Archive for the Category »اندیشه «

از کلیۀ روشنفکران ِ عزیز و دینی که همچنان معتقدند اسلام با پلورالیسم، لیبرالیسم، سکولاریسم یا هر چیز ِ به درد بخور دیگری قابل تجمیع است، دعوت می شود از فردا به مدت ِ یک ماه هر صبح یک لیوان آب در خیابان بنوشند.

پ.ن۱: ادای آب خوردن را هم در بیاورند کافیست.

پ.ن۲: مسئولیت کلیه پیامدهای این آزمایش برعهدۀ روشنفکر محترم خواهد بود.

آزادی مانند ِ اکسیژن می ماند؛ وجودش در هوا ضروری‌ست، ولی از آن ضروری تر این است که درونِ خونِ انسان هم وجود داشته باشد.


در نظام ِ اخلاقی‌ای که «دروغ ِ مصلحتی» وجود داشته‌باشد، هر دروغی می‌تواند مصلحتی باشد.

 

سیب یا گندم یا هر چه که بوده، میوۀ ممنوعه یک نماد است. نماد ِ کنجکاوی ِ موجودی که می‌خواست بداند. که نمی‌توانست چیزی را بدون آزمایش بپذیرد. میوۀ ممنوعه نام ِ دیگر ِ علم بود و جرم ِ آدم اینکه نتوانست در مقابل ِ عطش ِ دانش مقاومت کند. همان‌طور که نیچه می‌گوید، خدا از علم می‌ترسید چون علم، هر موجودی را خداگونه می کند. پس از گاز زدنِ سیب، دیگر خدا می دانست حضور ِ آدم در بارگاهش به یک مخلوق ِ معمولی ختم نخواهد شد. اما نمی شد کاری کرد. پشیمانی در صفات ِ خدا نبود و او سرانجام توانسته بود خود را خلق کند. خطر باید رفع می‌شد. آدم باید تبعید می‌شد به جایی که امکان ِ خدا شدن نباشد. زمین! زمین پست تر از آن است که بتوان در آن خدایی کرد. زمین پر از محدودیت هایی‌ست که در بهشت وجود نداشت. سه بعد کافی نبود. زمان ِ خطی دستمان را می‌بست. سالها وقت لازم بود تا این همه معما را حل کنیم.

سخت بود اما بیشترش را حل کردیم. چیزی نمانده تا تمام شوند…

خدایا بترس! یکی از همین روزها انقلاب خواهیم‌کرد!

 

– از نظر من هیچ چیز ِ مطلقی وجود نداره!

+ جز یک چیز!

– چی؟

+ اینکه «هیچ چیز ِ مطلقی وجود نداره!»


۰۵
فروردین

حتی در شهری که هیچ کوچه‌ای بن‌بست نیست، خانه ها همیشه بن‌بست‌ اند.




Firefox Download Button

منطق، بزرگترین دشمن ِ آزادی است.

 

پ.ن: هر گزاره‌ی منطقی الزاماً درست نیست.

پیش نوشت: مینی مال خوان های عزیزی که عجله دارند، همین یک جمله ی زیر را بخوانند، اگر خوششان آمد لایکشان را بزنند و بروند! بقیه بمانند؛ کارشان دارم!

«شادی چیزی نیست که به راحتی در زندگی در جست و جویش باشیم و به همین خاطر بهتر است شادی را در دسته ی «عوارض جانبی مثبت» زندگی قرار دهیم و خیلی هم برایش برنامه ریزی نکنیم. اگر رسیدن به شادی تنها هدف ما در زندگی باشد، به شدت سرخورده خواهیم شد.»

