۱۸
شهریور
۸۹

به دنیا که آمدیم همه منتظر بودند نفس اول را «بکشیم» و راستش چنین تصمیمی نداشتیم اما «کشیده»ای که خانم ماما بر ما نواخت تصمیممان را تغییر داد و «کشیدیم» اولین نفس را. بعد هم بلافاصله شروع کردیم به جیغ «کشیدن» تا عالم و آدم را خبر کنیم که بالاخره پای ما هم به این دنیا «کشیده» شد! بزرگتر که شدیم یاد گرفتیم که برای حمل و نقل تن لشمان می توانیم دمر بخوابیم و شکممان را روی زمین «کشیده»، برای سرک «کشیدن» در امور مختلف جا به جا شویم. بعدتر مجبورمان کردن از شیر مادر دست «بکشیم» و به جایش یک آش-سوپ-پلوی مزخرفی به خوردمان دادند و از همان وقت متذکر شدند که نباید غذایمان را هورت «بکشیم». بعد هم فکر کردیم هنرمندیم و شروع کردیم به «کشیدن» خط های در هم و بر همی که مدعی بودیم پرتره ی بابا و مامانمان هستند. دیگران هم نمی دانیم از ما بی شعورتر بودند و شعورشان «نمی کشید» که نمی فهمیدند سر کارشان گذاشته ایم یا چی؟! خلاصه هی قد «کشیدیم» و قد «کشیدیم» تا گفتند دیگر دوره ی اینکه طناب ببندیم به کامیون پلاستیکی و «بکشیم اش» دنبال خودمان، تمام شده. دیگر بزرگ شده ایم و باید برویم مدرسه! ما هم فکر می کردیم حتماً مدرسه جای باحالی است که وقتی آدم ها بزرگ می شوند می روند آنجا… روز اول که رفتیم مدرسه یک مداد دادند دستمان و گفتند «بکش!» گفتیم ای بابا! اینجا هم که «بکش بکش» است! شروع کردیم به «کشیدن.» از خطوط صاف و دوایر متنافرالمرکز گرفته تا اشکالی که لایبنیتز هم نمی توانست معادله شان را کشف کند. زنگ ورزش هم که می شد یک طناب می آوردن یک سرش را می دادند به این طرفی ها یک سرش را به آن طرفی ها می گفتند این ورزش مفرحِ «طناب کشی» است! این کشیدن ها ادامه داشت و ما هم عادت کرده بودیم و همزمان با کشیدن ها و کشیده شدن ها و کشیده خوردن ها، روز به روز قد می کشیدیم. راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم که در دوران مدرسه هر وقت پاسخ یک سؤالی را نمی دانستیم معلممان تأکید می کرد که سوادمان «نم کشیده» تا یادمان نرود که این کش های زندگی ما سر دراز دارند! بزرگتر که شدیم علاوه بر دست چپ و راستمان یک چیزهای دیگری هم شناختیم که آرزو کردیم کاش ماجرا به همان دست چپ و راست ختم شده بود. وارد مرحله جدیدی از کشش شدیم که نه تنها آرمانهای کشی مان را به گند کشید که پیش بینی می شود بزودی طنز این مطلب را هم به گند بکشد! جانم برایتان بگوید به مرور با انواع جدیدی از کشیدن آشنا شدیم؛ اول از ناز کشیدن شروع شد. بعد منت کشیدن. همین روزها بود که فهمیدیم یک پدیده ای وجود دارد به نام فال حافظ. رفتیم فال بگیریم آمد «می مخور با دگران تا نخورم خون جگر/سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم» آخرش هم وقتی طرف راهش را «کشید» و رفت، انتظار کشیدیم، درد کشیدیم، زجر کشیدیم، فریاد کشیدیم، سیگار کشیدیم…

… و حالا می دانیم که باید تا آخر عمر مثل همان جانوری که نمی خواهم اسمش را بیاورم «بار بکشیم» تا سرانجام ماشین «نعش کش» از راه برسد!


پ.ن: با عرض معذرت قرار بود این مطلب طنز باشد اما به قول حافظ -که اصلاً هم دلم برایش تنگ نشده- «کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد؟» فعلاً حال و روز ما هم همین باشد!

دسته: بی‌خوابی, طنز
 برچسب: ,
می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۳ دیدگاه :)
  • * Firefox 2.0.0.5 Windows XP گفت:

    جالب بود خوشبختانه این دفه زیادحرف زشت نداشت.موندم کی ول کرده رفته که اینقدر ازرفتن مینویسی؟

  • م.ک. Chrome 5.0.375.127 Windows XP گفت:

    امان از دردهایی که کشیدیم و میکشیم وخواهیم کشید.

  • داریوش Firefox 3.5 Windows XP گفت:

    اِ این جوریه پد بکش تا بکشیم.

  • شما بفرمایید!