Archive for the Category »فیلم و سینما «

هالیوود چگونه به کمک ساستمداران آمریکایی می‌آید؟

کمپانی برادران وارنر دو سریال پربیننده در شبکه‌ی CW دارد که شخصیت‌های آنها از قهرمانان داستان‌های دی سی کمیک گرفته شده‌اند. Arrow و The Flash. در دو قسمت اخیر این سریال‌ها یک اتفاق جالب رخ داد. اولیور کوئین قهرمان سریال Arrow به شهر بری آلن قهرمان The Flash رفت تا به او کمک کند و بعد در یک قسمت از سریال Arrow هم بری آلن به دیدار اولیور رفت تا بازدیدِ آن دیدار را به جا آورد. از ابتکارِ جالب سازندگان این دو سریال در به اشتراک گذاشتن طرفداران و افزایش محبوبیت سریال‌ها که بگذریم نکته‌ای دیگر در داستان این دو سریال اتفاق افتاد که شاید ربط دادن آن به سیاست بدبینانه بوده و همه چیز کاملاً تصادفی رخ داده باشد اما باز هم مرور آن خالی از لطف نخواهد بود. اولیور کوئین زندگی سخت تری نسبت به بری آلن داشته. او در مقابل تبه‌کاران خشن تر رفتار می‌کند. چیزی که بری آلن با آن مخالف است. بری وقتی با صحنه‌ی شکنجه‌ی یک تبه‌کار توسط اولیور مواجه می‌شود به او اعتراض می‌کند. اولیور معتقد است باید هرچه سریع‌تر اطلاعات لازم برای پیدا کردن یک تروریست را از دهان آن تبه‌کار بیرون می‌کشید و به همین دلیل شکنجه تنها راه بود. در ادامه با یک فلش بک می‌بینیم که اولیور در گذشته‌اش یک بار برای شکنجه‌ی یک تروریست ِ تحت بازجویی دچار تردید شده بود و نتیجه‌اش این شد که انفجار یک بمب چندین نفر را به قتل رساند.

شش روز پس از پخش این قسمت از سریال Arrow یک گزارش جنجالی از سوی کمیته‌ی اطلاعات سنای امریکا منتشر شد. ۵۲۵ صفحه از گزارشی ۶هزار صفحه‌ای که تهیه‌ی آن پنج سال به طول انجامیده، ۴۰ میلیون دلار هزینه برداشته و هشت ماه پیش سنا به انتشار بخش‌هایی از آن رأی داده بود. اگرچه بخش‌هایی از گزارش اولیه به دلایل ناگفته –اما قابل حدس- منتشر نشده‌اند اما افشای برنامه‌ای که به برنامه‌ی بازدادشت و بازجویی سازمان سیا معروف شده کافی بود تا یک جنجال رسانه‌ای بزرگ اتفاق شکل بگیرد. این برنامه که به گفته‌ی کمیته‌ی اطلاعات سنا از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ و پس از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر برای یافتن تروریست‌های بین‌المللی و اطلاع از نقشه‌های تروریستی علیه ایالات متحده انجام می‌شده به علت استفاده از روش‌های وحشیانه و غیرانسانی بازجویی و شکنجه مورد توجه قرار گرفته‌است. جمهوری‌خواهان معتقدند این گزارش با حمایت دولت اوباما و برای تخریب چهره‌ی آنها با هدف پیروزی دموکرات‌ها در انتخابات بعدی ریاست جمهوری اتفاق افتاده‌است. از سوی دیگر انتشار این گزارش در روزهای اوج تظاهرات خیابانی علیه پلیس‌های آمریکایی توانست توجه رسانه‌ها را از آن حوادث دور کرده و به موضوع شکنجه‌های انجام شده توسط مأموران سیا جلب کند. چیزی که آن‌قدرها هم برای مردم دنیا عجیب نبود. بدین ترتیب آمریکایی‌ها با یک حرکا هوشمندانه شاه را پشت چند سرباز مخفی کرده و با فدا کردن اسبی که پیش‌تر از دست رفته بود، از کیش و مات گریختند! به‌ هر حال شنیدن اینکه یک پلیس امریکایی یک سیاه‌پوست بیگناه را کشته باشد به مراتب تکان دهنده‌تر از شنیدن خبر شکنجه‌ی تروریست‌ها توسط مأموران سیا است. چرا؟ چون قبلاً هم این خبر را شنیده‌ایم؟ درست یادمان نمی‌آید کجا اما اطمینان داریم این خبر جدید نیست. بله! هالییوود ذهن ما را برای شنیدن این خبر آماده کرده‌بود. آنقدر صحنه‌های شکنجه‌ی موجه دیده‌ایم و آن‌قدر از شکنجه نشدن یک تبه‌کار عصبانی شده‌ایم که حالا وقتی می‌گویند این شکنجه‌ها با هدف توقف حملات تروریستی بوده بی برو برگرد می‌پذیریم. همانطور که وقتی پس از ماجرای ادوارد اسنودن می‌گفتند شنود تلفن‌ها و ای‌میل‌ها برای برقراری امنیت ملی بوده، افکار عمومی دنیا پذیرفتند و فراموش کردند (به عنوان نمونه سریال Person of Interest قبلاً در چهار فصل به این موضوع پرداخته بود). آنها یاد گرفته‌اند در دنیایی که نمی‌شود اطلاعات را بیش از چند ماه یا حداکثر چند سال مخفی کرد، چگونه دستِ پیش را بگیرند.  هالیوود نه تنها ما را با مفاهیمی چون شکنجه، تجاوز به حریم خصوصی، دروغ شنیدن از سیاستمداران و فساد سیاسی آنها آشنا کرده که به مرور سعی می‌کند برای هریک از آنها یک توجیه اخلاقی هم به خوردمان بدهد. در عصری که اطلاعات با سرعت نور منتشر می‌شوند، برای اینکه از تاریخ عقب نمانی باید همیشه چند قدم جلوتر از زمان حرکت کنی.

