همیشه سیاست را دوست داشته ام؛ همیشه جز وقت هایی که از آن می نویسم!
سیاست سرراست‌ترین راه بوده برای اثبات زنده بودنم به خود؛ چیزی مثل خس‌خس ِ سینه‌ی بیمار ِ در حال احتضار که آدم را متوجه زنده بودنش می‌کند.
اما تا شروع می‌کنم به نوشتنش، به این فکر می کنم که این قلم می‌توانست جای این مزخرفات با تو حرف بزند و نه فقط یادم بیاندازد هنوز زنده‌ام که بگوید چه‌قدر خوب است اینکه هنوز زندگی می‌کنم! چیزی مثل نفسی عمیق بعد از به خیر گذشتن یک صحنه‌ی تصادف.

وای! این خرداد لعنتی چقدر عاشقانه به تو و چقدر زندگی پس از مرگ به من بدهکار است…

 

دسته: بی‌خوابی
می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!