ِ دوم پیام‌های آقایان هم که برای دوستان هم‌جنسشان ارسال شده و محتوی بررسی تخصصی امکانات آخرین مدل‌های لپ‌تاپ، گوشی، دختر، تبلت و گاهی هم ماشین است که خواندنشان جز وقت تلف کردن حاصلی ندارد. اگر هم به پروفایل محبوبتان سرک می‌کشید که باید بگویم هرچه ببینید به ضررتان خواهد بود. چرا؟ چون اگر بفهمید دارد به شما خیانت می‌کند یا دروغ می‌گوید، فروخواهید ریخت. هردو با هم فروخواهید ریخت. اگر هم ببینید به شما وفادار است، آن‌وقت شما کسی هستید که بی اعتماد بوده و با شک ِ خود به وفاداری ِ او خیانت کرده‌اید. باز در این صورت نیز هردو با هم فرو خواهید ریخت.
این بود خلاصه‌ای از آنچه لازم می‌دانستم درباره‌ی هک کردن رمز فیس‌بوک ملت خدمتتان عرض کنیم. حالا دیگر خود دانید. اگر هنوز هم دلتان می‌خواهد آن روش را امتحان کنید، بفرمایید! راه باز و کارگران مشغول کارند!

خیلی ها این حکم دادگاه عالی آمریکا را که «قوانین طبیعت قابل پتنت شدن نیستند» (لینک فارسی و انگلیسی) به فال نیک گرفته اند و گفته اند این اتفاق می تواند شروع خوبی برای مقابله با پزشکان سودجو و کارخانه های داروسازی و… باشد که با ثبت مالکیت معنوی بسیاری از داروها و روش های درمانی، جان انسانهای زیادی را به خطر انداخته اند. بگذارید ابتدا با یک مثال درباره ی این جکم حرف بزنیم: چوب روی آب می ایستد. شما می توانید با استفاده از این قانون یک قایق چوبی بسازید یا وقتی در حال غرق شدن هستید به تکه چوب شناوری روی آب چنگ انداخته، جان خود را نجات دهید. حال اگر این واقعیت را که چوب روی آب می ایستد، یک نفر (مثلاً استیو جابز) به نام خودش به عنوان پتنت ثبت کند، از آن به بعد همه ی افرادی که می خواهند با استفاده از چوب، از غرق شدن خود یا دیگران جلوگیری کنند باید یا رضایتنامه ی کتبی از استیو جابز داشته باشند یا برای استفاده از این پتنت پول بدهند!! این روالی بود که تا چندی پیش وجود داشت! باور کنید منظورم از چندی پیش، سال های قرون وسطی نیست! منظورم همین روزهای گذشته ی سال ۲۰۱۲ است! تا اینکه دادگاه عالی آمریکا سرانجام تصمیم گرفته حکم کند «قوانین طبیعت قابل پتنت شدن نیستند»! قطعاً خواهید گفت این یک حکم عادلانه و منطقی است و هیچ عقل سلیمی هم در صحت آن شک ندارد. بر منکرش لعنت! اما مسأله اینجاست که اصلاً دادگاه عالی آمریکا مگر کیست؟ آیا این دادگاه صلاحیت نظر دادن در مورد چنین موضوع واضحی را دارد؟ آیا اگر کسی در این مورد که دو به اضافه ی دو چهار می شود یا خیر، از دادگاه آمریکا استفتاه کند کاری احمقانه انجام نداده است؟ ما در حال حاضر مشکلی با حکم صادر شده نداریم اما همین که به دادگاهی اجازه بدهیم حکم کند که دو به اضافه ی دو می شود چهار، یعنی این صلاحیت را به او داده ایم که هر وقت صلاح دید حکمی غیر از آن هم بدهد! و باید منتظر روزی باشیم که هیأت منصفه به این نتیجه برسند دو به اضافه ی دو، پنج می شود. حکم اخیر دادگاه هم دقیقاً مصداق همین موضوع است. فکر نمی کنم نیازی به توضیح بیشتر باشد. فکر هم نمی کنم که نوشتن این سطور تأثیری بر اتفاقی که در دنیا در حال رخ دادن است و جلوگیری از تکرار ماجراهایی مثل دادگاه گالیله داشته باشد. اینها را می نویسم تا اگر دویست -سیصد سال بعد آیندگان خواستند به بلاهت انسان های قرن بیست و یکمی بخندند، تنم در گور نلرزد.

