نیمۀ پر ِ لیوان را نگاه کرد؛ به اندازۀ کافی پُر بود. پس لیوان را برداشت و سر کشید…

تا آخرین قطرۀ زهر.

 

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۲ دیدگاه :)
  • ... گفت:

    بابا آپ کن دیگه…منتظریم…

  • شما بفرمایید!