Archive for the Category »پر.آ.کنده «

بهشتی که میوه‌ی ممنوعه دارد،
جایی شبیه ِ همین جهنمی است که می‎بینیم.

خیلی ها این حکم دادگاه عالی آمریکا را که «قوانین طبیعت قابل پتنت شدن نیستند» (لینک فارسی و انگلیسی) به فال نیک گرفته اند و گفته اند این اتفاق می تواند شروع خوبی برای مقابله با پزشکان سودجو و کارخانه های داروسازی و… باشد که با ثبت مالکیت معنوی بسیاری از داروها و روش های درمانی، جان انسانهای زیادی را به خطر انداخته اند. بگذارید ابتدا با یک مثال درباره ی این جکم حرف بزنیم: چوب روی آب می ایستد. شما می توانید با استفاده از این قانون یک قایق چوبی بسازید یا وقتی در حال غرق شدن هستید به تکه چوب شناوری روی آب چنگ انداخته، جان خود را نجات دهید. حال اگر این واقعیت را که چوب روی آب می ایستد، یک نفر (مثلاً استیو جابز) به نام خودش به عنوان پتنت ثبت کند، از آن به بعد همه ی افرادی که می خواهند با استفاده از چوب، از غرق شدن خود یا دیگران جلوگیری کنند باید یا رضایتنامه ی کتبی از استیو جابز داشته باشند یا برای استفاده از این پتنت پول بدهند!! این روالی بود که تا چندی پیش وجود داشت! باور کنید منظورم از چندی پیش، سال های قرون وسطی نیست! منظورم همین روزهای گذشته ی سال ۲۰۱۲ است! تا اینکه دادگاه عالی آمریکا سرانجام تصمیم گرفته حکم کند «قوانین طبیعت قابل پتنت شدن نیستند»! قطعاً خواهید گفت این یک حکم عادلانه و منطقی است و هیچ عقل سلیمی هم در صحت آن شک ندارد. بر منکرش لعنت! اما مسأله اینجاست که اصلاً دادگاه عالی آمریکا مگر کیست؟ آیا این دادگاه صلاحیت نظر دادن در مورد چنین موضوع واضحی را دارد؟ آیا اگر کسی در این مورد که دو به اضافه ی دو چهار می شود یا خیر، از دادگاه آمریکا استفتاه کند کاری احمقانه انجام نداده است؟ ما در حال حاضر مشکلی با حکم صادر شده نداریم اما همین که به دادگاهی اجازه بدهیم حکم کند که دو به اضافه ی دو می شود چهار، یعنی این صلاحیت را به او داده ایم که هر وقت صلاح دید حکمی غیر از آن هم بدهد! و باید منتظر روزی باشیم که هیأت منصفه به این نتیجه برسند دو به اضافه ی دو، پنج می شود. حکم اخیر دادگاه هم دقیقاً مصداق همین موضوع است. فکر نمی کنم نیازی به توضیح بیشتر باشد. فکر هم نمی کنم که نوشتن این سطور تأثیری بر اتفاقی که در دنیا در حال رخ دادن است و جلوگیری از تکرار ماجراهایی مثل دادگاه گالیله داشته باشد. اینها را می نویسم تا اگر دویست -سیصد سال بعد آیندگان خواستند به بلاهت انسان های قرن بیست و یکمی بخندند، تنم در گور نلرزد.

به سگ ِ گله بگویید استخوانی که امروز چوپان به او داده تا لیس بزند، پای راست ِ همان گوسفندی است که دیروز از چنگال ِ گرگ نجات داده‌بود.

 

خوش به حال مردم سوریه که می‌کُشندشان!

البته ما را هم کُشتند…

 

می‌توانم کتابی بنویسم از محاسن زندگی با خیال. از آزادی هایش، آرامش‌اش، سکوت‌اش و اعتدال‌اش. ولی بدون واقعیت نمی شود خیالبافی کرد. نمی شود بدون اینکه بدانی آب چیست، خواب شنا کردن ببینی. می‌شود برای راهی که نمی‌دانی کجاست هر مقصدی دلت خواست تصور کنی ولی باید از یک جای راه شروع کرد. بگذارید دقیق تر بگویم. برای ورود به خیال لازم است از یک نقطه در واقعیت شروع کرد. یک دست آویز. به قول ِ فیزیکدان‌ها یک اصل ِ موضوع. اما مشکل اینجاست که اگر بیش از حد غرق در خیال باشی، پس از مدتی همان یک نقطه هم برایت دردناک و ناخوشایند است. سعی می‌کنی از همان هم بگذری ولی شدنی نیست. یعنی مغز انسان این توانایی را ندارد که بدون حضور بخشی از واقعیت خیالبافی کند. پس بر می‌گردی به دنیای واقعی تا چیز دیگری پیدا کنی. چیزی که هم واقعی باشد و هم خوشایند. ممکن است پیدایش هم کنی اما باز موقتی است و این دور تا ابد تکرار خواهد شد. اینها را نگفتم که بگویم زندگی در واقعیت بهتر از دنیای فانتزی است. اگر در دنیای خیال یک موضوع ناخوشایند وجود دارد، واقعیت پر است از این چیزها. هدفم از نوشتن این پست فقط این بود که بگویم حتی وقتی سخن از خیال و فانتزی باشد هم نمی‌شود آرمان‌گرا بود.

