۲۵
اسفند
۸۹

میکروفون

روزی صدبار

-بلکه هم بیشتر-

این عکس را

نگاه می کنم و انگار

بار اول است.

دلم می خواهد

پشت همین میکروفون ایستاده باشم

تمام مردم دنیا باشند

تو هم باشی.

تمام دنیا هم نشد، نشد

تو باشی، سکوت باشد و فرصت کافی.

سکوت هم مثل توست؛

بی سکوت و تو اصلاً

شدنی نیستم من.

رو در روی تو و سکوت می ایستم

به میکروفون نگاه می کنم و تو

به میکروفون نگاه می کنی و من.

چه بگویم؟ تو که خود می دانی.

چه بگویم؟ تو دلت خود با ماست.

چه بگویم؟

چه بگویم؟

با توام! هی! باتو!

تو حواست اینجاست؟

به میکروفون نگاه میکنم و تو

به میکروفون نگاه می کنی و بس

می خواهم بگویم

تنگ است دیدن ها را مجال

لا اقل این یک بار را

جان من

«اُنظُر إلی مَن قال»

دهان باز می کنم و باز

یادم می افتد

سکوت مثل توست؛

بی سکوت اصلاً

شدنی نیستم من.

با اولین نفس

سکوت را می بینم خشمناک

که از میان سوراخ های میکروفون

سرما به صورتم می پاشد و خاک.

من می مانم و مردم ِ دنیا،

تنها

ساکت

و به جایی خیره

که تو بودی روزی.

همان داغ‌روزِ پاییزی

که پر از تاول شد

پای آدم برفی.

 

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!