فکرها مثل آدم ها نیستند که در یک لحظه ی خاص و با یک حرکت(!) متولد شوند. حداقل برای من که اینطور نیست. شاید برایتان جالب باشد بدانید بسیاری از پست های این وبلاگ، که چهار پنج کلمه بیشتر نیستند، گاهی چند روز در ذهنم می مانند و با نوشتن و ننوشتنشان کلنجار می روم. در این مدت گاهی مطلب یا به کلی از ذهنم می پرد، یا آنقدر تغییر می کند که کلاً تبدیل به یک چیز دیگر می شود. ایده ی اولیه این وبلاگ هم چنین سیری را طی کرد. به همین دلیل دقیقاً نمی دانم تولدش چه روزی است.  اما دلیل اینکه امروز را برای تولد یک سالگی خواب نوشت انتخاب کردم، تاریخ انتشار نوشته ای است که نگاهم را به وبلاگ نویسی تغییر داد…

قبل از خواب‌نوشت جاهای دیگری می نوشتم اما هیچ کدام برایم دغدغه ی جدی نبودند. حدود یک سال پیش، در روزهایی که حال روحی خوبی نداشتم، و فکر می کردم هیچ چیز نمی تواند خوشحالم کند، نوشتن این پست در وبلاگ قدیمی ام حالم را به کلی دگرگون کرد. همیشه فکر می کردم این نوشته ها هستند که تحت تأثیر شرایط روحی نویسندگانشان قرار دارند اما آن روز متوجه شدم اینکه می گویند کلمات برای خودشان شخصیت دارند تا چه حد واقعیت دارد. با تمام وجود دیدم که می توان از کلمات زندگی گرفت و با کلمات زندگی کرد. تصمیم گرفتم بیشتر برایشان ارزش قائل شوم و حاصلش شد این وبلاگ.

حال پس از یک سال، خواب نوشت دیگر تنها یک وبلاگ معمولی نیست که دغدغه های روزانه ام را در آن منعکس کنم. خواب نوشت برای نویسنده اش تبدیل به یک پناهگاه شده. راهی برای فرار از تلخی های دنیا. از روز اول با خودم عهد کردم هر اتفاقی در دنیای واقعی رخ دهد سعی کنم اینجا را مستقل از واقعیت ها -که هیچ گاه آش دهان سوزی نبوده اند- بنویسم. حال دیگر هر وقت کم می آورم و زورم به سختی های دنیا نمی رسد به اینجا پناه می آورم؛ خیالاتم را می نویسم و بعد در آنها غرق می شوم.

پ.ن: اینجا را با چهار، پنج نفر خواننده شروع کردم و امروز پس از یک سال به تخمین فیدبرنر به حدود دویست خواننده و به گواهی لایکخور به ۱۱۰ خواننده در گودر رسیده ام. کاری ندارم به اینکه این رقم زیاد است یا کم. فقط خواستم بگویم از همه ی شما که دنیای خیالات بی سر و ته آدم تلخ و نچسبی چون من را تحمل می کنید، ممنونم. و یک خواهش: اینجا یا نویسنده اش را به یک انتقاد مهمان کنید. اگر دوست داشتید تعریف کنید هم اشکالی نداردها! اما بیشتر دلم می خواهد عیب کارم را -که کم هم نیست- بدانم. منتظرم!


می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۱۶ دیدگاه :)
  • آرمیتا گفت:

    salam!!!tavalode webetuno tabrik migam!!!man mamulan be webetun sar mizanam!!!avalin bar ba konjkaviham webetuno peyda kardam!!!ama alhagh k neveshtehatun vasam jazab bud!!!alan k modati az avalin bazdidam migzare dge un konjkavio nadaram!v faghat v faghat jazabeye kalametun mano inja mikeshune!!!harfatun mano be fekr mindaze!!!be fekraee k shayad tahala hich vaght nadashtam!!!!enteghadi nadaram joz inke hes mikonam age age in webetun nabud shayad az negah dashtane harfa tu deletun yeho miterekidid!!!inke enteghad nabud k!!!

