Archive for the Category »سیاست «

خدایا! اگر راست می گویی یک بار دیگر خرمشهر را آزاد کن!

 

برای محمد بوعزیزی، جوان سبزی فروش تونسی که خودسوزی اش –تا اینجا– مردم تونس و مصر را آزاد کرده.


وقتی

بال زدن پروانه ای در آمازون

می تواند در لندن

طوفان به پا کند

چرا عشق بازی پروانه ای دیگر

با یار دیرینه اش،

آتش،

آتش به جان دیکتاتورهای عالم نیاندازد؟


چند شب پیش خواب دیدم جنگ شده. داخل یک اتوبوس بودیم و نمی دانم کدام گوری می رفتیم. البته اولش نمی دانستم جنگ شده و اتوبوس کدام گوری می رود، بعد فهمیدم جنگ شده و اتوبوس هم دارد می رود سمت فرودگاه. دلیل فرودگاه رفتن را می خواهید بدانید؟ ای بابا! شما هم کم گیر نمی دهیدها! عزیز من دارم خواب تعریف می کنم، فیلمنامه که دکوپاژ نمی کنم! در خواب هم هر اتفاقی ممکن است بیافتد که من و شما دلیلش را ندانیم. البته اگر دلتان خواست بیایید نگارنده را هیپنوتیزم کنید شاید ناخودآگاهش برایتان توضیح داد که اصلاً چرا جنگ و چرا اتوبوس و چرا فرودگاه. خلاصه جانم برایتان بگوید، زیاد نزدیک نشده بودیم که فرودگاه را با یک موشکی چیزی ترکاندند. به همین سادگی مقصدمان ترکید دود شد رفت هوا. می فهمید؟ مقصدمان دود شد رفت هوا. و اصولاً آدم وقتی مقصدش دود می شود می رود هوا دیگر نمی داند کجا برود. همینجوری ویلان می شود توی خیابانها. یک لحظه خودم را پیاده می دیدم که دارم وسط جمعیت می دوم و یک هواپیمای بمب افکن هم دارد مثل پدر دامادی که صد دلاری روی سر مهمانها می ریزد، بمب شاباش می دهد. یک لحظه بعد دوباره داخل اتوبوس نشسته بودم و اتوبوس هم همینجوری می رفت. چیزی نگذشت که دوباره یک هواپیما یا هلیکوپتر یا چه می دانم هر چیزی که می تواند پرواز کند و در حین پرواز اتوبوسی را به گلوله های خرکی ببندد افتاد به جان ما. مسافران جیغ و داد می کردند… می دانستیم کارمان تمام است. من هم به همین نتیجه رسیده بودم. اما جیغ و داد نکردم. سرم را چسباندم به شیشه ی سرد اتوبوس و منتظر مرگ شدم. عکس العمل های آدمها در خواب زیاد فرقی با بیداری ندارد. یعنی اگر بیدار هم بودم و قرار بود بمیرم زیاد دست و پا نمی زدم. حالا نمی دانم این دست و پا نزدنم از سر استیصال بود یا شجاعت اما هرچه بود حس خوبی داشت. اینکه خودت را بیاندازی در آغوش مرگ و هیچ دست و پا نزنی. بگذریم! نمی دانم دقیقاً چه شد اما در سکانس بعدیِ خواب، ما زنده بودیم و اتوبوس هم سالم. از راننده علت را جویا شدم (کور شوم اگر دروغ بگویم!) گفت بابا اینها فقط می خواستند ما را بترسانند و قصد نداشتند ما را بکشند. البته من هرچه فکر کردم نفهمیدم این چه طرز ترساندن است. یا این خلبانه مرض داشته یا نشانه گیری اش خیلی خوب بوده که توانسته این همه به اتوبوس شلیک کند بدون اینکه یک تار مو از سر مسافرانش کم شود، یا راننده اتوبوسمان اعتماد به نفس کاذب دارد و فردا پس فردا می گوید می خواهیم با همین اتوبوس برویم اف ۱۴ شکار کنیم.

سه روز بعد از این خواب، هواپیمای تهران – ارومیه سقوط کرد. مسئولین ذیربط معتقدند این حادثه عادی بوده و هرجای دنیا ممکن است از این اتفاق ها بیافتد. قبلش هم گفته بودند تحریم ها هیچ اثری ندارند. یک آقای غربی هم آمده بود در بی بی سی می گفت قطعات هواپیما شامل تحریم نمی شود و ما آنها را در اختیار ایران می گذاریم تا خطری جان مسافران ایرانی را تهدید نکند.

