خسته شدم. گفتم خودم را بگذارم داخل یک بطری، بیاندازم توی آب. برسم به جزیره ای که در آن هیچ کس نباشد. وزارت امور اتباع ِ خارجی ِ جزیره پیدایم کند. طبعاً جزیره ای که هیچ کس در آن نباشد، فقط همین یک وزارتخانه را دارد دیگر. آن هم البته سالهاست که هیچ ارباب رجوعی نداشته. بروم آنجا تقاضای پناهندگی بدهم.

خودم را لوله کردم. دهانه ی بطری خیلی تنگ بود. یک بار دیگر خودم را باز کردم، دوباره لوله کردم. این بار با هزار زور وارد بطری شدم. درب بطری هنوز باز بود. احتمالاً می گویید هاها! فکر اینجایش را نکرده بودی که وقتی رفتی داخل بطری، درش باز می ماند! اما کور خوانده اید! یک چوب پنبه را از وسط سوراخ کرده بودم. یک نخ بسته بودم به آن. همان نخی که وقتی خودم را لوله کرده بودم، دورم پیچیده بودم که وسط کار باز نشوم! داخل بطری که رفتم، نخ را کشیدم، چوب پنبه آمد و روی دهانه ی بطری مستقر شد و از همان بالا یک چشمک زد که یعنی حله، بریم! گفتم: جان؟ گفت در بسته شد! بزن بریم! دیدم راست می گوید. دیگر ماندن جایز نیست. باید دل به دریا بزنیم! اما چطوری؟ احتمالاً می گویید من فکر اینجایش را هم کرده ام! اما کور خوانده اید! من هیچ فکری برای اینجایش نکرده بودم! به چوب پنبه گفتم حالا چکار کنیم؟ چوب پنبه گفت حرف نزن که اعصاب ندارم. گفتم با من درست صحبت کن! گفت خفه شو! گفتم نشوم چکار می کنی؟ گفت نه! ببین! این یک مغلطه ی قدیمی ست که شما آدم ها در دعوا از آن استفاده می کنید. به این شکل که می آیید از طرف دعوا می پرسید اگر فلان کار را نکنم، تو چکار می خواهی بکنی؟ این یک مغلطه ی آشکار است! چون داری سلبی برخورد می کنی، نه ایجابی. مثلاً می گویی اگر خفه نشوم تو چکار می کنی. خب باید دقیقاً بگویی اگر خفه نشوی، به جایش می خواهی چه بگویی. اصلاً شاید بخواهی از من تعریف کنی! شما آدم ها وقتی وارد جر و بحث می شوید، منطقتان کلاً تعطیل می شود. اما ما چوب پنبه ها دعواهای به مراتب منطقی تری داریم. دیدم حق با اوست! گفتم به جهنم! تو درست می گویی. حالا چطوری برویم توی دریا. گفت به من چه؟ من که همینجا راحتم. گفتم اما من باید زودتر خودم را به وزارت امور اتباع خارجی جزیره ی فوق الذکر برسانم.

***

نمی دانم چند وقت است داخل این بطری هستم. من و بطری روی یکی از صخره های کنار ساحل نشسته ایم و منتظریم بالاخره یک روز یکی پیدا شود لگدی به ما بزند و ما را روانه ی سفر دریایی مان کند…

فکرش را هم نمی کردم یک روز به جایی برسم که بزرگترین آرزویم این باشد یکی از آدم هایی که از کنارم می گذرند، به من لگد بزنند.

***

حالا می فهمم چرا بعضی ها از دنیای بی کودک می ترسند! آدم بزرگ ها یک لگد ِ ناقابل هم بخواهند بزنند باید برایش صدتا دلیل ِ منطقی داشته باشند.


می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۶ دیدگاه :)
  • سارا MSIE 7.0 Windows XP گفت:

    سلام
    اسم داستان رو میشه گذاشت “در جستجوی یک لگد!”
    این روانشاناسا یه چیزی میگن که”بیشتر آدما منتظر هستن تا کسی بیاد و زندگی شون رو تغییر بده یا منتظر یه اتوبوس هستن تا بیاد و اونا رو از بلاد خواری و ذلت ببره یا … خوب مثالاش زیاده
    داستان شما من رو یاده همین آموزه های کلیشه ای انداخت دیگه
    خوب اومدیم سال رفت ماه رفت کسی دوست نداشت به شما لگد بزنه،شما هم که خودت صدات درنمیاد تقاضای کمک کنی.بعدشم خود کرده را تدبیر نیست!اگر قبلش کامل و جامع به این مسئله فکر میکردید یا با چهار نفر مشورت میکردید بعدش غر میزدید شاید شکایت شما رو میشد توجیه کرد.ولی الان خیلی دیر شده
    منم بودم لگد نمی زدم…
    شما هم که قوه ی تخیلتون خوبه .به جای بطری نمیشد سوار بر بال عقابی کفتری میشدید به جزیره میرفتید؟P:

    • عباس Firefox 5.0 Windows 7 گفت:

      فکر کنم الان بین شخصیت داستان و نویسنده ش تداخل ایجاد شده! این من نیستما! فقط نوشتمش!
      اما توصیه های شما رو حتماً به شخصیت داستان میگم که توی قصه های بعدی رعایت کنه!
      البته همیشه هم به همین سادگی که شما گفتین نیست! یه وقتایی تنها راه لگده. وقتی که توی بطری متولد شده باشی! وقتی صدات به جایی نرسه…

  • سارا MSIE 7.0 Windows XP گفت:

    منم منظورم همون شخصیت داستان بود دیگه
    وقتی از زبون اول شخص حرف میزنه من باهاش اینجوری صمیمی میشم!!:)))
    مباد من مینیمالیست شم ولی وقتی اوضاع فکری و نویسندگی و خلاقیت کساده مجبوری تا وقتی سر ذوق بیای برای خالی نبودن عریضه از این حربه ها استفاده کنم استاد
    دیگه شرمنده…

  • سارا MSIE 7.0 Windows XP گفت:

    سلام
    در پست جدید از شرمندگی دراومدم..!!؟؟؟؟؟؟؟D;

  • م.ک. Chrome 12.0.742.100 Windows 7 گفت:

    دعوت نامه بالاترین لازم داری؟

  • شما بفرمایید!