نکته‌ی جالب سخنرانی‌اش این است که برخلاف سیاستمداران زیاد به کاغذهایش وابسته نیست. تمام متن را مثل یک مونولوگ طولانی و تأثیرگذار حفظ کرده‌است. از همان مونولوگ‌هایی که مسیر یک فیلم را عوض می‌کنند و دیکاپریو چند نمونه‌ی شاهکارش را در کارنامه دارد.  فارغ از اینکه بپرسیم حرف‌هایی را که می‌زند قبول دارد یا نه، به وضوح می‌بینیم دارد نقش بازی می‌کند. نقش بازی کردن نه به معنای دروغ گفتن یا ادای کسی را درآوردن بلکه به معنای سینمایی رفتار کردن و سینمایی کلمات را ادا کردن. این ویدیو بیش از آنکه به ما درباره‌ی تغییرات اقلیمی هشدار دهد، درباره‌ی ورود کسانی به فضای عمومی هشدار می‌دهد که حالا بیش از هر گروه دیگری رگِ خواب مردم دنیا را می شناسند. آنها همان‌قدر که می‌توانند نسبت به موضوعی حساسمان کنند، می‌توانند حواسمان را از موضوع دیگری هم پرت کنند. آنها از روی نوشته حرف نمی زنند. باورپذیرند. و لازم نیست ساعت‌ها وقت صرف معرفی خود به مردم کنند تا اعتمادها به آنها جلب شود. هالیوود یک هیولا نیست. مجموعه‌ای از آدم‌های باهوش و با استعداد است که توسط آدم‌های باهوش و ثرتمندی هدایت می‌شوند. مجموعه‌ای که سالهاست درون ذهن‌های ما زندگی کرده. آنقدر در ما نفوذ کرده که حالا حتی خواب‌هایمان را هالیوودی می‌بینیم. عشق‌هایمان را هالیوودی می‌بوسیم و آرزوهایمان را هالیوودی در سر می‌پرورانیم. فیلم دیدن مثل رؤیاست چون برای ساعتی ارتباطت را با دنیای واقعی قطع کرده و قواعد طبیعت را به اندازه‌ی قدرت خیال فیلمساز -و نه بیننده- بسط می‌دهد. در حین دیدن این رؤیا می توان بذر هر ایده‌ای را در ذهن مخاطب کاشت. این کار هم اسم دارد. یک اسم هالیوودی؛ اینسِپشن!
نترسید! اما مواظب باشید.

