من از سال ها پیش عاشقت بودم. عاشق نگاه کردن، راه رفتن، خندیدن و گریستن ات. من از سالها پیش می شناسم ات. شده بودی خدای من و مثل تمام خداهای دیگر، همان ها که انسان ها – با هر حسن و عیبی که دلشان خواست – می سازند تا چیزی برای پرستش داشته باشند، وقتی عاشقت شدم که فکر می کردم وجود نداری. که فکر می کردم هرگز هم وجود نخواهی داشت. عاشقت شدم به این امید که وجود نداشته باشی. که واقعیت نداشته باشی.

گوشه ی مانیتورم یک کاغذ صورتی چسبیده بود که رویش نوشته بودم:

If I never meet you,

then I never have to lose you.

دسته: بی‌خوابی
می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!