از اینکه ماندید تا بقیه اش را هم بخوانید متشکرم! جمله ی بالا از یک آقایی است به نام آدام فیلیپز. نمی دانم نامش را شنیده اید یا نه. احتمالاً نه! فیلیپز یک روانکاو انگلیسی است که به خاطر نظریاتش درباره ی شادی، مدتی است اسمش سر زبانها افتاده. بگذارید مختصر بگویم؛ او معتقد است اینکه دنبال راهی برای شاد شدن بگردیم، نه تنها ما را شاد نمی کند بلکه باعث غمگین تر شدنمان می شود. فیلیپز در باره ی استقبال مردم از کتابهایی با عناوینی مثل «چگونه شاد باشیم؟»، می گوید: «فرهنگی که وسواس شادی داشته باشد حتماً در وضع نا امیدکننده ای گرفتار شده است. علت توجه بیش از اندازه مردم به شادی این است که اصولاً هیچ کس شاد نیست و کتاب ها می خواهند با تکرار کلمه ی شادی حس آن را در مردم القا کنند. این جور کتاب ها به جای اینکه راه حل باشند بخشی از خود مشکل به شمار می روند… زندگی مردم پر شده از ایده آل های غیر ممکن. آنها از صداقت محض، علم زیاد، شادی مطلق و عشق های جاودانی حرف می زنند آن هم در حالی که می دانند ناکامی بزرگی از بابت همین مقولات نصیبشان می شود… وقتی می گویم وسواس شادی نباید جزئی از زندگی مردم باشد، منظورم این نیست که مردم باید احساس بدبختی کنند. اما در عین حال معتقدم که اگر ارتباط انسان با واقعیت قطع نشده باشد، نمی تواند چنین وسواس عجیبی برای شادی در زندگانی را قبول کند. هر کس که اخبار روز دنیا را بخواند و بشنود نمی تواند چنین دیدگاهی داشته باشد!»

پایانِ نقلِ قول! از اینجا به بعد چون نظر شخصی نگارنده را می خوانید، شاید مطلب کمی رادیکال تر به نظر برسد. راستش این تنها موردی است در افکارم که رادیکال بودنش را انکار نکرده و هیچ تلاشی هم برای تعدیلش نمی کنم. یک جورهایی خط قرمزم به حساب می آید. همانطور که فیلیپز می گوید، واقعیت اصولاً چیزی برای شاد کردن ما آدمها در چنته ندارد. نمی شود هم منطقی فکر کرد، هم شاد بود. نمی شود همه ی دو دو تا ها، چهارتا بشوند و باز همه چیز بر وفق مراد باشد. نمی شود محدودیت های فیزیکی و ادراکی انسان بودن را پذیرفت و باز از زندگی راضی بود. شاید این طرز فکر به نظر احمقانه برسد اما این روزها طرفدارانش دارند مثل باکتری تکثیر می شوند. نمونه اش همین کریستوفر نولان خودمان. اینسپشن (تلقین/القاء/سرآغاز) را که دیده اید؟ (اگر ندیده اید، به درد نمی خورید! بروید ببینید!) این فیلم یک جورهایی تبدیل شده به مانیفست من. مهم ترین پیام  فیلم اولاً این است که اگر به دنیای خیال نزدیک شوید، واقعیت دیگر هیچ جذابیتی برایتان نخواهد داشت و ثانیاً هر لحظه از زندگی ما می تواند بخشی از یک رؤیای طولانی باشد. اصلاً شاید وقتی می میریم، در واقع از یک خواب (کابوس/رؤیا) بیدار شده ایم. واقعیت، مقوله ای است که در رابطه با ادراک مفهوم پیدا می کند. در این صورت اگر ادراک ما به سطح بالاتری برسد، باید چیزهایی بیشتر (واقعی تر؟؟) را درک کنیم. چیزی شبیه مدیتیشن (هالوسینیشن؟ =توهم). همه ی اینها را گفتم که بگویم واقعیت اصولاً چیز خاصی نیست. شخصاً در اصل وجودش شک دارم. قرار نیست چیزی که حتی نمی دانم وجود دارد یا نه، باعث رنج کشیدنم شود. غیر از این است؟!


پ.ن: مشروح نظریه آقای فیلیپز را می توانید در شماره ی ششم «مهرنامه» یا اگر انگلیسی تان خوب است، اینجا بخوانید.


توجه توجه: ممکن است سرگیجه بگیرید!

