یادش بخیر… اینباکس دوازده دوصفرم هر روز پر می شد و مغرور و سرمسست و گستاخانه دم به ساعت پیغام می داد: فضا برای پیام جدید نیست!

پیام های جدید اما صف کشیده بودند پشت دیوار این کلبه ی چند کیلو بایتی. پیام هایی که منتظر بودند جایی باز شود تا فرود آیند. من می ماندم و تردید میان دل کندن از پاک کردنی ها و سوا کردن نگاه داشتنی ها.

یادش بخیر آن روزها…

حالا هر بار که به دوازده دوصفرم نگاه می کنم شرم را و درد را از چهره اش که مثل پیرمردهای صد ساله شده از بس انتظار مرگ را دیده و کشیده، می خوانم. هر بار که چیزی حذف می شود، با نگاه ناامیدش می گوید: پیامی برای فضای جدید نیست!

و این یعنی یک قدم نزدیکتر می شوی به مرگ. زندگی چیزی نیست جز انتظار و هر کلمه ای که از زبانی سرازیر نمی شود، تیری است بر پیکر امیدی و هر امیدی که می میرد، انتظاری به پایانش نزدیک تر می شود. پایانی که همیشه خوش است… زندگی چیزی نیست جز انتظار و پایانی برای انتظار نیست جز مرگ. آی اهالی انتظارآباد! کلماتتان را سرازیر کنید. سوگند به انتظار که وقت تنگ است!

دسته: بی‌خوابی
 برچسب: , ,
می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۲ دیدگاه :)
  • ستاره بی فروغ گفت:

    یادش بخیر
    منم یه گوشی داشتم که همین حال رو داشت!
    هنوز هم دارمش اما دیگه اون حال رو نداره!

    __________________________
    گوشی تو که حالش خیلی خرابه! این روزا دیگه چشمش هم درست نمی بینه! D:

  • hediyeh گفت:

    خوب تو به گوشی هاب بقیه حال بده بقیه هم به گوشیه تو ….

    این قانون زندگیه

    ______________________________
    کی نوشته این قانون رو؟ چرا برای خودمون قانونهای دست و پاگیر درست می کنیم؟ کم قانون داریم؟ کم افتادن به جونمون با تابوهاشون؟ اصلاً گیرم این قانونه. من میخوام مرتکب جرم بشم. بالاخره همه جا دو سه تا تبه کار ممکنه پیدا بشه! میخوام به گوشی اونایی که به گوشی من حال نمیدن، حال بدم ببینم این قانون زندگی میخواد چه غلطی بکنه؟!

  • شما بفرمایید!