چند روز پیش تاریخ ِ تولدم را در فیس بوک یک ماه جا به جا کردم تا امروز به کسی آلِرت ندهد که بیایید سر ِ جدتان به این بنده خدا تبریک بگویید که وجود دارد. به نظرم تبریک گفتن ِ روز ِ تولد (و انتظار ِ شنیدنش را داشتن) کار ِ مسخره ای ست. سالها پیش دو تا آدم تصمیم گرفته اند یکی مثل ِ خودشان تولید کنند. در مورد ِ من هفت سال هم دوندگی کرده اند و کلی پول به جیب دکترها و داروسازها و عطارها و رمال ها و ائمه و معصومین ریخته اند! نتیجه اش چه شده؟ یک موجود ِ معمولی. یک نسخه ی جدید از یک گونه ی نه چندان جدید روی کره ای نه چندان جدید، به نام ِ زمین. کلاهتان را قاضی کنید و بگویید این کجایش تبریک دارد؟ حالا اگر طرف سرش به تنش بیارزد و یک کاری کرده باشد که هیچ کس تا به حال نکرده، تبریک گفتن برای تولدش را می شود یک جوری توجیه کرد (آن هم فقط توجیه) اما وجود ِ آدمی مثل ِ من چه اتفاق مبارکی می تواند به دنبال داشته باشد؟ حالا یک عده ای می آیند می گویند نه! شاید برای خودت مهم نباشد اما برای اطرافیانت مهم است. پدر، مادر و سایر کسانی که دوستت دارند، از اینکه در کنارشان هستی، خوشحال اند! این استدلال آدم را یاد ِ استدلال ِ کسانی می اندازد که وقتی می گویی من اصلاً دلم نمی خواسته خلق شوم و خدا سر ِ خود تصمیم به خلق ِ من گرفته، بنابراین حق ندارد بخاطر اینکه خالق ِ ماست سرمان منت بگذارد یا چیزی ازمان بخواهد، پاسخ می دهند نه! تو اشتباه می کنی! خودت هم دلت می خواسته وجود داشته باشی و حالا داری انکار می کنی. استدلالشان هم این است که همین الان در تو میل به جاودانگی بصورت غریزی وجود دارد و به همین دلیل است که اگر خطر ِ مرگ تهدیدت کند، پا به فرار می گذاری. در حالی که اگر دوست نداشتی وجود داشته باشی می ایستادی و می مُردی. خب پاسخی که به این عزیزان باید داد این است که بر فرض که حرف ِ شما درست باشد، پس همین میل به جاودانگی را هم باید خدا خلق کرده باشد و می توانست خلق نکند! (ضمناً وجود افراد ِ زیادی که دست به خودکشی می زنند، نشان می دهد در اصل ِ وجود ِ این میل به جاودانگی باید شک کرد!) بگذریم و برگردیم به همان بحث ِ شیرین ِ تولد! در مورد ِ اینکه نزدیکان ِ ما از تولدمان خوشحال هستند، پاسخ روشن است: اگر اصلاً متولد نمی شدیم دیگر وجود نداشتیم که کسی بخواهد دوستمان داشته باشد و قضیه از اساس منتفی بود. در مورد ِ پدر و مادر هم که مثل ِ این است که تولد ِ پینوکیو را تبریک بگوییم، به این دلیل که پدر ژپتو از داشنم یک عروسک چوبی خوشحال است! خب که چه؟ می توانست نسازد. یادمان باشد پدر ژپتو بخاطر ِ تمام ِ سختی هایی که بر پینوکیو می رود، متهم ِ ردیف اول است.

پ.ن: ظهر ِ امروز، بعد از دو سه تا پیامک و دیوار نوشته ی فیس بوکی و کامنت ِ وبلاگی و…، تصمیم گرفتم تاریخ ِ تولدم را به جای اصلی اش برگردانم تا اهالی ِ فیس بوک آباد هم از این روز باخبر شوند! دروغ چرا؟ شنیدن ِ تبریک ها حس ِ خوبی داشت! حداقلش این است که آدم می فهمد تنها نیست. می فهمی فارغ از اینکه چه جور آدمی هستی و با چه هدفی پا به این دنیا گذاشته ای، کسانی در کنارت هستند و دوستت دارند. از همه ی آنها که باعث شدند حس کنم تنها نیستم، متشکرم.

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۴ دیدگاه :)
  • هدیه Firefox 3.6.17 Windows 7 گفت:

    ۱-ما از اول یادمون بود تولدت رو

    ۲-بعضی وقتا بعضی چیزا به آدم ثابت میشه خویه که سرسختی نکرد

    ۳-همیشه معتقدم که وجودم حتی اگه نتونم کمکی کنم یا کار مهمی انجام بدم همین که مثلا یه سنگ صبور باشم واسه کسی یا یک نفر رو راهنمایی کنم که تصمیم درست رو بگیره یا با یه پیام حس کنه که تنها نیست کافیه و از تولدم راضی ام…

    پی نوشت: به هرحال عباس جان از بودنت خوشحالم و با تمام این حرفا تولدت رو تبریک میگم…خوشحالم که هستی وگرنه این رسالت رو من چجوری تنها تو فامیل انجام میدادم :دی

  • سارا MSIE 7.0 Windows XP گفت:

    ما الان رسما سر کار بودیم دیگه؟؟؟؟
    استغفرا…
    لعنت به دل سیاه شیطون!!!
    شما هم نمی دونید با خودتون چند چند هستید ها
    به طور کل من هم با فلسفه ی تولد و تبریک گفتن های ماستی کشکی مشکل دارم
    کی به کیه؟؟؟

  • شما بفرمایید!