۰۸
خرداد

۰. لاست تمام شد و همانطور که نویسنده وبلاگ تنها یک کلیک نوشته، «فکر می‌کنم سالها طول می‌کشد تا چنین سریالی در چنین سطحی دوباره ساخته شود.» تازه ایشان خوشبین بوده اند. از من بپرسید می گویم هرگز چنین سریالی تکرار نخواهد شد. برای این ادعا دلایل زیادی دارم که شاید روزی جایی نوشتمشان.

۱. برای آدمی که تمام زندگی اش با فلاش بک های تلخ وشیرین می گذرد، هرچیزی که او را یاد گذشته اش می اندازد می تواند طعم نوستالژیا(*) داشته باشد. طعمی که صرفنظر از تلخی و شیرینی اش، دوری و نزدیکی اش، وضوح و ابهام اش و حتی راست و دروغ اش (**) دوست داری بارها و بارها تجربه اش کنی.

۲. آخرین قسمت لاست پر بود از فلاش بک به تمام فصل های گذشته ی این سریال. هر بار که یکی از شخصیت ها دستان عشقش (یا گم شده اش؟) را لمس می کرد (هوگو ولیبی، دزموند و پنی، سعید و شانن، کیت و آرن، جان لاک و پاهایش، چارلی و کلیر، سایر و جولیت و سرانجام جک و تابوت پدرش) فلاش بک های سریع و متعدد بیننده را هم با شخصیت ها به گذشته می بُرد. تمام آن تلخی و شیرینی هایی که همرا با مسافران پرواز اوشنیک ۸۱۵ در این صد و سی-چهل قسمت دیدیم، در ذهنمان نقش می بست. نوستالژی که حتماً نباید آدم را ببرد بی بیست سال پیش؛ چیزی که باعث شود طعم چهار-پنج ماه پیشتر را به وضوح زیر دندان هایت حس کنی هم می تواند به اندازه ی موسیقی متن مدرسه ی موشها نوستالژیک باشد. برای کسی مثل من که با لاست زندگی کرده، لذت بخش ترین نکته ی قسمت های آخر سریال همین فلاش بک ها بود که به یادم می آورد روزهایی را «هم» زندگی کرده ام. این مهم ترین دلیلی است که برای تشکر از سازندگان لاست دارم. حس زنده بودن وزندگی کردن! راست و دروغش مهم نیست!!

۳. درباره ی خط داستان سریال و پیام هایی که داشت به اعتقاد من بهتر است صحبت نکنیم. لاست را به عمد طوری ساخته اند که هرکس با توجه به جهان بینی خودش برداشتی خاص از داستان داشته باشد. از آنجا که شدیداً معتقدم جهان بینی هر کس کاملاً شخصی است و نباید سعی کند آن را برای دیگران توضیح دهد، حرف زدن درباره ی پیام های لاست هم عملاً وقت تلف کردن است. (گرچه اعتراف می کنم واقعاً لذت بخش است.)

۴. خوبی های لاست باعث نمی شود بدی هایش را نگویم: مشخص بود قسمت های آخر با عجله ساخته شده اند و سازندگان سعی دارند هرطور که شده داستان را جمع کنند. مثلاً وقتی جک به جزیره بر می گشت ، مادر فارادی از او خواست کفش های پدرش را به پای جسد جان لاک بپوشاند. کاری که هرگز نفهمیدیم دلیلش چه بود. از سوی دیگر در پایان سریال هیچ خبری از مایکل و والت نبود و به نظر می رسد سازندگان به کلی فراموش کرده اند این پدر و پسر هم جزء مسافران بوده اند. کسانی که اتفاقاً نقش کم رنگی هم در داستان نداشته اند. ای کاش اصالت با صرفه ی اقتصادی نبود و مالکیت معنویِ شاهکاری چون لاست را پول تهیه کننده تعیین نمی کرد تا پرونده ی محبوب ترین سریال تلویزیونی جهان با دقت و آرامش بیشتری بسته می شد.(***)

________________________

پانویس:

* آیا این آلژیایِ آخرِ نوستالژیا همان آلژیایی است که در لاتین به معنای pain (درد) است؟

** بعضی خاطره ها حقیقت ندارند. خیالی بوده اند که تبدیل به خاطره شده اند. اینها در عین حال که در حافظه ثبت شده اند، دروغ  اند. در این باره بعداً بیشتر خواهم نوشت.

*** قابل توجه آنها که فکر می کنند فن آوری هایی نظیر بیت تورنت و به طور کلی اندیشه ی «دنیای آزاد» مغایر با  حق مالکیت معنوی و اصول لیبرالیسم است: به نظر شما مالک معنوی لاست فقط تهیه کننده ی آن است؟!!

.

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!