و من هنوز دارم به این فکر می کنم که راننده اتوبوس راست می گفت یا خلبان تیراندازی اش افتضاح بود؟

دسته: سیاست  ۷ نظر

جهان سوم جایی است که سیاه نمایی، نامِ دیگر رئالیسم است. (+)

۲۴
شهریور

دولت امریکا سند لانه جاسوسی را به عنوان وثیقه ی آزادی سارا شورد، تسلیم قوه قضائیه کرد!

حکومت دینی حکومتی است که می تواند در کمتر از سی سال «تابوهای قانونی» یک نسل را به «تفریحات غیرقانونی» نسل بعد تبدیل کند.

شیخ محمد آل مکتوم، حاکم دبی، در جایی گفته بود: «آیندگان به تاریخی که ما برایشان می سازیم افتخار خواهند کرد.»

همین یک جمله کافیست تا بگویم دیگر اجازه نداریم همسایه های عربمان را اقوامی بی فرهنگ، عقب مانده، تن پرور، «سوسمار خور»، جاهل و به طور کلی نژادی پست تر از نژاد آریایی بدانیم. چرا؟ پاسخش ساده است. در حالیکه ما ایرانیان قرنهاست داریم به افتخاراتی که اجدادمان برایمان به ارث گذاشته اند می بالیم، این اعراب همسایه مان هستند که حقیقت تاریخ را درک کرده اند. اینکه تاریخ را کسی به ارث نمی برد. بلکه آن را می سازند. تاریخ از آن کسی است که آن را رقم می زند، نه کسی که بعد از هزاران سال آن را به ارث می برد. برای مردم سایر نقاط دنیا چه اهمیتی دارد که در متون کهن نام خلیجی که در جنوب فلات ایران قرار دارد چه بوده؟ آنچه اهمیت دارد این است که این مردم اگر بخواهند سواحل خلیج مذکور را سیاحت کنند، کجا را انتخاب می کنند؟ دبی یا کیش؟ کویت یا بوشهر؟ اصلاً مردم اروپا و آمریکا هیچ! خودتان به عنوان یک ایرانی کدام یک را ترجیح می دهید؟ روزانه چند مسافر [تفریحی یا تجاری] از ایران روانه ی دوبی می شوند؟ حقیقت این است که در جنگ کنونی بر سر نام خلیج، اگر با منطق که چون خلیج مال ما بوده همیشه برای ما خواهد ماند مبارزه کنیم، بی شک شکست خواهیم خورد. برای تاریخ بمب های گوگلی و نظرسنجی های پتیشن آنلاین اهمیتی ندارند. متون کهن هم برای تاریخ فاقد اهمیت هستند. آنچه تاریخ را می سازد قدرت و ثروت است. این جمله را حتماً شنیده اید که «تاریخ را فاتحان می نویسند.» اینکه چون نام این خلیج از قدیم، «فارس» بوده باید تا ابد فارس بماند یک مغلطه ی بزرگ است. مگر نام شهرهای شما از ازل همین بوده که اکنون هست؟ مثلاً آیا مردم همدان باید تابلوی شهرشان را به هگمتانه تغییر دهند؟ یا مثلاً نام مشهد (=محل شهادت) قبل از شهادت امام رضا هم مشهد بوده؟ اصلاً اگر نقشه های قدیمی را بگردید اثری از تهران در آنها هست؟ پس باید تهران را از نقشه های گوگل حذف کنند چون در متون کهن اثری از آن نیست؟!!

هر چیز دیگری بنویسم تکرار مکررات خواهد بود. برای آنها که بخواهند حقیقت را بپذیرند، همین قدر کافیست. همین که بدانیم: صاحبان تاریخ سازندگان آن اند، نه کسانی که آن را از اجدادشان به ارث می برند.