امروز آخرین اول مهر کلاسیک زندگی من است. یعنی آخرین اول مهری است که بعد از یک دوره ی دو-سه ماهه ی تعطیلی باید بروم و یک سال تحصیلی کامل سر کلاس درس بنشینم. نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. مثل آخرین بوسه است… اگر بدانی یک نفر را برای آخرین بار خواهی بوسید بهتر است چون می توانی قدر تک تک لحظاتش را بدانی و از آن لذت ببری اما چه فایده وقتی در تک تک آن لحظات فکر جدایی طعم بوسه را مثل زهر می کند؟ اگر ندانی بهتر است؛ بهترین بوسه ها معمولی ترین آنها هستند. پس چه بهتر که ندانی این یکی با بقیه فرق می کند. اما حقیقت این است که بدانی یا ندانی، به هر حال این بوسه با بقیه فرق می کند؛ فرقش این است که این یکی آخرین آنهاست و وقتی یک سال بعد به این فکر می کنی که آخرین لحظاتِ آخرین بوسه چگونه گذشت، ممکن است هیچ چیز به یاد نیاوری و همین عذابت خواهد داد. شاید هم اگر به یادش بیاوری بیشتر عذاب بکشی. شاید همان بهتر باشد که فراموشش کنی و دیگر هرگز به آن فکر نکنی. ولی مگر می شود فراموش کرد…

***

پاراگراف بالا را می توان ساعتها ادامه داد و خود گفت و خود رد کرد. به این می گویند دوگانه باوری یا doublethink. پدیده ای که فکر می کنم پیش از جورج اورول کسی نامی از آن نبرده بود. دوگانه باوری یعنی اعتقاد همزمان به دو موضوع که یکدیگر را نقض می کنند. البته ادعا نمی کنم نوشته ی بالا یک نمونه ی کامل دوگانه باوری است چرا که اصولاً و اساساً نمی توان این پدیده را نوشت چون ذهن انسان می تواند همزمان دو موضوع متناقض را مورد پردازش قرار دهد اما این مسأله از توانایی “زبان” خارج است چون کلمات معدودی هستند که بتوانند بصورت همزمان دو معنای مخالف هم را در ذهن تداعی کنند. شخصاً در بسیاری از مواردِ اعتقادی، مثلاً جبر و اختیار، گرفتار چنین بلایی هستم. یعنی نمی توانم برای خودم مسأله را حل کنم. دلیلش هم همین است که همزمان ذهنم درگیر هردوی آنهاست. دنیای فلسفه پر است از این مثالها.

اما چرا؟ این پدیده چگونه وارد ذهن افراد می شود؟ چه می شود که کلمات در ذهن جایشان را به مفاهیم می دهند و مفاهیم چنان با متضادهایشان در هم می آویزند که حتی فراموش می کنی به چه چیز فکر می کردی؟ دنبال پاسخ می گردید؟ نمی دانم! یعنی می دانم چه می شود که چنین اتفاقی می افتد اما اگر بدانم یعنی این اتفاق هرگز نیافتاده چون در صورتی رخ دادنش را می شود ثابت کرد که خود موضوع هم قابل اثبات نباشد. اگر می شود دوگانه باوری را ثابت کرد این بدان معناست که وجود دارد و اگر وجود دارد پس دوگانه باوری در همان حال که ثابت می شود نقض هم می شود و برای نقض آن نیاز به دلایلی است تا بگوییم چیزی به نام دوگانه باوری اساساً یک توهم است و فکر کردن به آن وقت تلف کردن. گفتم فکر کردن به آن… پس می شود به آن فکر کرد. و این یعنی ذهن انسان این توانایی را دارد که چنین مفهومی را خلق کند و ذهنی که توانسته آن را خلق کند یعنی نمونه هایی از آن را هم توانسته بسازد، پس نمی توان آن را به کلی رد کرد… ادامه بدهم یا شما هم مثل من مغزتان داغ کرده؟!

***

حکومت ها[ی توتالیتر] سعی می کنند با استفاده از این پدیده حقایقی را که اتفاق افتاده اند به نفع خود مسخ یا تحریف کنند. چیزی که به عنوان تاریخ به خورد ما داده اند پر است از این دست تحلیل ها که ماهیت خود را نقض می کنند. این موضوع یک پست دیگر را می طلبد که حتی اگر هیچ کس از این یکی خوشش نیاید، آن را خواهم نوشت. اما نوشتن آن یکی هم سخت تر است و هم حساسیت و دقت بیشتری می طلبد. پس ممکن است کمی طول بکشد.

دسته: اندیشه  ۲ نظر