آخرش همونی شد که می ترسیدم بشه. یکیشون زودتر رفت. حالا اون یکی باید بال بال بزنه. دور تا دور تنگ بلور(سیاه؟)ش باید طواف کنه. آخه احمق! الاغ! به چه امیدی زنده ای؟ که چی بشه؟ بپر بیرون خودتو راحت کن! منتظر چه اتفاق هیجان انگیزِغیرمنتظره ای هستی؟ دنیای تو همینه. همین تنگ که گنجایش آبش تا ابد یه لیتره. نه کسی قرار بیاد نه جای جدیدی قراره بری. دلت به چی خوشه پشت این دیوار شیشه ای که حتی اندازه ی واقعی موجودات اون طرفش رو صادقانه بهت نمیگه؟ اینو کاملاً جدی می پرسم. لطفاً یکی جواب بده… ماهی تنهای تنگ بلور چرا دل نمی کنه از آب؟ بی عرضه اس؟ بزدله؟ ضعیفه؟ یا… کاری جز شنا کردن بلد نیست؟ نمیدونم. فقط اینو میدونم که اگه یه بار بیرون بپره و نجاتش بدی، بازم این کارو میکنه. حس پرواز فراموش شدنی نیست. مخصوصاً اگه تجربه ش کرده باشی وسوسه ش تا آخر عمر دست از سرت برنمیداره. کافیه یه بار، فقط یه بار، تنها که شدی، جای دیوار دروغگوی بلورین، چشم به آسمون بدوزی و …

دسته: بی‌خوابی
 برچسب: ,
می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
۲ دیدگاه :)
  • احسان گفت:

    تو چمیدونی تو دل ماهی چی میگذره؟
    منم اگه میتونستم ،میرفتم زیر آب .حتی اگه یه لیتر باشه،حتی اگه دورت شیشه باشه،میرفتم زی آب،سرمو مینداختم پایین،به هیچ چیز و هیچ کسم فکر نمیکردم.
    این جور مجبور نبودم خیلی چیزا رو بشنوم یا خیلی چیزا رو ببینم.
    البته یه احتمال دیگه هم هست:شاید از خجالتشه که سرشو انداخته پایین و به ما نگاه نمیکنه.خجالت میکشه بگه هم سیاره ی ماست

  • شما بفرمایید!