می‌توانم کتابی بنویسم از محاسن زندگی با خیال. از آزادی هایش، آرامش‌اش، سکوت‌اش و اعتدال‌اش. ولی بدون واقعیت نمی شود خیالبافی کرد. نمی شود بدون اینکه بدانی آب چیست، خواب شنا کردن ببینی. می‌شود برای راهی که نمی‌دانی کجاست هر مقصدی دلت خواست تصور کنی ولی باید از یک جای راه شروع کرد. بگذارید دقیق تر بگویم. برای ورود به خیال لازم است از یک نقطه در واقعیت شروع کرد. یک دست آویز. به قول ِ فیزیکدان‌ها یک اصل ِ موضوع. اما مشکل اینجاست که اگر بیش از حد غرق در خیال باشی، پس از مدتی همان یک نقطه هم برایت دردناک و ناخوشایند است. سعی می‌کنی از همان هم بگذری ولی شدنی نیست. یعنی مغز انسان این توانایی را ندارد که بدون حضور بخشی از واقعیت خیالبافی کند. پس بر می‌گردی به دنیای واقعی تا چیز دیگری پیدا کنی. چیزی که هم واقعی باشد و هم خوشایند. ممکن است پیدایش هم کنی اما باز موقتی است و این دور تا ابد تکرار خواهد شد. اینها را نگفتم که بگویم زندگی در واقعیت بهتر از دنیای فانتزی است. اگر در دنیای خیال یک موضوع ناخوشایند وجود دارد، واقعیت پر است از این چیزها. هدفم از نوشتن این پست فقط این بود که بگویم حتی وقتی سخن از خیال و فانتزی باشد هم نمی‌شود آرمان‌گرا بود.

دلم می‌خواهد این پست را ادامه دهم ولی تا همین‌جایش هم زیاده‌روی کرده‌ام. بعضی حرف‌ها بهتر است ناگفته بمانند. هم به نفع نویسنده است، هم مخاطب.

دسته: اندیشه
 برچسب: , ,
می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!