تو به من نگاه می‌کنی،

هایزنبرگ می خندد؛

مشاهده‌گر مشاهده‌شونده را به آتش می‌کشد.

 

پ.ن: اصل عدم قطعیت هایزنبرگ: عمل ِ مشاهده، باعث تغییر در وضعیتِ مشاهده‌شونده می‌شود.

شماها نمیتونید از یه نفر خوشتون بیاد بدون اینکه بپرستیدش؟ خب استیو جابز چیزهایی درست کرده که به هر حال یه عده از شما خوشتون اومده ازش. حالا این خوش اومدن میتونه سلیقه ای بوده باشه یا به دلیل نا آگاهی شما به مسائل فنی مرتبط با تکنولوژی روز یا به دلیل کیفیت بالای محصولات. اما باید بدونید که همیشه از استیو جابز انتقاد می شده. انتقاداتی که خیلی از مشتری های اپل اصلاً از وجودش خبر ندارن. بذارید یه سوال ازتون بپرسم:

فرض کنید یه ماشین گرون قیمت و خیلی لوکس خریدین اما کارخونه ی سازنده به شما میگه اجازه ندارید آهنگ هایی رو که از جایی غیر از فروشگاه ما می خرید، توی این ماشین گوش کنید (iTunes) اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

همچنین اجازه ندارید تغییری توی سیستم کنترل ماشین، فرمون و… داشته باشین (iOS, Bootloader Lock) اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

ضمناً فقط توی جاده هایی که ما میگیم اجازه دارید رانندگی کنید (AT&T)  اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

ماجرا همین جا تموم نمیشه! این ماشین گرون قیمت این امکان رو هم به شما نمیده که وقتی در حال حرکته کولر یا بخاری رو روشن کنید(No multitasking) اما خب ماشین قشنگیه و فرمونش هم خیلی نرمه!

با این وجود بازم دوستش دارید و دلتون میخواد و پولش هم دارید و می خرید و ازش راضی هستید؟ نوش جونتون. گوشت بشه به تنتون! اما من نمی فهمم چرا ما هم مجبوریم مثل شما معتقد باشیم آیفون بهترین گوشی دنیاست و از مرگ استیو جابز ناراحت باشیم و اگر بگیم مرگ عمو استیو ِ شما به ما هیچ ربطی نداره باید خجالت بکشیم؟ شما ناراحتین؟ خدا صبرتون بده! ولی ما نیستیم! نه اینکه از مرگ کسی خوشحال باشیم اما روزانه صدها هزار نفر نفر توی دنیا کله پا میشن! باید برای همه شون چله بشینیم؟

راستی تا یادم نرفته یه سوال! چند نفر از شمایی که توی ایران رندگی می کنید و آیفون دارید و از دیروز تا حالا ما رو کچل کردین که عمو استیوتون مرده، گوشی آیفونتون جیل‌بریک نشده؟؟!

پ.ن: مهم ترین انگیزه ی نگارش این پست، کامنت های عجیب و غریب نوشته ای به نقل از گودر در فیس بوک بود.

احتمالاً خبر دارید که نوبل پزشکی/فیزیولوژی ۲۰۱۰ به زیست شناس انگلیسی رابرت جی ادواردز رسیده است. این را هم احتمالاً می دانید که این جایزه را برای تلاش او در جهت درمان نازایی و انجام نخستین لقاح درون لوله آزمایش (باروری به روش IVF)به دکتر ادواردز داده اند. اما این همۀ ماجرا نیست. سختی هایی که این مرد و همکار مرحومش دکتر پاتریک استپتو در این راه کشیده‌اند آنقدر بوده که برای شرمنده کردن تمام ما آدم های متمدن قرن بیست و یکمی کافی باشد. دربارۀ آدم هایی که در دادگاه سقراط حاضر بودند چه فکر می کنید؟ معاصران گالیله یا داروین را چگونه آدم هایی می دانید؟ آیندگان با شنیدن داستان زندگی رابرت ادواردز دقیقاً همان تصور را از ما خواهند داشت!

