خدایا! تو به من هیچ چیز خاصی ندادی. معمولی ترین آدم دنیا هستم. از اینهایی که گاهی خودشان هم یادشان می رود نامشان را از بس که تکراری است و عادی. پدرم را معمولی ترین پدر دنیا و مادرم را هم مثل تمام مادرهای دیگر به من بخشیدی. آی کیوی من به زحمت به صد می رسد و ثروتم به سختی به خط فقر. ظاهرم آنقدر معمولی است که گاهی در پیاده روهای شلوغ چندین بار خودم را می بینم که از مقابلم رد می شود. ولی من دستت را خوانده ام! می دانم که این آدم معمولی خاص ترین موجود دنیاست…

فکر نمی کردی دستت را بخوانم، نه؟! فکر نمی کردی بفهمم هیچ کدام از این معمولی بودن ها اتفاقی نیست؟ تو می خواهی خودت را ثابت کنی! می خواهی به تمام بندگانت نشان دهی اگر نخواسته باشی، با تمام قدرتهایی که دارند، حتی نمی توانند اشک معمولی ترین آدم دنیا را درآورند! چه کسی می تواند بفهمد موش آزمایشگاه خدا بودن چه لذتی دارد؟ کیست که درک کند چشم امید خدا بودن چه حس ناب و نایابی است؟ خدایا! من پایه ام! بگو پیش و بیش تر بیایند. چشمه ی اشکم را جز برای آنچه تو بخواهی می خشکانم. و به قول کوه صبور کویر، شریعتی، «اگر مرا بر دار کشند یا همچون عین القضات شمع آجین کنند یا همچون ژرژ دانو در آتشم بسوزانند، حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت

.

پ.ن: داشت یادم می رفت! خدایا! من بچه ام. بزرگ نشده ام. یک خواهشی دارم! تا پایان آزمایشت، هر وقت که باشد، بگذار همین بچه ای که هستم بمانم. بچه ها اگرچه کمتر می فهمند، اما آستانه ی دردشان پایین است و بیشتر دردشان می گیرد و زودتر هم گریه می کنند. درآوردن اشک بچه ها آسان تر است برایشان و این بچه های سرتقی که هرچه کنی گریه نمی کنند، بیشتر لجشان را در می آورد! می دانم که پایه ای، پس بسم الله!

.

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید. Both comments and pings are currently closed.

امکان ارسال نظر وجود ندارد. لطفاً اصرار نفرمائید!