دلم می‌خواهد این پست را ادامه دهم ولی تا همین‌جایش هم زیاده‌روی کرده‌ام. بعضی حرف‌ها بهتر است ناگفته بمانند. هم به نفع نویسنده است، هم مخاطب.

۱۰
اردیبهشت

وقتی می‌خواهی خودسانسوری کنی، اول حرفت را بنویس بعد پاک کن یا خط بزن. اگر اصلا ننویسی‌اش و به چشم خود کلماتش را نبینی، پس از مدتی تبدیل به آدم ِ دیگری می‌شوی که حتی فکر کردن به موضوع ِ سانسور شده را هم از یاد برده.

بی‌خود گفته‌اند نمی‌شود آزادی را از عرصه‌ی اندیشه و ذهن ِ آدم‌ها سلب کرد.

 

این پست را قبلاً در همین وبلاگ منتشر کرده بودم. با بحث‌های اخیر در مورد مالکیت جزایر سه گانه و روزِ خلیج [فارس] و … خواستم دوباره در این باره چیزی بنویسم اما دیدم هرچه بخواهم بگویم در همین پست قدیمی نوشته‌ام. پس تصمیم به بازنشر همان نوشته گرفتم. این پست برای بعضی از دوستان قدیمی خواب‌نوشت تکراری است که از آنها پوزش می‌خواهم.

________________________

شیخ محمد آل مکتوم، حاکم دبی، در جایی گفته بود: «آیندگان به تاریخی که ما برایشان می سازیم افتخار خواهند کرد.»

همین یک جمله کافیست تا بگویم دیگر اجازه نداریم همسایه های عربمان را اقوامی بی فرهنگ، عقب مانده، تن پرور، «سوسمار خور»، جاهل و به طور کلی نژادی پست تر از نژاد آریایی بدانیم. چرا؟ پاسخش ساده است. در حالیکه ما ایرانیان قرنهاست داریم به افتخاراتی که اجدادمان برایمان به ارث گذاشته اند می بالیم، این اعراب همسایه مان هستند که حقیقت تاریخ را درک کرده اند. اینکه تاریخ را کسی به ارث نمی برد، بلکه آن را می سازند. تاریخ از آنِ کسی است که آن را رقم می زند، نه کسی که بعد از هزاران سال آن را به ارث می برد. برای مردمِ سایر نقاط دنیا چه اهمیتی دارد که در متون کهن نام خلیجی که در جنوب فلات ایران قرار دارد چه بوده است؟ آنچه اهمیت دارد این است که این مردم اگر بخواهند سواحل خلیج مذکور را سیاحت کنند، کجا را انتخاب خواهند کرد؟ دبی یا کیش؟ کویت یا بوشهر؟ اصلاً مردم اروپا و آمریکا هیچ! خودتان به عنوان یک ایرانی کدام یک را ترجیح می دهید؟ روزانه چند مسافر [تفریحی یا تجاری] از ایران روانه ی دوبی می شوند؟ حقیقت این است که در جنگ کنونی بر سر نام خلیج، اگر با این منطق که چون خلیج از آنِ ما بوده، همیشه برای ما خواهد ماند مبارزه کنیم، بی شک شکست خواهیم خورد. برای تاریخ بمب های گوگلی و نظرسنجی های پتیشن آنلاین اهمیتی ندارند. متون کهن هم برای تاریخ فاقد اهمیت هستند. آنچه تاریخ را می سازد قدرت و ثروت است. این جمله را حتماً شنیده اید که «تاریخ را فاتحان می نویسند.»؛ اینکه چون نام این خلیج از قدیم، «فارس» بوده، باید تا ابد فارس بماند، یک مغلطه ی بزرگ است. مگر نام شهرهای شما از ازل همین بوده که اکنون هست؟ مثلاً آیا مردم همدان باید تابلوی شهرشان را به هگمتانه تغییر دهند؟ یا مثلاً نام مشهد (=محل شهادت) قبل از شهادت امام رضا هم مشهد بوده؟ اصلاً اگر نقشه های قدیمی را بگردید اثری از تهران در آنها هست؟ پس باید تهران را از نقشه های گوگل حذف کنند چون در متون کهن اثری از آن نیست؟!!

هر چیز دیگری بنویسم تکرار مکررات خواهد بود. برای آنها که بخواهند حقیقت را بپذیرند، همین قدر کافیست. همین که بدانیم: صاحبانِ تاریخ، سازندگانِ آن اند، نه کسانی که آن را از اجدادشان به ارث می برند.

در قفس نشسته را چه تفاوت می‌کند؟
سیصد و شصت و چهار روز خود را به دیوار می کوبد،
سیزدهمین روزِ سال هم «به در».

 

بترسید از پارلمانی که فراکسیون «اقلیت» آن، «اصلاح‌طلب» باشد.

 

تو به من نگاه می‌کنی،

هایزنبرگ می خندد؛

مشاهده‌گر مشاهده‌شونده را به آتش می‌کشد.

 

پ.ن: اصل عدم قطعیت هایزنبرگ: عمل ِ مشاهده، باعث تغییر در وضعیتِ مشاهده‌شونده می‌شود.