تو که رفتی،

باد می وزید.

من هم که ساده

فکر می کردم

باد

برای حال من آه می کشد.

به همان سادگی

که تو

و باد

می دانید،
عاشقش شدم.

هر چه داشتم

و نداشتم

تمام زندگی ام را

-که نداشتم-

همان روز که تو رفتی

به باد دادم.

همان روزِ کوفتی

که باد هم

مثل تو

با چمدانی پر از من رفت.

همان روز که من

مثل من

مثل تمام من های من

بر باد رفت.


پ.ن:

توضیحِ تیتر: فقط یک دروغگو می تواند از پس این همه حرف اضافه بر (در؟) بیاید!


می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
یه نفر نظر داده :)
  • jj گفت:

    راز مگو به چه کسی جز باد می توان گفتن…؟
    به چشمانت نگاه که میکنم…انگار تمام سایه ها در دلم میخزد…اهزار و یک سئوال در سرم رژه میروند…حالم از این همه فکر به هم میخوره …حالم از خودم هم به هم میخوره ….ابگو که منو بخشیدی….؟

  • شما بفرمایید!