    • عباس گفت:

      ممنون از لطفتون :)
      درسته برای نوشتن می نویسم نه برای خونده شدن، اما وجود خواننده ی خوب باعث میشه حواسم بیشتر جمع باشه و به خودم اجازه ندم هر حرف بی ربطی رو اینجا بنویسم. در واقع کمیت پست ها بیشتر به شرایط ذهنی من مربوط میشه اما در مورد کیفیت اونها، خیلی بیشتر از شرایط خودم، بازخوردی که از مخاطبها می گیرم، تأثیرگذاره.

  • مهیار گفت:

    خیلی عالیه!منم کم کم دارم خواننده ثابت میشم
    اولین بار از گودر اومدم اینجا
    تو نگاه اول قالب زیباش منو جذب کردد…بعد هم به قول خودت بازی با کلمات و صریح بودنت
    موفق باشی

  • دختری با قلب سبز گفت:

    درود بر شما،وبتون خیلیییییییییییییییییییییییییی باحاله،نوع بیانتون حرف نداره،من بار اولمه ک اومدم تو وبتون ولی خیلی خوشم اومد جای با حالی واسه درددله پس منتظرم باشید بازم میام…چون از وبتون خوشم اومد انتقاد نمیکنم یعنی جایی واسه انتقاد نداره ولی اگه داشت باحالتر بود……………..چون خوشم میاد گیر بدم

  • م.ک. گفت:

    هرمناسبتی که داره امروز برای وبلاگت مبارکت (مبارکش) باشه. دنبال عیب تو کارات از دید دیگران نگرد چون فکر نکنم نوشته هات برای دیگران باشه. من اینجا را میخونم چون با نوشته هاش حس آشنایی میکنم. هرچند گاهی زیادی تیره است.

    • عباس گفت:

      مرسی بابت تبریک.
      خب آره، قبول دارم این نوشته ها شخصی تر از اونی هستن که دیگران بخوان دنبال ایراداتش بگردن. اما خب چون خواننده در روند شکل گیری معنا نقشی داره که گاهی از نویسنده(مؤلف) هم پررنگ تره، همیشه دلم میخواد بدونم سرنوشت چیزایی که میگم بعد از عبور از فیلتر ذهن آدما به کجا ختم میشه. نمونه ش همین تیره بودنی که خودت گفتی. شاید فیلتر ذهنت توی تیره شدن این نوشته ها نقش داره. شاید قسمت های تیره، راحت تر میتونن از اون فیلتر عبور کنن و بیشتر دیده میشن. اینم یه جور نگاهه دیگه!

  • هدیه گفت:

    همه چیز عالیه فقط سرویس ایاب و ذهاب ندارید یکم اذیت میشیم…
    ساندیس هاتون هم خنک نبودن ؛تی تاپ هم به ما نرسید :دی

    • عباس گفت:

      حتماً بصیرت نداشتی که بهت نرسیده. سعی کن از این به بعد بابصیرت تر عمل کنی :))
      برای سرویس ایاب و ذهاب هم گفتیم از مصر شتر بیارن براتون که دیگه کارت سوخت هم نمیخواد!

  • م.ک. گفت:

    درست میگی. وقتی تیرگی را به جان لمس کرده باشی، تیرگی بیشتر جلب توجهت میکنه! البته مربوط به گذشته دوره. به هر صورت امیدوارم به نوشته های خوبت ادامه بدی.

  • mahmir گفت:

    آقا جان چند بار هی این صفحه رو باز کردم چیز بنویسم
    هی اینقدر این روزا افکارم مغشوشه که هی خواستم و هی نشد! هی داد هی بیداد ..
    ولی بالاخره یه روزی روزگاری میام و کلی وراجی میکنم واست
    منتظر باش

    • عباس گفت:

      امیدوارم هرچه زودتر اغتشاشات فکرت برطرف بشه! منتظرت هستم!‏
      البته همین که هستی و اینجا رو میخونی خودش باعث خوشحالیه و خیلی ارزش داره.

