به بهانه قسمت هفتم از فصل ششم سریال لاست: «دکتر لاینوس»
مردی کوتاه قد و نحیف با چشمان گردی که انگار همیشه متحیر و هراسانند و بینی و چانه ی نوک تیز و دهانی که به یک سمت انحراف دارد. با شانه های گرد شده، دستانی که اصلاً تکان نمی خورند و پاهایی که کمی روی زمین کشیده می شوند راه می رود تا شمایل یک ساده لوح را نشان دهد اما او به هیچ وجه ساده لوح نیست…
اینها مشخصات شخصیت محبوب من در «لاست» است. بنجامین لاینوس! در توانایی سازندگان لاست در شخصت پردازی های صدلایه و پیچیده هیچ کس شک ندارد. اگر جز این بود نمی توانستند سریالی بسازند که پس از پخش ۱۲۳ قسمت همچنان سرگرم کننده باشد و میلیونها نفر را در سراسر دنیا مشغول خود کرده باشد. اما شخصیت بن چیز دیگری است! کسی که می تواند صدها بار به شما دروغ بگوید و باز حرفش را باور کنید یا تصمیم گیری را برعهده طرف مقابل بگذارد در حالیکه مطمئن است همان تصمیمی را می گیرند که او می خواهد. در شرایطی که ضعیف و بی چاره و مستأصل نشان می دهد، به توانایی خود اطمینان دارد پس ناامید نمی شود و با هوش فوق العاده بالای ذهنی و عاطفی به راحتی شرایط را تغییر می دهد. او عاشق قدرت است و برای همین است که علاقه ای به خروج از جزیره ندارد. مثل تمام آدمهای عشق قدرت به اخلاق پایبند نیست. البته هر وقت دروغ می گوید دو دلیل بیشتر نمی تواند داشته باشد: یا برای حفظ قدرت است یا برای حفظ جانش. این توصیفات برایتان آشنا نیست؟ کلاه ها را بر مسند قضاوت بگمارید(چی گفتم؟؟:D) و بگویید کدام یک از ما چنین نیستیم؟ شخصیت بن آنقدر رئال است که به راحتی می تواند بین مثبت و منفی بودن نوسان کند بدون اینکه تماشاگر چنین تغییری را احساس کند. در یک لحظه می تواند از بدمنی که آرزوی مرگش را می کنیم تبدیل به یک قهرمان دوست داشتنی شود و این بهترین نوع شخصیت پردازی در ژانرهای غیرتخیلی و غیرفانتزی است. همیشه وقتی می خواهم از چیزی تعریف کنم آنقدر زیاده روی می کنم که خودم حالم به هم می خورد! پس همین جا تعریف کردنها را کات می کنم و می روم سر اصل مطلب:
از اواخر فصل پنجم تا قسمت ششم از فصل ششم لاست، زیاد خبری از بن لاینوس نبود. نگران شده بودم! نگران اینکه چنین شخصیت پردازی فوق العاده ای را سازندگان سریال در شلوغی شخصیت ها و ذیق وقت، فراموش کرده یا کنار گذاشته باشند. اما وقتی دیدم نام قسمت هفتم را گذاشته اند Dr. Linus، خیالم راحت شد. جدال اخلاق با قدرت و بقا، همان چیزی که از ابتدای سریال در بسیاری از شخصیت های لاست می دیدیم و همان جنگی که بسیاری از داستانهای تاریخ بشر از دامنش سر برآورده اند، داستان بنجامین لاینوس در این قسمت از سریال را می سازد. چه آنجا که بِن در خارج از جزیره معلم یک مدرسه است و در جایگاهی پایین تر از آنچه لیاقتش را دارد قرار گرفته و توسط مدیرش تحقیر می شود و با وسوسه ای که جان لاک به جانش می اندازد به فکر نشستن بر جایگاه آقای مدیر می افتد(جدال اخلاق با قدرت طلبی) و چه در داخل جزیره که قرار است به جرم قتل جیکوب کشته شود و در حالیکه در حال کندن قبر خود است، باز هم توسط جان لاک –البته این بار موجودی که نامش را نمی دانیم و خود را به شکل جان لاک در آورده- وسوسه می شود تا از دام مرگ فرار کند.(جدال اخلاق با بقا)
در هردو ماجرا -خارج و داخل جزیره- راه حلی پیدا می شود که غیراخلاقی است. در ماجرای اول بنجامین لاینوس از رابطه ی نامشروع(!!) آقای رینالدز-مدیر مدرسه- با یکی از پرستاران مطلع می شود و با کمک یکی از همکارانش به متن ای میل های این دو نفر دسترسی پیدا می کند. حال او می تواند مدیر را مجبور به استعفا کرده، از او حق السکوت گرفته و جانشینش شود. اما یک مشکل وجود دارد. یک مانع! الکساندرا روسو –شاگرد محبوب آقای لاینوس- که شرایط مالی بسیار بدی دارد، برای دریافت بورس تحصیلی یک داانشگاه، نیاز به یک معرف دارد که خود در آن دانشگاه تحصیل کرده باشد و آقای مدیر رینولدز می تواند این کار را انجام دهد. لاینوس با مدیرش معامله می کند و خود از کسب قدرت باز می ماند اما در عوض الکساندرا به خواسته اش می رسد.
در ماجرای دوم، موجود اسرارآمیزی که به شمایل جان لاک در آمده به بن کمک می کند تا آزاد شود و در ازای این آزادی به گروه او بپیوندد. گروهی که بِن می داند قرار است آدم های بدی باشند و به دنبال نابودی همه چیز. اما با پیوستن به آنها هم از مرگ رهایی یافته و هم به قدرت می رسد. او فرار می کند اما در میانه راه درحالیکه راهش برای رفتن باز است، تصمیم می گیرد بماند و صادقانه برای دیگران توضیح دهد که چرا جیکوب را کشته است. همین صداقتش باعث می شود زنده بماند البته به قدرت زیادی نمی رسد و این میل به قدرت در سکانس آخر همچنان در چهره اش نمایان است.
قبول دارم این گونه از انتخاب های اخلاقی گفتن و نوشتن زیادی شعاری است و خسته کننده. اما باید لاست باز باشید و تازه ترین قسمت این سریال را دیده باشید تا بدانید چه می گویم. هنر سازندگان لاست این است که اصلاً احساس نمی کنی شخصیت داستان در حال انتخاب بین دوراهی اخلاق و ضداخلاق است. لاست در عین تخیلی بودن به شدت رئال است و همین است که این همه آدم را در سراسر دنیا عاشق خود کرده. آدم هایی که هر لحظه خود را در جزیره و دوشادوش نقش های سریال احساس می کنند. راستی گفتم نام دختری که باعث می شود لاینوس بین اخلاق و قدرت اولی را انتخاب کند و جای مدیرش را نگیرد چه بود؟ «الکساندرا روسو»! مثل «ژان ژاک روسو». فیلسوف اخلاق!

می توانید بازتاب های این نوشته را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما بفرمایید!