توجه توجه: ممکن است سرگیجه بگیرید!

امروز آخرین اول مهر کلاسیک زندگی من است. یعنی آخرین اول مهری است که بعد از یک دوره ی دو-سه ماهه ی تعطیلی باید بروم و یک سال تحصیلی کامل سر کلاس درس بنشینم. نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. مثل آخرین بوسه است… اگر بدانی یک نفر را برای آخرین بار خواهی بوسید بهتر است چون می توانی قدر تک تک لحظاتش را بدانی و از آن لذت ببری اما چه فایده وقتی در تک تک آن لحظات فکر جدایی طعم بوسه را مثل زهر می کند؟ اگر ندانی بهتر است؛ بهترین بوسه ها معمولی ترین آنها هستند. پس چه بهتر که ندانی این یکی با بقیه فرق می کند. اما حقیقت این است که بدانی یا ندانی، به هر حال این بوسه با بقیه فرق می کند؛ فرقش این است که این یکی آخرین آنهاست و وقتی یک سال بعد به این فکر می کنی که آخرین لحظاتِ آخرین بوسه چگونه گذشت، ممکن است هیچ چیز به یاد نیاوری و همین عذابت خواهد داد. شاید هم اگر به یادش بیاوری بیشتر عذاب بکشی. شاید همان بهتر باشد که فراموشش کنی و دیگر هرگز به آن فکر نکنی. ولی مگر می شود فراموش کرد…

***

پاراگراف بالا را می توان ساعتها ادامه داد و خود گفت و خود رد کرد. به این می گویند دوگانه باوری یا doublethink. پدیده ای که فکر می کنم پیش از جورج اورول کسی نامی از آن نبرده بود. دوگانه باوری یعنی اعتقاد همزمان به دو موضوع که یکدیگر را نقض می کنند. البته ادعا نمی کنم نوشته ی بالا یک نمونه ی کامل دوگانه باوری است چرا که اصولاً و اساساً نمی توان این پدیده را نوشت چون ذهن انسان می تواند همزمان دو موضوع متناقض را مورد پردازش قرار دهد اما این مسأله از توانایی “زبان” خارج است چون کلمات معدودی هستند که بتوانند بصورت همزمان دو معنای مخالف هم را در ذهن تداعی کنند. شخصاً در بسیاری از مواردِ اعتقادی، مثلاً جبر و اختیار، گرفتار چنین بلایی هستم. یعنی نمی توانم برای خودم مسأله را حل کنم. دلیلش هم همین است که همزمان ذهنم درگیر هردوی آنهاست. دنیای فلسفه پر است از این مثالها.

اما چرا؟ این پدیده چگونه وارد ذهن افراد می شود؟ چه می شود که کلمات در ذهن جایشان را به مفاهیم می دهند و مفاهیم چنان با متضادهایشان در هم می آویزند که حتی فراموش می کنی به چه چیز فکر می کردی؟ دنبال پاسخ می گردید؟ نمی دانم! یعنی می دانم چه می شود که چنین اتفاقی می افتد اما اگر بدانم یعنی این اتفاق هرگز نیافتاده چون در صورتی رخ دادنش را می شود ثابت کرد که خود موضوع هم قابل اثبات نباشد. اگر می شود دوگانه باوری را ثابت کرد این بدان معناست که وجود دارد و اگر وجود دارد پس دوگانه باوری در همان حال که ثابت می شود نقض هم می شود و برای نقض آن نیاز به دلایلی است تا بگوییم چیزی به نام دوگانه باوری اساساً یک توهم است و فکر کردن به آن وقت تلف کردن. گفتم فکر کردن به آن… پس می شود به آن فکر کرد. و این یعنی ذهن انسان این توانایی را دارد که چنین مفهومی را خلق کند و ذهنی که توانسته آن را خلق کند یعنی نمونه هایی از آن را هم توانسته بسازد، پس نمی توان آن را به کلی رد کرد… ادامه بدهم یا شما هم مثل من مغزتان داغ کرده؟!

***

حکومت ها[ی توتالیتر] سعی می کنند با استفاده از این پدیده حقایقی را که اتفاق افتاده اند به نفع خود مسخ یا تحریف کنند. چیزی که به عنوان تاریخ به خورد ما داده اند پر است از این دست تحلیل ها که ماهیت خود را نقض می کنند. این موضوع یک پست دیگر را می طلبد که حتی اگر هیچ کس از این یکی خوشش نیاید، آن را خواهم نوشت. اما نوشتن آن یکی هم سخت تر است و هم حساسیت و دقت بیشتری می طلبد. پس ممکن است کمی طول بکشد.

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۲ دیدگاه :)
  • Mehrab Chrome 6.0.472.62 Windows 7 گفت:

    و من فکر میکردم تنها خودم به این مرض/قابلیت تمایل دارم…

  • م.ک. Chrome 6.0.472.63 Windows XP گفت:

    فکر کنم در هر چیزی یه سطحی از doublethinking باشه. یعنی هیچ مفهموی صددرصدی نیست. سیاه و سفید نیست و شما هر موجود خاکستری رنگی را میتونه مترکزشی به سیاهش و یا به سفیدش و یا به هردو همزمان. البته تمرکز همزمان روی هردو جنبه دچار مشکلاتی هست که یکیش همون ناتوانی زبانه چون مفاهیم در زبان به نحوی دیجیتال شدن.

  • شما بفرمایید!