مهران مدیری را به عنوان کارگردان/بازیگری که از همتایان ایرانی اش یک سر و گردن بالاتر است، دوست دارم و بیشتر از او به امیر مهدی ژوله به عنوان یک طناز خوش ذوق و یک چلچراغی قدیمی ارادت دارم. اما راستش را بخواهید هیچ یک از اینها نتوانسته مرا قانع کند که کپی راست(حواسم به املا هست!) را در مورد سریال قهوه ی تلخ رعایت کنم. احتمالاً بسیاری از طرفداران مدیری از همین جا تصمیمشان را گرفته اند که ادامه ی این مطلب را نخوانند چون مطمئن هستند قانعشان نخواهد کرد. برای این افراد درستی کپی راست (ای بابا! گفتم حواسم به املا هست. گیر داده اید ها!) و الزام به رعایت آن اظهر من الشمس است. من فقط می توانم به این دوستان توصیه کنم ادامه ی مطلب را بخوانند. شاید حرف های جدیدی به گوششان خورد. شنیدن و خواندن حرفی که تا به حال گوش انسان نخورده، حتی اگر با آن مخالف باشی، همیشه لذت بخش است. پس اجازه بدهید با هم دلایل این ادعای ظاهراً غیرمنطقی را مرور کنیم.

۱٫ حق مالکیت معنوی یعنی چه؟ در دنیایی که “وب ۲” حرف اول را می زند و آدم ها در شبکه ای غول آسا زندگی می کنند که هر یک به هزاران نفر دیگر متصل هستند، ادعای تملک یک فکر، فرهنگ، سلیقه یا بطور کلی یک مفهوم، فقط خیانت به آن مفهوم است. اینکه یک فکر را محصور کنیم چون نگران سودآوری مالی آن هستیم، ظالمانه ترین و پست ترین نوع سانسور است. حکومت های غیردموکراتیک اگر سخنی را سانسور می کنند برای آن است که ارزش و قدرت اثرگذاری آن حرف را فهمیده اند. اما طرفداران کپی راست فقط با هدف سود مالی دست به سانسور می زنند. بگذارید یک مثال قابل لمس بزنم. رسانه ی میلی اگر سریال مدیری را پخش نمی کند نگران انتشار طرز فکر مدیری است نه پرپول شدن جیب تهیه کنندگان. این در حالی است که کپی راست باعث می شود جمعیتی چند ده میلیونی از شنیدن این افکار محروم شوند فقط چون جیب تهیه کنندگان باید پر شود. از دید مخالفان کپی راست هر دو گروه جنایتکار اند.

۲٫ بسیاری از شما سریالهای لاست یا پریزن برک را دیده اید. از کدام یک از شما ریالی سود مالی به سازندگان این سریالها رسیده؟ تصور کنید اگر فن آوری بیت تورنت و مقاومت مخالفان قانون ظالمانه ی کپی راست(+) نبود، چه جمعیت عظیمی در سراسر دنیا از تماشای شاهکاری چون “لاست” محروم می ماندند؟ بی زحمت تکلیفتان را روشن کنید؛ یا پول تهیه کنندگان لاست را بدهید یا قبول کنید کپی رایت یک نوع مدرن سانسور و یکی از بزرگترین دشمنان آزادی است. چه سانسوری بزرگتر از محروم کردن میلیاردها  نفر -که من نامشان را پرولتاریای فرهنگی گذاشته ام- از آشنایی با آثار فرهنگی جهان معاصرشان؟

۲٫ از نگاه هرمنوتیک اگر به مالکیت معنوی نگاه کنیم قضیه از این هم جالبتر می شود. باز هم لاست را مثال می زنم. این سریال چرا محبوب شد؟ غیر از این است که هر کس برداشت خود را از سریال داشت؟ در جاهایی داستان آنقدر پیچیده می شد که به جرأت می توان گفت نویسندگان هیچ پیامی در آن قرار نداده بودند و صددرصد برداشت را به سلیقه و نگاه بیننده سپرده بودند. در اینجا دیگر آنقدر معناهای برداشتی متنوع و متکثر می شوند که می توان ادعا کرد به تعداد مخاطبان اثر، مالک معنوی وجود دارد. چنین چیزی را در باره ی هر اثر دیگری هم می توان با شدت و ضعف های مختلف مطرح کرد. حتی درباره ی دیوان حافظ. پرسش اینجاست که چه کسانی موجبات شهرت لاست و حافظ را فراهم آورده اند؟ خالقان اثر؟ یا مخاطبان آن؟

۳٫ چند درصد بینندگان پرفروش ترین فیلم سینمای ایران قسمت اول آن فیلم را در سینما یا از نسخه ی اصلی دیده بودند؟ آیا کپی های قسمت اول “آن فیلم” به نفع سازنده تمام شدند یا به ضررش؟