  • ستاره . . . گفت:

    سلام
    تولدش مبارک به نوعی دیگه تولد حرفای نگفته ی ذهنت در قالب نوشته ها مبارک! با تاخیر! ببخشید
    از کی خواننده ت شدم نمی دونم یعنی تاریخ دقیق ندارم! از بلاگ قبلی و البته از قبلی ترش تا اونی که تغییر کرد به این و رسیدم اینجا و نمی دونم تا کجا … (لازمه واسه تو هم توضیح بدم چی گفتم؟!)
    بعضی نوشته هات نبش قبر میکـُــنــَــن! (قدیمی ترها بیشتر این ریختی بودن) نبش قبر همیشه بد نیست گاهی واسه استفاده به عنوان تجربه لازمه گاهی هم نیاز، آدم رو به نبش قبر وا می داره! نیاز به خنده .. نیاز به گریه … نیاز به ….
    اینکه روزای گذشته همش هم بد نبودن ولی تلخی که تووش هست ممکنه از خوردن بیشترت جلوگیری کنه و گاهی شیرینیش مجبورت میکنه مرور کنی…

    از بعضی نوشته هات اصلا سر در نمیارم! چون استاد پیچشی و خواننده رو که می پیچونی هیچ، خودت هم باهاشون می پیچی :دی شوخی می کنم منظورم نوع نگاهی هست که به بعضی مسایل داری هنـــــــــوز برام غیر قابل هضمه… (لازمه بگم کدوم مطالبت رو می گم؟!)
    انتقاد مهم هم اینکه گاهی به نظر میاد چون بعضی خواننده هاتو بیرون از اینجا می شناسی، خودتو شدیدا سانسور میکنی مبادا … بیخیال سکوت کنم بهتره! (این فقط نظر شخصی یک خواننده ی قدیمی وبلاگ های متعدد شماست در این چند سال)
    شاد باشی دکتر!

    • عباس گفت:

      سلام خواننده ی قدیمی! مرسی برای تبریک.
      و اما درباره ی مطالبی که گفتی:
      ۱. حالا نبش قبر یه خورده خشنه. من اسمشو نمیذارم نبش قبر. نبش قبر رو برای مُرده انجام میدن. من با این چیزایی که میگم زندگی میکنم. اما کلیت حرفت رو قبول دارم.
      ۲. آدم نیمتونه از گذشته ش فرار کنه.
      ۳. بعضی نوشته هام رو به اشتباه سعی می کنی بفهمی چون خودم هم نمی فهمم چی میگم. بالاتر هم در جواب م.ک عزیز گفتم، خواننده در شکل گیری معنا نقش داره. سعی نکن بفهمی من چی میخوام بگم چون خیلی وقتا من اصلاً چیز خاصی نمیخوام بگم! با این وجود هر جا دیدی کلماتم نامفهوم و نارسا هستن، خب سوال بپرس. نمیزننت که!!
      ۴. در مورد خودسانسوری حرفت رو قبول دارم. حدود ۱۰ درصد خواننده های این وبلاگ منو از نزدیک میشناسن. من هیچ وقت به ناشناس نوشتن اعتقاد نداشتم ندارم. دلیلشو اینجا نمیگم چون یه مقاله ی طولانی لازم داره. اما همینقدر بگم که ترجیح میدم مشکلات حضور با هویت واقعی توی دنیای مجازی رو به جون بخرم تا اینکه با هویت نامشخص بنویسم. البته اخیراً سعی میکنم به جای خودسانسوری از استعاره استفاده کنم.
      ۵. تقریباً هیچ کدوم از پاراگرافهات رو درست و حسابی تموم نکردی! همه ش یا با سه تا نقطه تموم شده یا «سکوت کنم بهتره» و «بی خیال» و اینا. میدونی چقدر لجم میگیره وقتی یه نفر یه جمله رو شروع کنه و ناتمام ولش کنه؟ میدونی، مگه نه؟ پس نکن! لج منو در نیار!

  • ستاره . . . گفت:

    الان لجت در اومده؟! :دی
    آره می دونم می شناسمت! ولی باور کن ناخودآگاه این اتفاق افتاد :)

  • شما بفرمایید!