۰۸
فروردین
۹۰

دلم برای خدا می سوزد؛ فقط وقت هایی که غصه داریم صدایش می زنیم. یادم باشد این بار که خندیدم صدایش بزنم بیاید تماشا! دستش را بگیرم بیاورمش کنار خودم بنشانم. بگویم می بینی؟ ما گاهی می خندیم حتی!

آخر می دانید؟ خوبیت ندارد خدا یادش برود بنده هایش چگونه می خندد. می دانم… خودش هم بی تقصیر نیست. حتماً یک کاری کرده که به مجالس شادی راهش نمی دهند. اما چه کنم؟ دلم برایش می سوزد. اگر او هم مثل ما خنده را بیشتر از گریه دوست داشته باشد، اگر دلش بخواهد گاهی کنارمان بنشیند به جک های ما بخندد، اگر از این وضعی که درست کرده پشیمان باشد چه؟

رفقا! وقتش رسیده خدا را ببخشیم.

 

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۳ دیدگاه :)
  • احسان گفت:

    سید مهدی موسوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    برو آموووووووووووووووو
    دادی دستمون ؟

  • شما بفرمایید!