۴٫ قبلاً هم در همین وبلاگ نوشته بودم که برخورد سلبی با مقوله ی فرهنگ نه تنها نتیجه ای نخواهد داشت که بسیار هم خطرناک است. این استدلال که چون رسانه ی میلی (ارث پدری جناب ضرغامی) حاضر به پخش سریال مهران مدیری نشده، “باید” برویم سریال را بخریم تا جگر ضرغامی بسوزد (فقط جگر؟!) فی نفسه استدلال خطرناکی است. اینکه چون تهیه کنندگان سریال برای ساخت آن هزینه ی زیادی متحمل شده اند هم نمی تواند دلیل قانع کننده ای برای خرید یک محصول فرهنگی باشد. فیلم های زیادی در این کشور ساخته می شوند که تهیه کنندگانشان بسیار بیشتر از حد توان خود خرج ساختش کرده اند و همین مردمی که امروز فریاد حمایت از اصحاب فرهنگ سر داده اند بی تفاوت از زیر تابلوی آنها عبور کرده اند. در همین کشور فیلم فوق العاده ای مثل “هیچ” ساخته و اکران می شود و مثل بعضی از سخنرانی های مجمع عمومی سازمان ملل، فقط صندلی های خالی تماشاگر ماجرا هستند! به ضرس قاطع می گویم با توجه به حملاتی که از سوی مدیران دولتی به این فیلم شده، “هیچ” هرگز از رسانه ی میلی پخش نخواهد شد. شما که دلسوز تهیه کنندگان هستید یک فکری هم به حال تهیه کننده این فیلم سینمایی و فیلم های مشابه کنید. با تشکر!

از ده سال فیلم نساختن بیضایی و فروش ناموفق “به رنگ ارغوان” و “وقتی همه خوابیم” در مقایسه با شاهکار استاد ده نمکی دیگر فکر نمی کنم لازم باشد حرفی بزنم. خلاصه اینکه وقتی برخورد با فرهنگ سلبی می شود و فیلم یک نفر را می بینیم “فقط” چون دشمنِ دشمنِ ماست، نباید تعجب کنیم آن فیلمی که نمی خواهم اسمش را بیاورم پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ما باشد. قبول دارم در این مملکت همه چیز سیاسی است اما بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. سریال مدیری اگر شایسته ی دیده شدن است باید به زبان بیست وچهار فریم بر ثانیه خود را ثابت کند نه با تطمیع مردم به برنده شدن “آپارتمان مبله” در قرعه کشی!

سخن آخر: هدف از نوشتن این پست منع افراد از خرید نسخه ی اصلی سریال قهوه تلخ یا دفاع از سودجویانی که برای منافع اقتصادی سریال را کپی می کنند و می فروشند، نیست. بی شک کسانی که توانایی مالی خرید سریال را دارند باید این کار را انجام دهند. اما کپی کردن آن برای دوستان و بدون انگیزه های اقتصادی نه تنها خیانت به سازندگان نیست که خدمتی بزرگتر از خرید آن است. حتی اگر خود سازندگان متوجه نباشند!

اگر فیلم نامه ی قیصر را من نوشته بودم آخر فیلم معلوم می شد همه ی ماجرا زیر سر خان دایی بوده و برادران آب منگول همگی برای او کار می کنند. در سکانس آخر وقتی قیصر متوجه می شود که مرگ خواهر و برادرش زیر سر دایی اش بوده، می خواهد او را بکشد که ناگهان مادر قیصر خود را بین دشنه ی پسر و سینه ی برادر قرار می دهد و به دست فرزند خود به قتل می رسد. در حالی که قیصر شوکه شده و به جنازه ی مادرش خیره است، خان دایی به سرعت از خانه خارج می شود… فاطی، خواهر قیصر، که زنده است و خودکشی اش نمایشی بوده که با همکاری خان دایی انجام شده، سر کوچه منتظر است تا با عشقش (خان دایی) فرار کنند. آنها این نقشه را پیاده کرده اند تا از شر برادران و مادر فاطی که موانع وصالشان بودند، خلاص شوند… قیصر در حالی که همچنان به جنازه ی مادرش خیره شده و چاقو را روی رگ خود می ساید، یاد قولی می افتد که به ننه مشهدی داده… دوربین روی ننه مشهدی، میتی، خان دایی و فاطی که خندان وارد ویلای شمال می شوند، فِید اوت می شود.

-پایان

 

پ.ن: نوآر در ویکی پدیا. البته در عنوان نوشته بیشتر معنای تحت اللفظی نوآر (Noir=سیاه) مدّ نظر است.