دسته: سیاست  ۲ نظر

حقتان است پوپولیست های جَوگیر. شماها همان قدر از فوتبال سرتان می‌شود که مارادونا از مربیگری و احمدی نژاد از مملکت داری. شمایی را می‌گویم که مارادونا برایتان خدا شده بود و هیچ‌کس را غیر از او لایق پیروزی نمی دانستید. کم کم داشت حالم به هم می‌خورد از توییتر و فرفر و فیس بوک و گودر از بس که باید آوتارهای آرژانتینی تان را تحمل می‌کردم و تعریف هایتان از حماقت های مارادونا را اسکرول. مشکل من این نیست که طرفدار این مردک نیستم یا حتی از او بدم می آید. مشکل آنجاست که آدمهایی که می‌شناسمشان و می‌دانم تا همین چند ماه پیش داشتند از جانشان مایه می گذاشتند برای بریدن دست پوپولیست ها از کشورشان، حال شده‌اند حامی یک پوپولیست دیگر. یادشان رفته مردک نشئه همین چند ماه پیش پیراهن امضا شده اش را برای عشقش(+) به ایران فرستاد. نسلی که بزرگترین ضربات را از پوپولیسم خورده حال چنان دفاع جانانه ای از پوپولیسم مارادونایی می‌کند که آدم عقش می گیرد. خب اسطوره بوده که بوده. فیدل کاسترو هم یک زمانی مثل چه گوارا (که اگر زنده می‌ماند امروز یک دیکتاتور بزرگ دیگر هم در کتاب‌های تاریخ داشتیم) اسطوره بود. لنین و مائو هم برای یک عده‌ای اسطوره بودند. اما دوره شان گذشت و تمام شدند. باورکنید قیاسم اصلاً مع الفارغ نیست اگر بگویم همان‌طور که در تاریخ، سرانجام این پوپولیست ها هستند که در برابر تکنوکرات ها شکست می خورند، در فوتبال هم دیر یا زود این اتفاق می افتد. چنان که در بازی آلمان-آرژانتین افتاد و دیدید!

مارادونا

شاید بگویید ذهن من بیش از حد سیاست زده شده و همه چیز، حتی فوتبال را هم، با معیارهای سیاسی تحلیل می کنم. اما به هر حال با اینکه در این جام قلباً طرفدار هیچ تیمی نیستم دلم می‌خواست تکنوکرات هایی مثل یوآخیم لو و دل بوسکه و کاپلو پوزه ی پوپولیست هایی مثل مارادونا را به خاک بمالند تا ثابت شود سرنوشت پوپولیسم قطعاً مرگ است. کسانی که فوتبال را می‌فهمند بهتر می‌دانند چه می‌گویم وقتی پیروزی مارادونا را نابودی روح فوتبال می دانم. همچنان پیروزی مورینیو را به عنوان یک نئوپوپولیست!(چیزی مشابه ولادیمیر پوتین در عالم سیاست.)

هرکس کمی فوتبال را بفهمد می‌داند که قرار نیست در این ورزش احساسات حرف اول و آخر را بزند. به خاطر زحماتی که این همه دانشمند دارند برای ورزش می کشند، هرگز نباید چنین اتفاقی بیافتد. این‌ها را به این دلیل نمی‌گویم که رشته تحصیلی‌ام شاخه ای از دانش‌های مربوط به ورزش است. آنچه برای من مهم بوده و هست فکر آدم هاست. نوع فکر کردن آدمهاست که نشان می‌دهد لیاقت دارند تا کجا اوج بگیرند. مهم نیست کجا باشد. فوتبال، هنر، سیاست، ادبیات یا هر جای دیگر. کسی که بیشتر از دیگران از فکرش و دانشش استفاده می‌کند باید موفق شود. در غیر این صورت فقط یک اتفاق می افتد: باید خودمان را برای لگدهای لمپنیسم آماده کنیم!

پ.ن: این آدم‌ها همان کسانی نیستند که برای دیدن اخراجی ها صف کشیده بودند؟

توجه: در صورتی که فیلم شوالیه تاریک (The dark Knight) ساخته ی کریستوفر نولان را ندیده‌اید یا دیالوگ های آن را به خوبی به یاد ندارید، لطفاً  پیش از خواندن اادامۀ ین مطلب، فیلم را ببینید!

میرحسین موسوی

«یا قهرمان می‌میری یا آنقدر زنده می‌مانی که ببینی به یک تبه کار تبدیل شده‌ای.» این دیالوگ رو می‌توان شاه بیت اکشن فلسفی کریستوف نولان دانست. اگر افسانه‌ها و اساطیر را کنار بگذاریم، هیچ قهرمانی برای همیشه قهرمان نخواهد بود. هیچ «انسانی» نمی‌تواند عاری از لغزش و اشتباه باشد و اولین لغزشِ قهرمان -که یک انسان است، آغاز افول ستاره اش می شود. سرانجام روزی فرا می‌رسد که قهرمانِ داستان کاری را اشتباه انجام دهد یا از عهدۀ حل بحرانی برنیاید. در آن صورت دو راه وجود دارد: اول اینکه قهرمان در مقابل «بدمن» شکست می خورد، کشته می شود، اما دست از آرمانهایش برنمی دارد. قهرمان شهید می شود! راه دوم؛ قهرمانِ شکست‌خورده که توان مقابله با حریف را ندارد دست به عملی ناجوانمردانه می‌زند و از پشت به دشمن حمله کرده و او را از پا در می آورد. در این صورت قهرمان تبدیل ‌به یک بدمنِ جدید خواهد شد.

