۱۴
شهریور
۸۹

– خب… کامل تعریف کن ببینم چی شد!

+ رفت.

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۱۲ دیدگاه :)
  • مهران گفت:

    مطلب خیلی سنگینه!!!
    یه چی می نویسی فقط خودت بفهمی؟؟؟!!!

    • A.H گفت:

      نه عزیز من سنگین چیه؟ رفت دیگه، رفت. حالا من هرچی میخوام قصه بگم، رمان بنویسم، آخرش میشه همین: رفت!

      البته راستشو بخوای بعضی وقتا خودمم نمی فهمم چی مینویسم!:D

  • سینایی گفت:

    -خوب کامل تعریف کن چی شد؟
    -موند

    خیلی بدتره.مگه نه؟

    • A.H گفت:

      مگه من گفتم بد بود که تو میگی «بدتر»؟
      در مورد موندن هم باید می موند بعد می دیدیم خوبه یا بد. کسی که رفته نمیشه درباره موندنش نظر داد!!

  • ایوب گفت:

    واقعا چقدر کامل تعریف کرده.احتمالا شیرازی بوده.:D

  • ایوب گفت:

    اول اولیو فرستادم نشد بعدا دومیو کامل تر فرستادم یهو دیدم دوتاش شد.!!!
    ______________
    منم اوّلیو حذف کردم!

  • * گفت:

    کی رفت؟چی رفت؟چرارفت؟

  • ایوب گفت:

    نامرد! بی معرفت!آخه چرا رفت؟اصلا لیاقت نداشت!

  • * گفت:

    اگه با کسی رفت که خوب کاری کرد که رفت.شاید جایی که بوده لیاقتشو نداشتن حالاکسی که داره باهاش میره لیاقتشو داره پس خوب شد که رفت

    • A.H گفت:

      این لیاقت داشتن اصولاً قیف گشادی داره. از یه طرف نسبیه. یعنی ممکنه امروز فکر کنی لیاقت یه نفر رو داری و فردا یه نفر دیگه پیدا بشه و متوجه بشی که لیاقت این یکی رو بیشتر داری. بعد پس فردا به این نتیجه می رسی که اینی که فکر می کردی لیاقتشو داری لیاقتتو نداره. بعد از اون طرف همون آدم هم یک چنین مسیری رو طی میکنه.
      از طرف دیگه آدما دنبال چیزی می گردن که بهش نیاز دارن نه چیزی که الزاماً لایقش باشن. اما وقتی این نیاز تبدیل بشه به عطش، فکر می کنن این همون چیزیه که لیاقتشو دارن. به وجود اومدن عشق کلاً توی این مایه هاست!!

  • ستاره بی فروغ گفت:

    با کسی نرفت! با خودش رفت! با یه دل شکسته رفت. دلی که دیگه بند نمیخورد.
    اینکه چرا رفت هم که فهمیدنش زیاد سخت نیست، بی وفایی دید، بی مهری دید، بی توجهی دید، خلاصه بعد از مدتی دیگه نمیشد جبران کرد و شده بود جریان همون نوشدارو!

    بعد از مدتی یکی از راه رسید که فکر کرد میتونه عمل ترمیمی برای زخماش انجام بده، اما نتونست!
    همین!

  • شما بفرمایید!