یک عده هستند که اعتقاد دارند عاشقی یعنی خریت. اصلاً عاشقی را بی کلاسی می دانند. به هرکه می رسند برای اینکه ثابت کنند خیلی آدم های باکلاسی هستند، شروع می کنند به زر زدن هایی با این مضمون که: مگه خل ام عاشق شم؟ مگه مخم تاب داره؟ مگه بیکارم؟ بچه م؟ و بلاه بلاه بلاه… خب تا اینجایش مهم نیست. بگذار بگویند. من هم وقتی با این موجودات برخورد می کنم (می گویم موجودات، چون انسان بودن ساده تر از آن است که موجودات ِ سخت گیر از پس اش بر بیایند.) فقط گوش می کنم و به نشانه ی اینکه راست می گویند کلّه می جنبانم. اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود. به محض اینکه بفهمند عاشق هستی، -اگر مسخره ات نکنند- آویزان ات می شوند که از خر شیطان پیاده شوی و دست از این «بچه بازی ها» برداری. باز هم سر می جنبانم که یعنی شما راست می گویید و یکی از همین روزها دست از این کارها خواهم کشید. آخر غیر از این چه می شود گفت؟ چطور می شود برای کسی که نمی داند آب چیست، تشنگی را توضیح داد؟ کاش فقط نمی دانستند آب چیست. مشکل اینجاست که اینها از اساس وجود آب را انکار می کنند: قصه است، شعر است، افسانه است.

اینجا را دیگر ساکت نمی مانم. کله هم نمی جنبانم. بر می گردم می گویم حق با شماست. راست می گویید. راست ِ راست. عشق قصه و شعر و افسانه است. و شما آنقدر حقیرید، و بدبخت، و خسته کننده، و بی ارزش، که هیچ قصه گویی، هیچ شاعری، هیچ افسانه سرایی، هرگز، شماها را در قصه و شعر و افسانه اش، راه نمی دهد.

پ.ن: بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی. (می گویند نلسون ماندلا گفته!)


می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۴ دیدگاه :)
  • کادو گفت:

    در زمانی که کسی قدر عاشق رو نمیدونه و عشق ارزشی نداره و بهترین بازیگرا و اونایی که عقلانی عمل میکنن موفق میشن؛عشق یعنی خریت…عشق یعنی خودآراری اونم در حد اعلاء……

  • هانیه گفت:

    و ای کاش میتوانستیم مفهوم عشق را درک کنیم….

    آن روز دیگر هیچ کسی آن را خریت نمی پنداشت….

  • شما بفرمایید!