توجه: در صورتی که فیلم شوالیه تاریک (The dark Knight) ساخته ی کریستوفر نولان را ندیده‌اید یا دیالوگ های آن را به خوبی به یاد ندارید، لطفاً  پیش از خواندن اادامۀ ین مطلب، فیلم را ببینید!

میرحسین موسوی

«یا قهرمان می‌میری یا آنقدر زنده می‌مانی که ببینی به یک تبه کار تبدیل شده‌ای.» این دیالوگ رو می‌توان شاه بیت اکشن فلسفی کریستوف نولان دانست. اگر افسانه‌ها و اساطیر را کنار بگذاریم، هیچ قهرمانی برای همیشه قهرمان نخواهد بود. هیچ «انسانی» نمی‌تواند عاری از لغزش و اشتباه باشد و اولین لغزشِ قهرمان -که یک انسان است، آغاز افول ستاره اش می شود. سرانجام روزی فرا می‌رسد که قهرمانِ داستان کاری را اشتباه انجام دهد یا از عهدۀ حل بحرانی برنیاید. در آن صورت دو راه وجود دارد: اول اینکه قهرمان در مقابل «بدمن» شکست می خورد، کشته می شود، اما دست از آرمانهایش برنمی دارد. قهرمان شهید می شود! راه دوم؛ قهرمانِ شکست‌خورده که توان مقابله با حریف را ندارد دست به عملی ناجوانمردانه می‌زند و از پشت به دشمن حمله کرده و او را از پا در می آورد. در این صورت قهرمان تبدیل ‌به یک بدمنِ جدید خواهد شد.

اما شاید راه سومی هم وجود داشنه باشد! البته این راه اصلاً جذابیت ندارد و به هیچ وجه به قهرمان ها توصیه نمی شود. در‌واقع هیچ قهرمانی نمی‌تواند چنین کاری انجام دهد. همانطور که در فیلم به این مسأله اشاره می‌شود بعضی کارها از عهدۀ قهرمان ها بر نمی‌آید و باید کسی آن را انجام دهد که قهرمان نباشد. کاراکتر قهرمان از لحاظ داستانی (تاریخی؟) محدودیت‌هایی دارد که مهمترین آن‌ها حضور همیشگی در صحنه و ایفای نقشِ اصلی است. قهرمان ها اجازه ندارند صحنه را خالی کنند. اجازه ندارند خانه نشین شوند و اجازه ندارند کاری کنند که تماشاگر دوست ندارد. اما کسی که قرار نیست قهرمان باشد چنین محدودیت‌هایی نخواهد داشت. او می‌تواند در شرایطی که نیاز به حضورش نیست، حتی بر خلاف میل تماشاگران، سکوت کند. می‌تواند مدت‌ها کناری بایستد و از دور مراقب باشد و معنای شوالیۀ تاریک(خاموش) دقیقاً همین است: نگهبانی که هیچ‌کس متوجه حضورش نیست تا آن زمان که مردم احساس می‌کنند چیزی کم دارند. زمانی که هیچ قهرمانی نمی‌تواند مشکلاتشان را حل کند. آن روز تمام قهرمان ها یا توسط بدمن کشته شده‌اند یا خود تبدیل به بدمن های جدید!

اکنون زمانِ بیدار شدنِ نگهبان خاموشِ شهر فرارسیده است. اکنون که شهر تا مرز نابودیِ کامل توسط دشمنان درونی و برونی پیش رفته و مردم مثل «گرگ های گرسنه» مشغول خوردن گوشت هم نوعانشان شده‌اند، زمان آن فرا رسیده که نگهبانِ شهر مردمش را نجات دهد. اما نگهبان نباید به درخواست کس دیگری بازگردد. شرط نگهبانی هشیاری است و وقت شناسی. نگهبان وقتی برمی‌خیزد که خود احساس کند حضورش ضروری است.

***

سالها بود که پیش از هر انتخاباتِ ریاست جمهوری از میرحسین موسوی دعوت می‌شد اما وی نمی پذیرفت که وارد صحنه شود. این بار اما میرحسین بدون دعوت به صحنه آمد. بدون اینکه کسی از او بخواهد، خود را موظف به حضور دانست چون به گفتۀ خودش، نگران سرنوشت کشور بود. نگهبانِ شهر برگشته! حال تصمیم با شماست؛ جنازه اش را به جوکر تحویل دهید یا کمک کنید شهر را به وضعیت عادی برگرداند. فقط یادتان باشد او قهرمان نیست؛ پس انتظار ماجراجویی از او نداشته باشید. او فقط یک شوالیۀ خاموش است!

