حکایت ما حکایت اون گوسفنده س که رفت واسه دوبله فارسی شان ده شیپ توی صدا و سیما استخدام بشه گفتن ما خودمون دوبلور داریم بع بع میکنه به چه قشنگی. بعد رفت توی فیلم چوپان دروغگو بازی کنه، گفتن بازیگر داریم، میتونی بدلکار شی؟ گف آره. گفتن بیا! بعد توی اون قسمتی که تصور مردم ِ دِه از حرف ِ چوپان دروغگو رو می خواستن ضبط کنن دادن گرگه واقعاً خوردش!

پ.ن: بعد داستانشو واسه یکی تعریف کردن، یارو گفت: خب؟ بعدش چی شد؟

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۲ دیدگاه :)
  • سارا MSIE 7.0 Windows XP گفت:

    سلام
    ما گوس پندیم دیگه؟؟!!!اینجوری در نظر بگیریم واقعا بیشترمون گوس پندیم.واسه همین کتاب می نویسن با تیتر “لطقا گوسفند نباشید!”.یه جا خوندم یه گله گوسفند که رهبرشون شیر باشه قدرت این رو داره که که گروه شیر به رهبری یه گوس پند رو از پا دربیاره.حالا چه ربطی داشت؟؟!!
    من کلا از نظامی که توش جایگاه و عزتمون تحت تاثیر فرمان و خوش آمد و خوش نیامد دیگران باشه متنفرم. به خدا گوسفند به جای منت کشیدن باید بره تو یه دشت واسه خودش زندگی کنه و از دور شاهد فرو پاشی این نظام ارباب رعیتی باشه.
    واسم خیلی جالبه با وجود اینکه قشر تحصیل کرده روز به روز داره بیشتر میشه و مدرک دکتراست که داره رو هم چیده میشه چرا یه عده باید باشن مثل گوسفند که حیفه،مثل خر بگن: خب؟ بعدش چی شد؟
    بابا خیلی پرتی…

    • عباس Firefox 4.0.1 Windows 7 گفت:

      بار دومی که جدایی نادر از سیمین رو دیدم، دیوار به دیوار دانشگاه تهران بود. اونم روز سه شنبه که اکثر تماشاگرای سینما دانشجو و از قشر ِ فرهنگی (بخوانید بی پول!!) هستن. ولی هنوز تعداد آدم هایی که آخرِ فیلم غر می زدن چرا بی سر و ته تموم شد اونقدر کم نبود که بشه نادیده شون گرفت! عادتمون دادن به اینکه آخرش یه چیزی بشه. عادتمون دادن به خودمون زحمت ندیم چند ثانیه فکر کنیم آخرش رو شاید خودمون بتونیم بسازیم.
      ربطی هم به مدرک هم نداره. به قول «اون یارو» این مدرک ها یه مشت کاغذپاره بیشتر نیستن.

  • شما بفرمایید!