گفتند از این به بعد «نقش‌نمای اضافه» باش. یعنی هرجا یک «ترکیب ِ اضافه» دیدی، برو بنشین وسط تا همه بدانند اینجا یکی اضافه است! به نظر نمی‌آمد کار ِ سختی باشد. رفتیم شروع کردیم… اوایل خوب بود. می‌نشستیم تا یکی به یکی دیگر اضافه‌شود و ما هم برویم میانشان جا خوش کنیم. بعد یک روز صدایی شنیدم. سرشار از محبت. دویدم که بنشینم کنارشان، گفتند اینجا جای تو نیست. گفتند تو اینجا بنشینی همه چیز خراب می شود. سر و کلۀ «ی» پیدا شد. رفت هیکل ِ گنده اش را گذاشته وسط ِ «صدا» و «مهربان». شدند «صدای مهربان» و من فقط تماشا کردم. باز هم دلم خوش بود به نگاه‌ها. نگاه ِ گرم. نگاه ِ خسته. نگاه‌ها هنوز راهم می‌دادند تا اینکه…

سرو کله‌ی بی‌سوادها پیدا شد! آنها دیگر اصلاً نمی‌دانستند من وجود دارم. همه چیز را همان‌طور که می‌شنیدند می‌نوشتند. آدم‌هایی که همه‌چیز را همان‌طور که می‌شنوند، همان‌شکلی هم می‌خواهند ببینند، همیشه خطرناک بوده‌اند. باید از اینها ترسید. نمی‌توانند بفهمند بعضی چیزها اگر دیده نمی‌شوند، از نبودنشان نیست. از بی‌ارزشی نیست که به چشم نمی‌آیند. نمی‌فهمند بعضی‌ها خودشان را کوچک می‌کنند تا مزاحم زیبایی‌های دیگران نباشند. مشکل آنجاست که خرها همه‌جا هستند. همین که دیدند قابل رؤیت نیستی، انکارت می‌کنند. نمی فهمند اگر نباشی، «درد ِ مرد» می شود «درد مُرد». نمی‌فهمند مردی که دردش مُرده باشد، دیگر مرد نیست، مُردار است. باید نقش‌نمای اضافه باشی و سالها کنار ِ دردها نشسته باشی تا بدانی درد چه ارزشی دارد. درد ِ دوری، درد ِ دوستی، درد ِ تنهایی، درد ِ غرور، درد ِ حضور… باید نقش‌نمای اضافه باشی تا بدانی چه می‌گویم. باید دست ِ اضافی‌ها را در دست ِ هم گذاشه‌باشی تا بدانی… بگذریم!

ماجرای من با آمدن ِ هـ از این هم بدتر شد. هـ دو چشم! البته من که ندیدم دو چشم باشد. همیشه با یک چشم جای من را می‌گرفت. این یکی دیگر مثل ِ ی نبود. زیاده‌خواه بود و گستاخ. به حق ِ خودش قانع نبود. حق؟ او چه حقی داشت؟ جز اینکه یک مشت بی سواد داشتند جای من را، جایی که بیش از هزار سال مال ِ من بود، به او می سپردند؟ حق‌شان است. بگذار کلماتشان زشت شود. بگذار گستاخی‌های هـ دو چشم را ببینند. بگذار ببینیم او هم می‌تواند گاهی باشد ولی به چشم نیاید؟ مثل من که خیلی وقت ها بودم و هیچ‌کس حواسش نبود… فکرش را بکنید! من دلم به یک نگاه ِ خشک و خالی خوش بود. نوشتند نگاهه خشک و خالی… به همین سادگی. این بود داستانه زندگیه من.

امضا: نقش‌نمایه اضافه!

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۷ دیدگاه :)
  • رایا گفت:

    خییییلیییی!!! زیبا بود!!!

  • هدیه گفت:

    باید نقش نمای اضافه باشی و سالها کنار ِ دردها نشسته باشی تا بفهمی چه ارزشی دارد درد. درد ِ دوری، درد ِ دوستی، درد ِ تنهایی، درد ِ غرور، درد ِ حضور… باید نقش‌نمای اضافه باشی تا بدانی چه می گویم. باید دست ِ اضافی ها را در دست ِ هم گذاشه باشی تا بدانی… بگذریم!

    و فقط سکوت….. آری اینبار هم بگذریم جز گذشتن کاری بلد نیستیم …

  • هدیه گفت:

    قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
    کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
    از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
    اشکهایی را بریز که من ریختم
    دردها و خوشیهای من را تجربه کن
    ……سالهایی را بگذران که من گذراندم
    روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
    دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
    همانطور که من انجام دادم …
    بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

  • ستاره گفت:

    فوق العاده ست پسر
    بسی لذت بردم براوو
    مرسی :)

    نمی فهمند بعضی ها خودشان را کوچک می کنند تا مزاحم زیبایی های دیگران نباشند

  • هانیه گفت:

    تو واقعا تخیل قوی داری……….
    خیلی حال کردم…حتی یه لحظه واقعا فکر کردم خود خودشم!!!!!!!!
    خیلی زیبا بود…

  • iman گفت:

    واقعا لذت بردم ، خیلی سوژه جالبی بود و البته بسیار هنرمندانه نگارش شده

  • سارا گفت:

    بی نظیر بود

  • شما بفرمایید!