پ.ن: این مطلب را چند روز پیش از انتخابات خرداد ۸۸ برای یکی از نشریاتِ تبلیغاتی ستاد میرحسین موسوی نوشتم اما به دلایلی، هرگز چاپ نشد! آن روزها فکر می‌کردم نوشته‌ای که آنقدر دوستش داشتم و با اشتیاق نوشته بودم، سوخت. اما حوادث بعد از انتخابات و برخوردهایی که [دوست و دشمن] با او داشتند، نشانم داد که درمورد این مرد اشتباه نمی‌کردم. بعدها به این نتیجه رسیدم که اصلاً این مطلب را زود نوشته بودم! اگر قرار بود به چنین تحلیلی برسم حوادث بعد از انتخابات بهتر می‌توانست درستی تحلیلم را نشان دهد. (خودتحویل گیری را دارید؟!) تازه ترین نمونه‌اش همین بیانیه ی آخر موسوی و کروبی است که واکنش‌های موافق و مخالف زیادی را موجب شده است و خواندنش نشان می دهد که این همه حادثه باعث نشده شوالیه خاموش داستان ما دست به قهرمان بازی های تماشاگرپسند بزند.

.

.

پ.ن۱: اگر با دیگرانش بود میلی…

پ.ن۲: خاله خرسه!

۰۸
خرداد

۰. لاست تمام شد و همانطور که نویسنده وبلاگ تنها یک کلیک نوشته، «فکر می‌کنم سالها طول می‌کشد تا چنین سریالی در چنین سطحی دوباره ساخته شود.» تازه ایشان خوشبین بوده اند. از من بپرسید می گویم هرگز چنین سریالی تکرار نخواهد شد. برای این ادعا دلایل زیادی دارم که شاید روزی جایی نوشتمشان.

۱. برای آدمی که تمام زندگی اش با فلاش بک های تلخ وشیرین می گذرد، هرچیزی که او را یاد گذشته اش می اندازد می تواند طعم نوستالژیا(*) داشته باشد. طعمی که صرفنظر از تلخی و شیرینی اش، دوری و نزدیکی اش، وضوح و ابهام اش و حتی راست و دروغ اش (**) دوست داری بارها و بارها تجربه اش کنی.

۲. آخرین قسمت لاست پر بود از فلاش بک به تمام فصل های گذشته ی این سریال. هر بار که یکی از شخصیت ها دستان عشقش (یا گم شده اش؟) را لمس می کرد (هوگو ولیبی، دزموند و پنی، سعید و شانن، کیت و آرن، جان لاک و پاهایش، چارلی و کلیر، سایر و جولیت و سرانجام جک و تابوت پدرش) فلاش بک های سریع و متعدد بیننده را هم با شخصیت ها به گذشته می بُرد. تمام آن تلخی و شیرینی هایی که همرا با مسافران پرواز اوشنیک ۸۱۵ در این صد و سی-چهل قسمت دیدیم، در ذهنمان نقش می بست. نوستالژی که حتماً نباید آدم را ببرد بی بیست سال پیش؛ چیزی که باعث شود طعم چهار-پنج ماه پیشتر را به وضوح زیر دندان هایت حس کنی هم می تواند به اندازه ی موسیقی متن مدرسه ی موشها نوستالژیک باشد. برای کسی مثل من که با لاست زندگی کرده، لذت بخش ترین نکته ی قسمت های آخر سریال همین فلاش بک ها بود که به یادم می آورد روزهایی را «هم» زندگی کرده ام. این مهم ترین دلیلی است که برای تشکر از سازندگان لاست دارم. حس زنده بودن وزندگی کردن! راست و دروغش مهم نیست!!

۳. درباره ی خط داستان سریال و پیام هایی که داشت به اعتقاد من بهتر است صحبت نکنیم. لاست را به عمد طوری ساخته اند که هرکس با توجه به جهان بینی خودش برداشتی خاص از داستان داشته باشد. از آنجا که شدیداً معتقدم جهان بینی هر کس کاملاً شخصی است و نباید سعی کند آن را برای دیگران توضیح دهد، حرف زدن درباره ی پیام های لاست هم عملاً وقت تلف کردن است. (گرچه اعتراف می کنم واقعاً لذت بخش است.)

