از این همه چنگ زدن های بی حاصل خسته شده بود؛ خر که نبود، پلنگ بود! می فهمید تمام حیوانات به حماقت چنگالهایی که سودای لمس ماه دارند، می خندند. نه می توانست از ماه دست بکشد، نه می توانست تحمل کند یک مشت حیوان ضعیفِ احمق مسخره اش کنند. میمون که نبود، پلنگ بود!

در همان حال که به سمت قله‌ی کوه می دوید، با خود می گفت: «دیگر چنگ نمی کشم. مرگ یک بار، شیون یک بار. این همه بالا رفتم، یک بار یک قدم پایین نیامد. این بار مقابل چشمان ماه از پرتگاه می پرم پایین و خلاص.» خودکشی بهترین راه بود، نباید تردید می کرد. داشت با سرعت به لبه‌ی پرتگاه نزدیک می شد و می دانست که اگر بایستد دیگر نمی تواند بپرد. پس بدون اینکه سرعتش را کم کند، چشمانش را بست و  با تمام قدرت پرید. چشم که باز کرد،دید در آغوش ماه است. انگار به اندازه‌ی کافی بالا رفته.  یا چه کسی می داند؟ شاید هم ماه به اندازه‌ی کافی پایین آمده بود…

پلنگ، روی آن قمرِ بی آب و خالی از حیات، چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد.

پایان

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!