اما شاید راه سومی هم وجود داشنه باشد! البته این راه اصلاً جذابیت ندارد و به هیچ وجه به قهرمان ها توصیه نمی شود. در‌واقع هیچ قهرمانی نمی‌تواند چنین کاری انجام دهد. همانطور که در فیلم به این مسأله اشاره می‌شود بعضی کارها از عهدۀ قهرمان ها بر نمی‌آید و باید کسی آن را انجام دهد که قهرمان نباشد. کاراکتر قهرمان از لحاظ داستانی (تاریخی؟) محدودیت‌هایی دارد که مهمترین آن‌ها حضور همیشگی در صحنه و ایفای نقشِ اصلی است. قهرمان ها اجازه ندارند صحنه را خالی کنند. اجازه ندارند خانه نشین شوند و اجازه ندارند کاری کنند که تماشاگر دوست ندارد. اما کسی که قرار نیست قهرمان باشد چنین محدودیت‌هایی نخواهد داشت. او می‌تواند در شرایطی که نیاز به حضورش نیست، حتی بر خلاف میل تماشاگران، سکوت کند. می‌تواند مدت‌ها کناری بایستد و از دور مراقب باشد و معنای شوالیۀ تاریک(خاموش) دقیقاً همین است: نگهبانی که هیچ‌کس متوجه حضورش نیست تا آن زمان که مردم احساس می‌کنند چیزی کم دارند. زمانی که هیچ قهرمانی نمی‌تواند مشکلاتشان را حل کند. آن روز تمام قهرمان ها یا توسط بدمن کشته شده‌اند یا خود تبدیل به بدمن های جدید!

اکنون زمانِ بیدار شدنِ نگهبان خاموشِ شهر فرارسیده است. اکنون که شهر تا مرز نابودیِ کامل توسط دشمنان درونی و برونی پیش رفته و مردم مثل «گرگ های گرسنه» مشغول خوردن گوشت هم نوعانشان شده‌اند، زمان آن فرا رسیده که نگهبانِ شهر مردمش را نجات دهد. اما نگهبان نباید به درخواست کس دیگری بازگردد. شرط نگهبانی هشیاری است و وقت شناسی. نگهبان وقتی برمی‌خیزد که خود احساس کند حضورش ضروری است.

***

سالها بود که پیش از هر انتخاباتِ ریاست جمهوری از میرحسین موسوی دعوت می‌شد اما وی نمی پذیرفت که وارد صحنه شود. این بار اما میرحسین بدون دعوت به صحنه آمد. بدون اینکه کسی از او بخواهد، خود را موظف به حضور دانست چون به گفتۀ خودش، نگران سرنوشت کشور بود. نگهبانِ شهر برگشته! حال تصمیم با شماست؛ جنازه اش را به جوکر تحویل دهید یا کمک کنید شهر را به وضعیت عادی برگرداند. فقط یادتان باشد او قهرمان نیست؛ پس انتظار ماجراجویی از او نداشته باشید. او فقط یک شوالیۀ خاموش است!

پ.ن: این مطلب را چند روز پیش از انتخابات خرداد ۸۸ برای یکی از نشریاتِ تبلیغاتی ستاد میرحسین موسوی نوشتم اما به دلایلی، هرگز چاپ نشد! آن روزها فکر می‌کردم نوشته‌ای که آنقدر دوستش داشتم و با اشتیاق نوشته بودم، سوخت. اما حوادث بعد از انتخابات و برخوردهایی که [دوست و دشمن] با او داشتند، نشانم داد که درمورد این مرد اشتباه نمی‌کردم. بعدها به این نتیجه رسیدم که اصلاً این مطلب را زود نوشته بودم! اگر قرار بود به چنین تحلیلی برسم حوادث بعد از انتخابات بهتر می‌توانست درستی تحلیلم را نشان دهد. (خودتحویل گیری را دارید؟!) تازه ترین نمونه‌اش همین بیانیه ی آخر موسوی و کروبی است که واکنش‌های موافق و مخالف زیادی را موجب شده است و خواندنش نشان می دهد که این همه حادثه باعث نشده شوالیه خاموش داستان ما دست به قهرمان بازی های تماشاگرپسند بزند.

.