۴. خوبی های لاست باعث نمی شود بدی هایش را نگویم: مشخص بود قسمت های آخر با عجله ساخته شده اند و سازندگان سعی دارند هرطور که شده داستان را جمع کنند. مثلاً وقتی جک به جزیره بر می گشت ، مادر فارادی از او خواست کفش های پدرش را به پای جسد جان لاک بپوشاند. کاری که هرگز نفهمیدیم دلیلش چه بود. از سوی دیگر در پایان سریال هیچ خبری از مایکل و والت نبود و به نظر می رسد سازندگان به کلی فراموش کرده اند این پدر و پسر هم جزء مسافران بوده اند. کسانی که اتفاقاً نقش کم رنگی هم در داستان نداشته اند. ای کاش اصالت با صرفه ی اقتصادی نبود و مالکیت معنویِ شاهکاری چون لاست را پول تهیه کننده تعیین نمی کرد تا پرونده ی محبوب ترین سریال تلویزیونی جهان با دقت و آرامش بیشتری بسته می شد.(***)

________________________

پانویس:

* آیا این آلژیایِ آخرِ نوستالژیا همان آلژیایی است که در لاتین به معنای pain (درد) است؟

** بعضی خاطره ها حقیقت ندارند. خیالی بوده اند که تبدیل به خاطره شده اند. اینها در عین حال که در حافظه ثبت شده اند، دروغ  اند. در این باره بعداً بیشتر خواهم نوشت.

*** قابل توجه آنها که فکر می کنند فن آوری هایی نظیر بیت تورنت و به طور کلی اندیشه ی «دنیای آزاد» مغایر با  حق مالکیت معنوی و اصول لیبرالیسم است: به نظر شما مالک معنوی لاست فقط تهیه کننده ی آن است؟!!

.

انسانها دو دسته اند: کسانی که این سکانسِ «لاست» را دیده اند و کسانی که ندیده اند!

سکانس پایانی سان و جین در سریال لاست

پ.ن: فصل۶ – اپیزود۱۴

.