***

لوئیز براون، اولین نوزادی که لقاحش درون لولۀ آزمایش اتفاق افتاده بود، در ۲۵ ژوئیه ۱۹۷۸ به دنیا آمد. یعنی ۳۲ سال پیش. طی این مدت بیش از ۴ میلیون نفر با این روش به دنیا آمده اند و همین رقم به تنهایی می تواند نشان دهد رابرت ادواردز چه خدمت بزرگی به بشریت کرده. اما…

برایتان سؤال نیست که بنیاد نوبل این سی و دو سال کجا بود؟ چرا این همه سال صبر کرد تا جایزه اش را به کسی که لیاقتش بسیار بیشتر از یک جایزه است بدهد؟ پاسخ ساده است: آنها می ترسیدند! از کلیسا، از به اصطلاح اخلاق گرایان و از افکار عمومی. بنیاد نوبل می ترسید جایزه اش را به کسی بدهد که به گفته ی مخالفانش در کار خلقت خدا دخالت کرده است! (البته ادواردز گرایش های سوسیالیستی هم داشته که شاید این امر مزید بر علت شده تا بنیاد نوبل این همه سال چشمش را بر یکی از بزرگترین موفقیت های تاریخ پزشکی ببندد.) آنها زمانی سرانجام تصمیم گرفتند جایزه را به این دانشمند اهدا کنند که همکارش دکتر استپتو از دنیا رفته (طبق وصیت نوبل، جایزه به مرده ها تعلق نمی گیرد.) و ادواردزِ ۸۵ ساله هم اگرچه گذشته را به خوبی به یاد دارد اما مغزش توانایی ثبت وقایع زمان حال را از دست داده است. البته شاید این بیماری برای داوران نوبل زیاد هم ناراحت کننده نباشد. شاید اگر حواس دکتر ادواردز سرجایش بود او هم مثل «سارتر» به جایزه نوبل افتحار نمی داد.

البته این فقط بنیاد نوبل نبود که با علم به حقانیت این دانشمندان، در حقشان ظلم کرد. شورای پژوهش های پزشکی بریتانیا هم به دلیل جنجالی بودن پژوهش های ادواردز و استپتو، در سال ۱۹۷۱ درخواست آنها را برای کمک مالی به تحقیقاتشان رد کرد اما به آنها اجازه داد با هزینه های شخصی و بودجه های خصوصی به کارشان ادامه دهند!! (زحمت کشیدند واقعاً. دست گلشان درد نکند!) دکتر ادواردز در سال ۲۰۰۱ و پس از دریافت جایزه آمریکایی لاسکر، در ژورنال «نیچر» نوشت «دکتر استپتو به خاطر تکنیک لاپاراسکوپی اش با انتقادات شدیدی روبرو شد به طوری که در همایش های پزشکی در لندن کاملاً منزوی شده بود. اخلاق گرایان ما را تقبیح می کردند و می گفتند از این طریق نوزادان ناهنجار به دنیا خواهند آمد.»

***

امروزه ۳درصد تمام آبستنی های جهان نتیجه ی مستقیم تلاش و مقاومت ادواردز و استپتو هستند و نسل اولی های این روش باروری اکنون خود پدر و مادر شده اند. در حالی که خدای کلیسا همچنان سکوت پیشه کرده و نمایندگان زمینی اش یا سرگرم صدور حکم تکفیر برای این و آن اند و یا تجاوز به کودکان، چهار میلیون نشانۀ زندۀ حقانیت ادواردز و استپتو روی سیاره ی گردی به نام زمین نفس می کشند و میلیونها نفر دیگر هم در آینده با همین روش به دنیا خواهند آمد!

اگرچه استپتو زنده نیست و مغز ادواردز هم آنقدر توان ندارد که بتوانیم به آنها بگوییم سرانجام به حقشان رسیده اند، اما داستان زندگی این دو دانشمند به راحتی می تواند سوژۀ یک فیلم سینمایی باشد تا به آیندگان بگوییم ظلمی را که به نام خدا بر بزرگترین آدم های عصرمان کرده ایم آنها نکنند. یعنی یکی از آن چهار میلیون نفر فیلم ساز نمی شود تا دین خودش و ما را ادا کند؟

_______________

منابع:

Science Daily , New York Times , مجله مهرنامه شماره ششم