به بهانه قسمت هفتم از فصل ششم سریال لاست: «دکتر لاینوس»
مردی کوتاه قد و نحیف با چشمان گردی که انگار همیشه متحیر و هراسانند و بینی و چانه ی نوک تیز و دهانی که به یک سمت انحراف دارد. با شانه های گرد شده، دستانی که اصلاً تکان نمی خورند و پاهایی که کمی روی زمین کشیده می شوند راه می رود تا شمایل یک ساده لوح را نشان دهد اما او به هیچ وجه ساده لوح نیست…
اینها مشخصات شخصیت محبوب من در «لاست» است. بنجامین لاینوس! در توانایی سازندگان لاست در شخصت پردازی های صدلایه و پیچیده هیچ کس شک ندارد. اگر جز این بود نمی توانستند سریالی بسازند که پس از پخش ۱۲۳ قسمت همچنان سرگرم کننده باشد و میلیونها نفر را در سراسر دنیا مشغول خود کرده باشد. اما شخصیت بن چیز دیگری است! کسی که می تواند صدها بار به شما دروغ بگوید و باز حرفش را باور کنید یا تصمیم گیری را برعهده طرف مقابل بگذارد در حالیکه مطمئن است همان تصمیمی را می گیرند که او می خواهد. در شرایطی که ضعیف و بی چاره و مستأصل نشان می دهد، به توانایی خود اطمینان دارد پس ناامید نمی شود و با هوش فوق العاده بالای ذهنی و عاطفی به راحتی شرایط را تغییر می دهد. او عاشق قدرت است و برای همین است که علاقه ای به خروج از جزیره ندارد. مثل تمام آدمهای عشق قدرت به اخلاق پایبند نیست. البته هر وقت دروغ می گوید دو دلیل بیشتر نمی تواند داشته باشد: یا برای حفظ قدرت است یا برای حفظ جانش. این توصیفات برایتان آشنا نیست؟ کلاه ها را بر مسند قضاوت بگمارید(چی گفتم؟؟:D) و بگویید کدام یک از ما چنین نیستیم؟ شخصیت بن آنقدر رئال است که به راحتی می تواند بین مثبت و منفی بودن نوسان کند بدون اینکه تماشاگر چنین تغییری را احساس کند. در یک لحظه می تواند از بدمنی که آرزوی مرگش را می کنیم تبدیل به یک قهرمان دوست داشتنی شود و این بهترین نوع شخصیت پردازی در ژانرهای غیرتخیلی و غیرفانتزی است. همیشه وقتی می خواهم از چیزی تعریف کنم آنقدر زیاده روی می کنم که خودم حالم به هم می خورد! پس همین جا تعریف کردنها را کات می کنم و می روم سر اصل مطلب:
از اواخر فصل پنجم تا قسمت ششم از فصل ششم لاست، زیاد خبری از بن لاینوس نبود. نگران شده بودم! نگران اینکه چنین شخصیت پردازی فوق العاده ای را سازندگان سریال در شلوغی شخصیت ها و ذیق وقت، فراموش کرده یا کنار گذاشته باشند. اما وقتی دیدم نام قسمت هفتم را گذاشته اند Dr. Linus، خیالم راحت شد. جدال اخلاق با قدرت و بقا، همان چیزی که از ابتدای سریال در بسیاری از شخصیت های لاست می دیدیم و همان جنگی که بسیاری از داستانهای تاریخ بشر از دامنش سر برآورده اند، داستان بنجامین لاینوس در این قسمت از سریال را می سازد. چه آنجا که بِن در خارج از جزیره معلم یک مدرسه است و در جایگاهی پایین تر از آنچه لیاقتش را دارد قرار گرفته و توسط مدیرش تحقیر می شود و با وسوسه ای که جان لاک به جانش می اندازد به فکر نشستن بر جایگاه آقای مدیر می افتد(جدال اخلاق با قدرت طلبی) و چه در داخل جزیره که قرار است به جرم قتل جیکوب کشته شود و در حالیکه در حال کندن قبر خود است، باز هم توسط جان لاک –البته این بار موجودی که نامش را نمی دانیم و خود را به شکل جان لاک در آورده- وسوسه می شود تا از دام مرگ فرار کند.(جدال اخلاق با بقا)
در هردو ماجرا -خارج و داخل جزیره- راه حلی پیدا می شود که غیراخلاقی است. در ماجرای اول بنجامین لاینوس از رابطه ی نامشروع(!!) آقای رینالدز-مدیر مدرسه- با یکی از پرستاران مطلع می شود و با کمک یکی از همکارانش به متن ای میل های این دو نفر دسترسی پیدا می کند. حال او می تواند مدیر را مجبور به استعفا کرده، از او حق السکوت گرفته و جانشینش شود. اما یک مشکل وجود دارد. یک مانع! الکساندرا روسو –شاگرد محبوب آقای لاینوس- که شرایط مالی بسیار بدی دارد، برای دریافت بورس تحصیلی یک داانشگاه، نیاز به یک معرف دارد که خود در آن دانشگاه تحصیل کرده باشد و آقای مدیر رینولدز می تواند این کار را انجام دهد. لاینوس با مدیرش معامله می کند و خود از کسب قدرت باز می ماند اما در عوض الکساندرا به خواسته اش می رسد.
در ماجرای دوم، موجود اسرارآمیزی که به شمایل جان لاک در آمده به بن کمک می کند تا آزاد شود و در ازای این آزادی به گروه او بپیوندد. گروهی که بِن می داند قرار است آدم های بدی باشند و به دنبال نابودی همه چیز. اما با پیوستن به آنها هم از مرگ رهایی یافته و هم به قدرت می رسد. او فرار می کند اما در میانه راه درحالیکه راهش برای رفتن باز است، تصمیم می گیرد بماند و صادقانه برای دیگران توضیح دهد که چرا جیکوب را کشته است. همین صداقتش باعث می شود زنده بماند البته به قدرت زیادی نمی رسد و این میل به قدرت در سکانس آخر همچنان در چهره اش نمایان است.
قبول دارم این گونه از انتخاب های اخلاقی گفتن و نوشتن زیادی شعاری است و خسته کننده. اما باید لاست باز باشید و تازه ترین قسمت این سریال را دیده باشید تا بدانید چه می گویم. هنر سازندگان لاست این است که اصلاً احساس نمی کنی شخصیت داستان در حال انتخاب بین دوراهی اخلاق و ضداخلاق است. لاست در عین تخیلی بودن به شدت رئال است و همین است که این همه آدم را در سراسر دنیا عاشق خود کرده. آدم هایی که هر لحظه خود را در جزیره و دوشادوش نقش های سریال احساس می کنند. راستی گفتم نام دختری که باعث می شود لاینوس بین اخلاق و قدرت اولی را انتخاب کند و جای مدیرش را نگیرد چه بود؟ «الکساندرا روسو»! مثل «ژان ژاک روسو». فیلسوف اخلاق!